تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله


اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بچگی هاتو یادته ؟ یه گنبد و حرم نورانی رو از توی صفحه ی تلویزیون نگاه می کردی و این شعر و گوش می دادی : دوست دارم صدات کنم تو هم منو صدا کنی ! انقدر محو تماشای کبوترهای حرم می شدی که وقتی به خودت می اومدی شعر و تصویر تموم شده بود . بزرگتر که شدی کم کم داشتی معنی این شعر و می فهمیدی . اون موقع بود که وقتی وایمیسادی روبه روی پنجره فولاد بی اختیار اشک می ریختی و می خوندی : قربون نیگات برم از راه دوری اومدم .وقتی می دیدی که بین تموم اون جمعیت میلیونی ، تو هم می شدی یکی از کبوترهای حرم ، تازه از این وضع خوشت می یومد . یه جورایی احساس بی رنگی می کردی ، انگار سبک شده بودی و آروم . چیزی که توی دنیای اطرافت خیلی دنبالش می گشتی ! دور تا دور حرم می گشتی و واسه خودت روضه خون می شدی : راه دوری نمی ره اگه منو نیگا کنی ! واست جالب بود که این همه آدم با کلی لهجه ی مختلف ، همه به اتفاق یه اسم و صدا می زدن : یا امام رضا … آقا جانم ، امام رضا …
وای که اگه خادم های یه رنگ حرم می رفتن اون بالا و همگی با یه آهنگ دلنشین ، آقا رو صدا می زدن . دیگه خودت نبودی . اینجا فقط اشک بود و دل شکسته ات . یا ضامن آهو ، یا امام رضا … یادته وقتی نیگات به اون طناب های گره خورده به پنجره فولاد می افتاد چه حالی می شدی ؟ وقتی ناله های مادری و می دیدی که با التماس شفای بچه ی مریضش رو از آقا می خواست . اینجا مگه کجاست ؟ یه پنجره ی فولادی چیکار می تونه واسه این دختر بچه بکنه ؟ اونجا بود که نیگات قفل می شد به یکی از کبوترها و تا وقتی روی سقاخونه می نشست ، چشمات دنبالش می کردن . یادمه بچه که بودم توی حرم فقط سرم می چرخید و کبوترها رو دنبال می کرد ! مامان ، چرا این کبوترها فرار نمی کنن ؟ هنوزم نفهمیدم چرا این کبوترها فرار نمی کنن ؟ شاید چون جایی رو به جز اینجا ندارن . هیچ وقت طعم شیرین اون دو رکعت نمازهایی رو که توی ایوون طلا می خونی ، از یادت نمی ره . قامت ببندی جایی که کنارت صدای ناله ها و درد و دل های دل شکسته ها رو بشنوی ، پشت سرت صدای سلام بر حسین آدم های سیراب از سقاخونه رو بشنوی و رو به روت … رو به روت گنبد یا شایدم ضریح قشنگ آقا رو ببینی . دیگه بهتر از این چی می خوایی ؟ به این می گن عشق بازی … اینجا ، جای عشق بازیه . حرم قدس رضوی . جای تمام دل شکسته ها و خسته های روزگار .
آقا جونم ، دلم لک زده واسه یکی از اون دورکعت نمازها توی ایوون طلا ! بـطـلـب ... السلام علیک یا غریب الغربا ، یا معین الضعفا ، یا علی بن موسی الرضا …


ولادت فرخنده ی هشتمین اختر تابناک امامت ، خورشید ولایت ،
حضرت علی بن موسی الرضا (ع)
را به تو دوست عزیز ، و حضور همیشه سبز مولای دلها ، مهدی (عج) ،
تبریک و تهنیت عرض می کنم .

خدایا ! تو رو به حق حرمت تمام دستهایی که رو به پنجره فولاد باز می شه ، تو رو به پاکی تمام اشکهایی که خالصانه توی حریم قدس رضوی ریخته می شه ، بیشتر از این چشم انتظارمون نذار .

