تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

راستش اين چندوقته هر جا رفتم و هر مطلبي كه خوندم ، يا در مورد ازدواج موقت بود يا كارت هوشمند سوخت يا ازدواج هوشمند با كارت موقت سوخت !! ولي ديروز توي روزنامه ي جام جم يه مطلبي خوندم كه واسم جالب بود . اينجور كه معلومه وزير محترم متوجه اشتباهش شده بدجور !

 

ضميمه ي روزنامه ي جام جم مورخ  19 / 4 / 86

 

جوي كه به خاطر سخن وزير كشور درباره ي ازدواج موقت راه افتاده بود ، با جمله اي از خود او پايان گرفت ! وزير كشور به خبر گزاري مهر گفته است : براي ما اصل، استحكام خانواده است و به آن ارزش مي گذاريم و هر موضوعي كه استحكام خانواده را بهم بريزد ، حتي اگر آن موضوع ازدواج موقت باشد ، با آن مخالفيم !

 

يعني واقعا جناب وزير فكر استحكام خانواده هم بودند و بحث ازدواج موقت رو به قول يكي از روزنامه نگارها ، مثل توپ انداختند وسط ميدون و خودشون رهاش كردند  ؟ خوبه ديگه ...يكي اومد يه چي گفت ، ملت و به جون هم انداخت ، بعد خودش با گفته اش مخالفت كرد !! بعدش قصه ي ما به سر رسيد ؟؟

البته مجردان محترم زياد ناراحت نشيد ! شايد توي طرح بعدي يه چيز بهتر از ازدواج موقت مطرح شد !!!

حالا دستهاي كي براي ازدواج موقت بالا ؟؟ من ، شما يا آقاي ... ؟؟

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت15:30توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

به به نر گس خانم ! زود به زود آپ مي كني ؟ نه بابا ... زود به زود اتفاق پيش مي ياد ..!!

چيه تعجب كردي ؟ حتما فكر مي كني بلا ، اونم از نوع  آسماني كه ديگه مبارك نيست !! ولي چرا . واسه من هست . بابا حولم ( يا هولم ) نكن ، مي گم برات...

 

آقا دقيقا 11 سال پيش . توي يه همچين روزي ، خداوند به ما يه خواهري تقديم كرد كه .....!!!

آفرين .. خوب فهميدي .. 16 تير مصادف با تولد خواهر گلمه ... البته اصلا هم بلاي آسموني نيست ها !!! اونو واسه شوخي گفتم !!

ولي آقا يك آتيشي اين نسرين ما ( همون خواهرم كه اسمش نسرين ..) چنان آتيشي كه ما هميشه يه كپسول آتش نشاني بايد دم دست داشته باشيم ...اونقدر اذيت مي كنه من و كه بعضي وقتا دلم مي خواد بگيرم خفش كنم.

 

اصلا راحت تر بگم .. تنها كسي كه توي اين دنيا به راحتي آب خوردن اشك من و در مي ياره ، همين نسرين خانومه !!!!

 

جرات هم نداري بهش تو بگي !! مثلا ته تاقاري بابا است و ديگه ما بايد جلوش لونگ  بندازيم ...!!

يه قسمت از لطف هاشو نسبت به من بخونين ... قضاوت با خودتون ..

 

از مدرسه مي ياد : ....................نرگس لباسامو جمع كن...

تشنشونه : ..............................نرگس برام آب بيار....

از بيرون تشريف مي يارن :. .........نرگس كفشامو بذار تو جا كفشي ....

غذا مي خورن : .........................نرگس من خستم ، كمك مامان سفره رو جمع كن...

كنترل تلويزيون دم دستش نيست :نرگس برو كانال و عوض كن...

تو مسئله هاي رياضي گير مي كنه: ..نرگس اينارو واسم حل كن !!!

امتحان داره :.............................نرگس بايد تا سحر بيدار بموني !!! چرا ؟ چون من تنهايي مي ترسم !!!

.....................

..........

اي بيچاره نرگس ... اي بدبخت نرگس....

يكي من و نجات بده از دست اين .... اين .. غول بيابوني .....

 

شوخي كردم . با اينكه فقط 11 سالشه ولي اينقدر مهربوو.........ن و احساساتي بچمون كه نگو ..

 

خواهر گلم ، الهي درد و بلات بريزه تو سر ... تو سر همه ي دوستات ...!! تولدت مبارك ..

 

 

     

 

 

ايشاا... كه صد و بيست سال عمر كني . به هر جا هم كه مي خوايي برسي و ديگه اينقدر من و اذيت نكني !

از طرف خودم هم شركت لبنياتي ميهن و دايتي رو بهت هديه مي دم برو حالشو ببر !!! ( آخه نسرين عاشق بستنيه ... )

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت18:16توسط نرگس |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

اول سلام . احوالاتتون ؟ غول سه شاخ و چه كردين؟ بابا امتحانات رو مي گم !! اميدوارم همشو بيست با يه عالمه ستاره گرفته باشيد ..

امروز ديگه گفتن نداره كه روز مادره !! يعني امروز نه . ولي خب شما بي خيال ...

از طرف خودم و تو دوست عزيزم يه دنيا گل نرگس و هفت تا آسمون ستاره تقديم مادر خودم و همه ي مادرهاي دنيا مي كنم.

 

ولادت خوشبوترين گل باغ محمدي ، حضرت فاطمه (س) رو هم بهتون تبريك مي گم. به قول يه دوست : توي خوشحالي ها ازشون بخواه .بخواه فرج  مولاي عزيز دل هامونو . راستي امروز رو هم به حضور سبز آقامون تبريك مي گم.

