|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + 3 جا در این کشور هست که من با دیدنشان دلم بدجور می لرزد ! اولی سمت چپ سقاخانه است ، جایی که هم پنجره فولاد پیدا باشد و هم گنبد نورانی ضامن ! دومی 10 متری ضریح است ، آنجا که از ایوان آیینه رد می شوم و پرده کنار می رود و در پلک بهم زدنی سلام می دهم بر دختر باب الحوائج . سومی هم ... سومی هم همین جاست ! جایی که همه ی چشمانم پر از چشم به راهی می شود و هیچ برای گفتن ندارم ! دقیقا روبه روی گنبد فیروزه ای منجی (عج). + پیامکش که به دستم رسید کلی هوایی شدم ، دلم پر کشید تا هرجا که نمی توان با پای ِ تن رفت ! جایی که همیشه ی خدا دلم را آنجا جا می گذارم ! ... طفره می روی دختر ! حرف دل بزن ! هیچ ... پرواز را بیاموز عزیز ! باید کبوتر شد و دل به آسمانِ جان داد و کبوترانه نفس کشید ... آسمان فرصت پرواز بلند است ولی قصه این است چه اندازه کبوتر باشی ... + السلام علیک یا ابالحسن ،السلطان یا علی بن موسی الرضا (ع) ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم بگذار همین اول اعتراف کنم که : دوسـتـت دارم ... خیلی خیلی خیلی زیاد ... تو را که خنده هایت ساده است ، قهوه هایت تلخه تلخ است و ... قلبت دوست داشتنی ست ... یک اعتراف دیگر هم دارم نازنین : به تو بدهکارم! همه ی خنده های معوقه را ، همه ی بوسه های با تاخیر را و تمام خلوت های تاریک دو نفره را ... تا اکنون ، تا همیشه و تا انتها : دوسـتـت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد ! فریمای قلبم ، همنشین کودکی ام تا هنوز ... تـولـدت مـبــارک ... پ.ن 1 : کم کاری و تاخیر در سر زدن به شما خوبان را ، بگذارید پای یک دنیا کار و خستگی چند برابر و نبودن حتی یک نانو وقت اضافه !! پ.ن 2 : از عزیزانی که در زمینه "شبکه های عصبی مصنوعی" تخصص دارند یا حداقل منبع پر قدرتی در این حیطه می شناسند ، تقاضای کمک شدید دارم ! خیر دنیا و آخرت را ببینید ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم همسایه سایه ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا بی اختیار سمت حرم میکشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تو احساس وصل میکند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست میدهد در هر نماز مسجد اعظم کنار تو با زمزم نگاه دمادم هزار شمع روشن کننند هاجر و مریم کنار تو تا آسمان خویش مرا با خودت ببر از آفتاب رد شده شبنم کنار تو در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست خونین تر است ماه محرم کنار تو مادر کنار صحن شما تربیت شدیم داریم افتخار که همشهری ات شدیم ما با تو در پناه تو آرام می شویم وقتی که با ملائکه همگام می شویم بانو ! تمام کشور ما خاک زیر پات مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست باران میان مرمر آیینه دیدنیست این صحنه در برابر ایینه دیدنیست مرغ خیال سمت حریمت پریده است یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قم ایم جاروکشان خواهر خورشید هشتم ایم اعجاز این ضریح که همواره بی حد است چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است من روی حرف های خود اصرار میکنم در مثنوی و در غزل اقرار میکنم ما در کنار دختر موسی نشسته ایم عمریست محو او به تماشا نشسته ایم اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم قم سالهاست با نفسش زنده مانده است باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان من هم دلیل حسرت افلاک می شوم روزی که زیر پای شما خاک می شوم... شاعر : سید حمیدرضا برقعی پ.ن 1 : نیمه ی رمضان هر سال که می شود می رود زیارت فاطمه معصومه (س) .می گوید : لیاقت دیدن بقیع و زیارت کریم اهل بیت ، امام حسن (ع) را اگر نداریم ، به زیارت کریمه ی اهل بیت می رویم ... پ.ن 2 : من که اینجا در جوار شما نفس می کشم ، زیارتت را جز قسمت و طلبیده شدن نمی دانم . برای زیارتت مرا بطلب بی بی جان ... پ.ن 3 : نزدیک اذان است بی بی جان ! خدا می داند که من چه لحظه های ناب و عاشقانه ای داشته ام موقع اذان در حرمت ... پ.