*** اللهم عجل لولیک الفرج ***

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت10:28توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اولا سلام . دوما از بابت این همه تاخیر و سر نزدن شرمنده . سوما دوشنبه که روز دختران بود واقعا سنگ تموم گذاشتین واسم .!! حالا من می خوام خودم از خجالت تمام دختر خانم ها در بیام . اونم چی با یه پست فمنیستی !! قبلش از تمام دختر خانم ها شرمنده . آقا پسرهام خواهشا دست نگیرن وگرنه جریان نیمرو و اینا دوباره می یاد رو !!! چهارما هم اینکه دختر خاله ی عزیزم فریما جون ، یه پستی در مورد رئیس جمهور محترم زدن که خوندنش خالی از لطف نیست .

حالا اصل ماجرا ! فكر مي كنيد دخترا و پسرا چه جوري از عابر بانك استفاده مي كنن ؟!

 

آقـــا پــســرهـــا :

 

با ماشين مي رن دم بانك ، پارك مي كنن . مي رن جلوي دستگاه عابر بانك ، كارت رو داخل دستگاه مي زارن ، كد رمز رو مي زنن ، مبلغ درخواستي رو ثبت مي كنن ، پول و كارت رو مي گيرن و مي رن .

 

دخـتـر خـانــم هـا :

 

با ماشين مي رن دم بانك . توي آينه قيافشون رو چك مي كنن . به خودشون عطر مي زنن .در پارك كردن ماشين مشكل پيدا مي كنن . در پارك كردن ماشين خيلي مشكل پيدا مي كنن ! بالاخره ماشين رو پارك مي كنن . توي كيفشون دنبال كارتشون مي گردن . كارت رو توي دستگاه مي زارن . كارت توسط دستگاه پذيرفته نمي شه . كارت تلفن رو مي اندازن توي كيفشون !! دنبال كارت عابر بانكشون مي گردن . كارت رو وارد دستگاه مي كنن و كد رمز و وارد مي كنن . كنسل مي كنن . دوباره كد رمز و مي زن . كنسل مي كنن . بالاخره بيشترين مبلغ ممكن رو درخواست مي كنن! پول رو مي گيرن و بر مي گردن به ماشين . توي كيفشون دنبال سوئيچ ماشين مي گردن . استارت مي زنن ، پنجاه متر مي رن جلو و ماشين رو نگه مي دارن . دوباره بر مي گردن جلوي بانك . از ماشين پياده مي شن . كارتشون رو از دستگاه عابر بانك برمي دارن !! سوار ماشين مي شن ، كارت رو پرت مي كنن كنار صندلي راننده . قيافشون رو توي آينه چك مي كنن . مي اندازن توي خيابون اشتباه . برمي گردن ، مي اندازن توي خيابون درست . پنج كيلومتر مي رن جلو ، ترمز دستي رو آزاد مي كنن !!! و ...

 

قابل توجه : در هيچ كدوم از مراحل فــحــش نمي دن !!

 

  

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت13:18توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

ميلاد پرفيض دخت موسي بن جعفر (ع) ، کریمه اهل بیت

حضرت فاطمه معصومه (س)  

را به تو دوست عزيز و حضور حاضر ولي عصر (عج) ، تبريك و تهنيت عرض مي كنم .

 

خـاك فـرح كـه مـدفن اولاد مـرتـضـي است

اينجا حريم خواهر سلطان دين ، رضا است

خـاك درش به چشم خلايق چو توتيا است

شاهـيكه خشت كنيد ، با رفعتش طلاست

 

                                                                                  

بخشي از زندگينامه ي حضرت فاطمه معصومه (س) :

 