 

اين شعر رو هم  كه شعر فيلم " ميم مثل مادر "  دوباره تقديم مي كنم به همه ي ماماني هاي گل دنيا به خصوص مامان خودم كه بيشتر از هر چيزي توي اين دنيا دوستش دارم.

 

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صدات و دوست دارم

چقدر واسه بچگي هام لالايي هاتو دوست دارم

سادگي هاتو دوست دارم ، خستگي هاتو دوست دارم

چادر نماز زير لب ، خدا خدا تو دوست دارم

 

كاشكي رو طاقچه ي دلت آينه و شمعدون مي شدم

تو دشت ابري چشات ، يه قطره بارون مي شدم

كاشكي مي شد يه دشت گل ، برات لالايي بخونم ...

يه آسمون نرگس و ياس ، تو باغ دستات بشونم

 

بخواب كه مي خوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پيشم بمون كه تا ابد دنيا رو با تو دوست دارم

دنيا اگه خوب اگه بد ، با تو برام ديدنيه

باغ گلهاي اطلسي ، با تو برام چيدنيه

 

كاشكي مي شد بهت بگم چقدر صدات و دوست دارم

لالايي هاتو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم

 

 

 

 

ماماني گلم ، نازنينم ، الهي فدات شم ، روزت مبارك .

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت18:33توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

سلام .... بالاخره تابستون 86 هم از راه رسيد . من كه همين اولش دارم تلف مي شم از گرما ...ولي خب چاره اي نيست بايد ساخت .خدا كنه زودتر پاييز 86 هم از راه برسه .آخه من عاشق پاييزم !

اميدوارم از پست امروز خوشتون بياد و يه تاثير مثبت توي زندگيتون داشته باشه .

 

يك مدير جوان و موفق ، سوار بر اتومبيل جگوار خود اندكي سريع تر از معول از يك محله ي مسكوني مي گذشت. او مراقب بود تا مبادا ناگهان كودكي از جلوي اتومبيل پارك شده اي به طرف خيابان بپرد و هر وقت گمان مي كرد كه چيزي ديده است از سرعت خود كم مي كرد .

به هنگام عبور اتومبيل هيچ كودكي به وسط خيابان نپريد.اما ناگهان يك پاره آجر به در بغلي آن برخورد كرد. مرد جوان پا را روي ترمز كوبيد و سپس چند متر عقب زد تا به نقطه اي رسيد كه آجر از آنجا پرتاپ شده بود .آنگاه راننده خشمگين از جگوار به بيرون پريد يقه ي نزديك ترين كودك به خود را گرفت و او را به سمت يك اتومبيل پارك شده هل داد و فرياد زنان گفت:

"چرا اينكار را كردي ؟ تو كي هستي ؟ اين يك اتومبيل جديده و آجري كه تو پرتاپ كردي خرج زيادي روي دستم مي ذاره . آخه چرا اين كارو كردي؟"

 پسرك كم سن و سال به حالتي پوزش طلبانه ، گفت:

" خواهش مي كنم آقا...خواهش مي كنم دعوام نكنين . من معذرت مي خوام . ولي نمي دونستم چه كار ديگه اي بايد بكنم . من به اتومبيل شما آجر پرت كردم براي اينكه هيچ اتومبيل ديگه اي نمي ايستاد."

 

پسرك در حالي كه گلوله هاي اشك بر چهره اش جاري شده و از پاي چانه اش به پايين مي چكيد به نقطه اي دورتر در كنار يك اتومبيل پارك شده اشاره كرد و گفت:" اون برادر منه كه از روي صندلي چرخدارش بر زمين افتاده و من زورم نمي رسه بلندش كنم."

پسرك آنگاه به مرد جوان كه مات و متحير شده بود گفت:"به من كمك مي كني برادرم را روي صندليش بنشونيم؟ او صدمه ديده و سنگين تر از اونه كه من بتوانم تنهايي اين كار را بكنم."

صاحب اتومبيل كه به طور غير قابل تصوري تحت تاثير قرار گرفته بود ، بغض گلويش را فرو بلعيد. آنگاه شتابزده به طرف پسر معلول رفت و او را روي صندلي چرخدارش نشاند و سپس دستمال تميزي از جيب در آورد و آنرا را روي زخم و بريدگي تازه اي كه بر روي دست او پديد آمده بود بست.

آن مرد با يك نگاه سريع پي برد كه همه چيز به خير خواهد گذشت.پسرك به مرد غريبه گفت:"متشكرم، خدا خيرتون بده."

مرد جوان كه هنوز قادر به حرف زدن نبود، در سكوت به آن پسرك كه صندلي چرخدار برادر معلول خود را بر روي پياده رو به طرف خانه شان به پيش مي برد چشم دوخت. مرد جوان در حالي كه در فكر غوطه مي خورد، آهسته آهسته به سمت اتومبيل گران قيمت خود بازگشت .

 

 

 

 

خسارت وارده  به بدنه ي اتومبيل كاملا مشهود بود ، اما او هرگز اين زحمت را بر خود هموار نكرد كه آنرا تعمير كند. او فرو رفتگي روي بدنه ي اتومبيل را به حال خود گذاشت تا هر وقت آن را مي بيند به ياد اين ماجرا بيافتد.

 

هرگز در مسير زندگي آنقدر به شتاب پيش نرويد كه ديگران براي جلب توجه شما ،

 

 به سويتان پاره آجر پرتاپ كنند !

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت16:10توسط نرگس | |