ن ۴: روز دختران را هم به تمام دختران آب و آیینه ، تبریک می گویم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + می آید دنبالم . بعد از مدتها خانه نشینی ، دل می دهم به شبهای روشن این شهر و تا می توانم از پنجره ی ماشین ،هوای پاییزی را نفس می کشم . دستم را می گیرد ، قدم به قدم مرا تاتی تاتی می کند تا راه بیافتم ! یکریز هم خواهش می کند که : بخند دیگه !! ... چقدر دلم برای راه رفتن و خنده هایم البته ، تنگ شده بود ! + هوای خنک و عاشقانه ی پاییز که به سرم می خورد یادم می رود تمام همه را ! یادم می رود چند روز پیش را که در اورژانس بیمارستان فارغ از درد خودم ، با زمزمه های مادر آن پسرک نیمه جان ، یا ابالفضل می گفتم و اشک می ریختم برای شفای پسرک ... یادم می رود زمین خوردنم را ، یادم می رود قیافه ی آن راننده ی رنگ پریده را ، جیغ زدنم را . یادم می رود چشمان نگران همه را ... اما یادم می ماند که چقدر ناسپاس بودم قبل ترها و حالا خدا را به خاطر مویرگ به مویرگ و سلول به سلول بدنم ، شاکرم ... یادم می ماند لطف خدا را . هوای پاییزی که به سرم می خورد بستنی شکلاتی را دستم می دهد و سر کیف می آیم بدجور ... من عاشق این پاییزم ... + این روزها که همه سعی می کنند زیر بغلم را بگیرند تا بتوانم راه بروم ، تازه می فهمم چند نفر در این دنیا هستند که طاقت زمین خوردنم را ندارند ! این روزها که همه سعی می کنند کمکم کنند تا سرپا شوم ، می فهمم که چــقــدر ... دوستـم دارند ... + یا علی می گویم و ... راه می روم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + همه ی 00:00 های عاشقی عالم به فدای یک لحظه ی آمدنت ؛ مهدی جان ... + باز این پاییز رسید و دل من غرق بهانه های گاه و بی گاه شد . امشب نمی دانم دلم چه اش شده است؟ می دانی ؟ بدجور گرفته ... این بدجور یعنی خیلی به شدت ... رفته بودم دیدنش ، تازه از زیارت علی بن موسی الرضا (ع) برگشته بود. از آنهایی ست که دوست داری کل کارهای روزانه ات را رها کنی و بنشینی و مات ِ صورتش شوی تا برایت حرف بزند و تو آرام شوی ... می گفت آنجا که بوده امام زمان (عج) را حس می کرده ... افسوس می خورد ... می دانی برای چه ؟ می گفت این آدم ها برای رفتن ِ امام ، که دیگر وجودش بین ما نیست این طور عاشقانه به پابوس می آیند اما ... اما نمی دانست چرا یادمان نمی آید که ما یک امام حی و زنده داریم که دلش بدجور برای ما می تپد ... دلم بدجور بغض کرده ... چرا ؟ دروغ که نداریم ... من به شدت کمبود چیزی را در زندگی ام حس می کنم ! خدایا ... من دلم می خواهد یک عزتمند واقعی ، یک سرور ، یک مولا ، از مقابلم رد شود و من همه ی جانم بمیرد از کیف ِ دیدنش ... تو فکر می کنی وقتی بیاید ، می شود مقابلش زانو زد و به اندازه ی تمام سالهای نبودنش زجه زد و او هم از سر ترحم دست نوازش بر سر ما کشد ؟ چه حسی دارد تجربه ی این حس زیبای ترحم ؟ ... شما که می دانید ، دلتنگ که شوم ، بهانه گیر می شوم ... حالا هم دلم تنگ است ... خداوند ، دل ِ من به شدت تنگ است ... کجاییم ما ؟ چرا نمی شناسیم زمان ظهورش را ؟ چرا دعا نمی کنیم فرجش را ؟ همه ی وجودم آتش می گیرد وقتی یاد صحنه ای می افتم که می گویند حضرت پرده ی کعبه را می گیرد و اشک می ریزد برای فرجش ... دلم برای محرم به شدت تنگ شده است . برای شب عاشورا تا خودم را مثل هرسال بگذارم جای زهیر و به حال جامانده ی خودم اشک بریزم ... دلم برای رمضان هم تنگ شد ... دلم برای نورباران نیمه ی شعبان ، برای جان دوباره ی زمین ، برای کمی تازگی نفس ، دلم برای همه ی خوب ها و خوبی ها تنگ شد ... کجاست آن یگانه منجی عالم که با دیدنش تمام غصه های دل را از یاد برم ؟ حالم خراب است خدا ... می گذاری تا سحر ، روی شانه هایت اشک بریزم ... ؟ پ.ن 1: تا آمدم بهانه هایم را پست بزنم ، پیامک داد که : صبح می یایی بریم حرم برای ندبه ...!!! پ.ن 2 : چه می کنی یا این دل و حال ِ خراب من ، خداوند ... ؟؟
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم مقتدای هر چه هست و نیست ؛ اگر خـدای ، تو را از عرش اعلا بر نمی گرفت و بر فرش ادنی نمی نهاد ، زمین هرگز به سرانجامی خوش ، امـیـدوار نـبـود ... (تمنای وصال/سید غلامرضا حسینی) دیـدم به خـواب دوش که ماهی بـرآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تـعـبـیر رفـت یـار ســفــر کرده مـی رسد ای کــاش هـرچـه زودتـــر از در درآمــدی حافظ
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم + از مسجد که بیرون آمدیم ، میان شلوغی و ازدحام جمعیت ، فریاد می زد : انشاالله سال ِ دیگه پشت سر ِ آقـــا نماز بخونیم ... ... و من دلم تا خود ِ تـــو ، پر کشید مولا ... + فرقی نمی کند رمضان ! تمام شوی ، وداع گویی و به اندازه ی ماه ها ، باز هم از ما دور شوی که ما هنوز هم در حسرت دیدار رخ ِ یار مانده ایم ... تو تمام می شوی و من ... سینه ام هنوز هم از تپش لیله القدرت می سوزد ... و دلتنگی ام بی شمار است برای تمام لحظاتی که ستاره های سحری ، مرا در امتداد لـبـخـنـد خــــدا می نشاندند ... به خدا می سپارمت رمضان ، که برمی گردی ... که اگر مقلب ِ رمضانی ِ قلب من بخواهد ، برمی گردم رمـضان ... + دو رکعت نماز شکر ِ بـاران _ برای تو که خود ِ رحمتی _ به جا می آورم ، الله اکبر ...
|
.: حـسـبـی الله :.![]()
،تــو مـرا مبعـوث مـی خــواهـــی
صفحه نخست
|