نام شريف آن بزرگوار فاطمه و مشهورترين لقب آن حضرت معصومه است . پدر بزرگوارش امام هفتم شيعيان حضرت موسي بن جعفر (ع) و مادر مكرمه اش حضرت نجمه خاتون (ع) است كه آن بانو مادر امام هشتم ، حضرت علي بن موسي الرضا (ع) نيز مي باشد . ولادت آن حضرت در زور اول ذيقعده سال 173 ه.ق در مدينه ي منوره واقع شده است . ديري نپاييد كه در همان سنين كودكي مواجه با مصيبت شهادت پدر گرامي خود در حبس هارون در شهر بغداد شدند . لذا از آن پس تحت مراقبت و تربيت برادر بزرگوارش حضرت علي بن موسي الرضا (ع) بزرگ شدند . در سال 200 ه.ق در پي اصرار و تهديد مامون عباسي سفر تبعيد گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون اينكه كسي از بستگان و اهلبيت خود را همراه ببرند راهي خراسان شدند . يك سال بعد از هجرت برادر ، حضرت معصومه (س) به شوق ديدار برادر به همراه عده اي از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حركت نمودند و در هر شهر و محلي از طرف مردم مورد استقبال واقع مي شدند . اينجا بود كه آن حضرت نيز همچو عمه ي بزرگوارشان حضرت زينب (س) پيام مظلوميت و غربت برادر گراميشان را به مردم مومن و مسلمان مي رساندند و مخالفت خود و اهل بيت را با حكومت حيله گر بني عباس اظهار مي فرمودند . بدين جهت تا كاروان حضرت به شهر ساوه رسيد عده اي از مخالفين اهلبيت كه از پشتيباني مامورين حكومت برخوردار بودند ، سر راه را گرفتند و با همراهيان حضرت وارد جنگ شدند . در نتيجه تقريبا همه مردان كاروان به شهادت رسيدند.

حضرت فاطمه ي معصومه در اين مسير بيمار شدند و چون ديگر امكان ادامه ي راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمودند . سوال فرمودند : از ساوه تا قم چند فرسنگ است ؟ آنچه بود جواب دادند و سپس فرمودند : مرا به شهر قم ببريد ، زيرا از پدرم شنيدم كه مي فرمود : شهر قم مركز شيعيان ما مي باشد . بزرگان شهر قم وقتي از اين خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند و در حالي كه موسي بن خزرج بزرگ خاندان اشعري ، زمام نافه آن حضرت را به دوش مي كشيد و عده ي فراواني از مردم پياده و سواره گرداگرد كجاوه ي حضرت در حركت بودند ، حدودا در روز 23 ربيع الاول سال 201 ه.ق ، حضرت وارد شهر مقدس قم شدند .سپس در محلي كه امروز ميدان مير ناميده مي شود در جلوي منزل شخصي موسي بن خزرج شتر آن حضرت زانو زد و افتخار ميزباني حضرت نصيب او شد .

آن بزرگوار به مدت 17 روز در اين شهر زندگي نمود و در اين مدت مشغول عبادت و راز و نياز با پروردگار متعال بود . محل عبادت آن حضرت در مدرسه ي ستيه به نام بيت النور هم اكنون محل زيارت ارادتمندان آن حضرت است .

سرانجام در روز دهم ربيع الثاني سال 201 ه.ق پيش از آنكه ديدگان مباركش به ديدار برادرش روشن شود ، در ديار غربت و با اندوه فراوان ديده از جهان فرو بست و شيعيان را در ماتم خود به سوگ نشاند . مردم قم با تجليل فراوان پيكر پاكش را به سوي محل فعلي كه در آن روز بيرون شهر و به نام باغ بابلان معروف بود تشييع نمودند . همين كه قبر مهيا شد در اينكه چه كسي بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشكل شدند ، كه ناگاه دو تن سواره نقاب به صورت از جانب قبله پيدا شدند و به سرعت نزديك آمدند و پس از خواندن نماز ، يكي از آن دو وارد قبر شد و ديگري جسد پاك و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاك نهان سازد .آن دو نفر پس از پايان مراسم بدون آنكه با كسي سخن بگويند بر اسبهاي خود سوار و از محل دور شدند . به نظر مي رسد كه آن دو بزرگوار ، دو حجت پروردگار : حضرت امام رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند . كه طبق ضوابط شرعي بايد پيكر معصومه به دست معصوم تجهيز و تدفين شود ، چنانكه پيكر مقدس حضرت زهرا (س) را اميرمومنان (ع) غسل داده و كفن و دفن نموده و حضرت مريم (ع) را حضرت عيسي (ع) شخصا غسل داده است .

پس از دفن حضرت معصومه (س) موسي بن خزرج سايباني از بوريا بر فراز قبر شريفش قرار داد تا اينكه حضرت زينب(س) دختر امام جواد به سال 256 ه.ق اولين گنبد را بر فراز قبر شريف عمه  بزرگوارش بنا كرد و بدين سان تربت پاك آن بانوي بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبيت و دارالشفا دلسوختگان عاشق ولايت و امامت شده است .

                                                          

 

 

منبع : روابط عمومي آستانه مقدسه قم

 

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت11:38توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

پيامبر اعظم (ص) :

 

نـزد خـداي تـعـالـي ، چـيـزي گـرامي تـر از دعـا نـيـسـت .

 

 

 

 

الّلهمَ بَينَنا وَ بَينَة وُصْلَة تودي الي مُرافَقَة سَلَفة

پروردگارا ، ميان ما و او پيوندي برقرار كن كه ما را به رفاقت پيشينيانش برساند .

 

اين جمعه هم به اميد آمدنت دست به دعا برداشته ايم .

بيش از اين چشم انتظارمان مگذار ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت11:49توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

شهادت ششمين پيشواي شيعيان

 حضرت امام جعفر بن محمد الصادق (ع)

را به تو دوست عزيز و حضور حضرت صاحب الامر (عج) تسليت عرض مي كنم .

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت18:51توسط نرگس |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

فكر مي كنيد پسرا و دخترا چه جوري نيمرو درست مي كنند ؟!

 

دخـتـر خـانــم هـا :

 

توي ماهي تابه روغن مي ريزن ، اجاق گاز زير ماهي تابه رو روشن مي كنند . تخم مرغ هارو ميشكنن و همراه نمك توي ماهي تابه مي ريزن .

چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان مي كنن .

 

آقـــا پــســرهـــا :

 

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهي تابه مي گردن . توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهي تابه مي گردن و بالاخره پيداش مي كنن ! ماهي تابه رو روي اجاق گاز مي زارن . توي ماهي تابه روغن مي ريزن  و توي يخچال دنبال تخم مرغ مي گردن . يه دونه تخم مرغ پيدا مي كنن . چند تا فحش مي دن !! دنبال كبريت مي گردن . با فندك اجاق گاز و روشن مي كنن و بوي سركه همراه با دود آشپزخوه رو بر مي داره !

ماهي تابه رو مي شورن چون روغنش بوي ترشي مي ده  . ماهي تابه رو روي اجاق گاز مي زارن و توش روغن واقعي مي ريزن ! تخم مرغي رو كه از روي كابينت سرخورده و كف آشپز خونه پهن شده رو با دستمال پاك مي كنن . دوباره چند تا فحش مي دن ! و لباس مي پوشن . مي رن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ مي خرن و بر مي گردن . تلويزيون رو روشن مي كنن و صداش رو بلند و روغن سوخته رو مي ريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهي تابه مي ريزن .  تخم مرغهارو مي شكنن و توي ماهي تابه مي ريزن .  دنبال نمكدون مي گردن . نمكدون خالي رو پيدا مي كنن و چند تا فحش مي دن . دنبال كيسه ي نمك مي گردن و بالاخره پيداش مي كنن . نمكدون و پر از نمك مي كنن . صداي گزارشگر فوتبال و مي شنون و مي دون جلوي تلويزيون . نمكدون و روي ميز مي زارن و محو تماشاي فوتبال مي شن . بوي سوختگي رو استشمام مي كنن و مي دون توي آشپزخونه . چند تا فحش مي دن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل مي ريزن . دوباره روغن و تخم مرغ توي ماهي تابه مي ريزن . با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم مي زنن !! صداي گل رو از گزارشگر فوتبال مي شنون و مي دون جلوي تلويزيون . صداي تلويزيون رو زياد مي كنن . سريع بر مي گردن توي آشپزخونه .

تخم مرغهايي رو كه با ذرات تفلون كنده شده ، توسط چنگال ، مخلوط شده رو توي سطل مي ريزن و ماهي تابه رو مي ندازن توي كاسه ي ظرفشويي و دنبال ظرفهاي مسي مي گردن . قابلمه ي مسي رو روي اجاق گاز مي زارن و توش روغن و تخم مرغ مي ريزن . چند دقيقه به تخم مرغها زل مي زنن !! ياد نمك مي يوفتن و مي رن نمكدون رو از كنار تلويزيون بر مي دارن . چند ثانيه فوتبال تماشا مي كنن . ياد غذا ميوفتن و مي دون توي آشپزخونه . روي باقيمانده ي تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ، ليز مي خورن . چند تا فحش مي دن و بلند مي شن . نمكدون شكسته رو توي سطل مي اندازن . قابلمه رو بر مي دارن و بلافاصله ولش مي كنن !!! چند تا فحش مي دن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب مي گيرن . با يه پارچه ي تنظيف قابلمه رو بر مي دارن . پارچه رو كه توسط شعله ، آتيش گرفته زير پاشون خاموش مي كنن .

نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون مي خورن و چند تا فحش مي دن !!

 

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت19:45توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

باز هم شمارش روزهاي سرد و تكراري ...

باز هم رنگ دلتنگي غروب جمعه ...

باز هم بي قراري ...

باز هم انتظار ...

 

اين جمعه هم گذشت و نيامدي ...

 

                            

 

پروردگارا ! چشم ما را به ديدن طلعت درخشان قائم آل محمد روشن كن .

  

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت18:37توسط نرگس | |

 اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

سلام . ببخشيد كه دير وقت مزاحم خوابتون شدم .راستش الان سينما يك يه فيلم خيلي جالب نشون داد . مرگ يك رئيس جمهور ! اين فيلم از نظر من انقدر خوب كار شده بود و انقدر جاي بحث داشت كه دلم نيومد آپ نكنم و پيشنهاد ديدنش رو بهتون ندم .پس اگه كه اين فيلم و ديدی كه هيچي، خوش به حال خودم و خودت ! اما اگه نديدي سعي كن هر طور كه شده پيدا كني و ببيني . فيلمي كه پيشگويي مرگ رئيس جمهور آمريكا رو كرده بود و حتي مرگ اتفاق نيوفتاده ي بوش رو هم به گردن مسلمانان انداخته بود . براي من و تو جوون خيلي خوبه كه از بعضي از مسائل اطرافمون با خبر باشيم . از دنيايي كه توش زندگي مي كنيم . اين فيلم يه جمله ي خيلي قشنگ هم داشت :

                    اگه به اعدام اعتقاد داريد ، باور كنيد كه بوش نامزد مرگــــــه !!!                                 

                                              

+نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت23:56توسط نرگس |

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

گرم ياد آوري يا نه ،

من از يادت نمي كاهم

تـــو را مـن چــشــم در راهــم ...

 

 

     

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت18:50توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

گفتم: لعنت بر شيطان !

لبخند زد.
پرسيدم: چرا مي خندي؟
پاسخ داد:
از حماقت تو خنده ام مي گيرد ! 
پرسيدم: مگر چه كرده ام؟
گفت:مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام
!
با تعجب پرسيدم: پس چرا زمين مي خور
م ؟!
جواب داد: نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است
، تو را زمين مي زند.
پرسيدم: پس تو چه كاره اي؟
پاسخ داد: هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد
، فعلا برو سواري بياموز. در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن!
گفتم: پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟
در حاليكه دور مي شد گفت: من پيامبر نيستم جوان
!!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت10:19توسط نرگس | |

 

اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

يادته ؟ 17 سال پيش ، توي يه همچين روزي ، دوم آبان .همين ساعت ها ، مامانم اومد و بهم گفت : نرگس از اين به بعد يه همبازي داري . يه كوچولوي تپلي . يادت نيست ؟ آره راست مي گي . آخه تو اونموقع كه چيزي نمي فهميدي . تازه به دنيا اومده بودي . گذشت و گذشت .حالا ديگه تو شده بودي همبازي من . همدم تمام لحظه هاي من . فــريـــمـــاي من ...

يادته ؟ اونقدر باهم صميمي بوديم و اونقدر همديگه رو دوست داشتيم كه شده بوديم مثل دو تا خواهر . يادته واسه اينكه پيش هم بمونيم ، چه كلك هايي سوار مي كرديم ؟ تو خودتو مي زدي به خواب ، من مي گفتم : آي دلـــــــم !! مامان نمي تونم راه بيام !! اونوقت ديگه مجبور بودن بزارن خونه ي هميديگه باشيم . ( خدايي عجب شيطنت هايي داشتيم آ ... )  يادته ؟ هرجا كه مي رفتيم ، حتي اگه يه شب نشيني ساده بود ، با هم بوديم ؟ يادته چقدر لباس مثل مال هم خريديم ؟ جشن تولد 4 سالگي تو يادته ؟ من كه يادمه . مي دوني چرا چون هنوزم عكس هاشو دارم . اون عكسي كه من مات شكلاتهاي روي كيك شدم و تو هم از گريه داري پس مي افتي و مهسا هم هاج و واج داره نيگات مي كنه . واي كه چقدر توي اون عكس بامزه اي ! يادته چقدر سر به سر اين مهسا گذاشتيم ؟ خدايي چقدر اذيتش مي كرديم !! ( ببينم آدرس بلاگ منو كه نداره ؟)  مسافرت هامونو بگو ... امكان نداشت جايي بريم كه بدون هم باشيم . تعطيلات عيد رو يادته ؟ هميشه سحر روز سيزدهم حركت مي كرديم و مي رفتيم كنار دريا ، تا سحر روز ديگه هم بر مي گشتيم . اون سال جاده چالوس و يادته ؟ انقدر برف اومده بود كه وقتي از ماشين پياده شديم تا زانو رفتيم توي برف ! يادته ازمون يه عكس گرفتن ؟ تو توي اين عكس خيره شدي به دوربين و منم كه طبق معمول چشمام از خواب خماره . گذشت و گذشت و هر روز بزرگتر از قبل شديم . حالا ديگه دوتامون مثلا افتاده بوديم توي درس . يادته چقدر برات كاردستي درست كردم ؟ مسئله رياضي تو يادته ؟ خدايي چقدرشو من برات حل كردم ؟ مي دونم ... هيچي شو ...چون تو از همون اولش باهوش بودي . مثل خودم ! حالا ديگه فقط همبازي من نبودي . بزرگتر شده بودي و همدم و همراز من ...

بزرگتر كه شديم شيطنت هامونم فرق كرد . همسايه ي اون خونه قبلي تون رو يادته ؟ چقدر سربه سر اين مهرداد ما گذاشتيم . خدايي چقدر اذيتش كرديم ؟ اون هميشه تك بود و من و تو باهم . هميشه هم يه بلايي سرش مي اوورديم . بعدشم يه گوشه غش مي كرديم از خنده .واي يادته يه بار از مهد كودك اومدي يه تيكه از موهات نبود ؟؟؟  گفتيم چي شده ؟ گفتي با مهرداد دعوا كردم موهامو كند !!! فريما اون روز و بگو كه با هم فوتبال بازي كرديد !!! اومدي خونه با دهن پر خون !! خيلي راحت رفتي و دهنت رو شستي و وقتي ازت پرسيديم چي شده تو گفتي : هيچي ! شما مواظب خودتون باشين !

مسافرت مشهد و يادته ؟ سميرا تازه نامزد كرده بود . واي كه چقدر به عشق و عاشقي اين دوتا ما خنديديم . يادته وقتي بهم مي گفتن عزيزم ، من و تو چيكار مي كرديم ؟ اينجوري مي شديم :

جريان فنجون و نعلبكي هاي قصر و يادته ؟ يا اون ماستي كه اون پسرهاي كناري مون به جاي سس به من دادن و منم ريختم روي سالادم ؟  بعدشم پدر صلواتي ها غش كردند از خنده ؟ ( مگه دستم بهشون نرسه !)  چقدر اون سال من و تو مچل بازي در آورديم !!

فريما 4 سال پيش شمال و يادته ؟ پسره داشت اسكيت بازي مي كرد ، پاش گير كرد به سنگ و افتاد روي تو !!! چه جيغي زدي تو اونروز ! هنوز صداش توي گوشمه .يادته همون سال توي پيست با اون مانتوي سفيد افتادي توي گل ؟ حسين و بگو كه چه جوري كشيدت بيرون !! يادته چقدر بهت خنديدم ؟ تو هم هي مي گفتي : نرگس نخند ، نخند ، مي يام حالتو مي گيرم ها !! اما خدايي خنده داشتي . سر تا پات گلي شده بود .

جشن تولدت ، 2 سال پيش يادته ؟ چقدر خوش گذشت . چقدر با اين زاهده و آرزو و بقيه ي بروبچ خنديديم . يادته شب كه مهمون ها رفتن از خستگي دوتامون روي مبل بيهوش شديم ؟ بعدشم حميد مثل هميشه شيطونيش گل كرد و توي همين حالت ازمون عكس گرفت ؟  واي كه من هر وقت اين عكس و مي بينم فقط يك ساعت مي خندم . من با يه دستم تو رو گرفتم تا از اين طرف نيوفتي ، با يه دست ديگه هم دسته ي مبل و گرفتم تا خودم از اون طرف نيوفتم . جالب اينجا كه دوتامونم بيهوش بيهوشيم ! 

حالا ديگه دوتامون بزرگ تر شديم . اون قدر كه ديگه بهمون نمي گم بچه ها بشينيد !! حالا شديم همراز همديگه ، همدل همديگه ، هم صحبت همديگه . تو طول روز كلي تلفني با هم حرف مي زنيم ، توي نت هم كلي سر به سر هم مي زاريم ، تازه وقتي همديگه رو مي بينيم بازم كلي حرف داريم كه به هم بزنيم . به قول خاله : من بدونم شماها به هم چي مي گيد !!

واي فريما كلاس زبان و بگو . يادته چقدر اين آقاي آقاجاني خاطرمونو مي خواست !  فريما يادته بهمون گفت : شما دو تا دختر خاله اگه با هم جفت بشين جمع حاضر رفته رو هوا !  فريما قضيه ي پاي سيب و يادته ؟ آقا چقدر ما رو از بعد از اون تحويل گرفت . آخرشم كه ما دوتا شديم بهترين شاگردهاي كلاسش توي اون ترم .  يادته هميشه به ديوونه بازي هاي من مي خنديدي ؟ هميشه بهم مي گي : نرگس ، يكمي بزرگ شو ! ولي من كه كپي برابر اصل يه ديوونه ام . تا آخر عمرمم همين جوري مچلم .   لپ لپ هاي تولد صدف و يادته ؟ يه قول سهيل من لولوب مي خوايم !! اونشب كه رفته بوديم ماهور و بگو !! شماها داشتين لباس انتخاب مي كردين و من پشت ويترين لپ لپ هاي سارا رو كش مي رفتم .  چقدر اونشب خنديديم !

واااي پوريا رو بگو !!   مي گم فايده نداره ، من خودم بايد واسه اين پسر آستين بالا بزنم و برا امر خير بيام خونه ي شما !! قصدش و كه داري ؟ هان ؟

اون هفته اي خونه ي مامان جون رو يادته ؟ تو و عليرضا داشتين معتادم مي كردين !!  چقدر گفتين نرگس يه بار ، فقط يه بار بزن ! اون عليرضا كه انگار نه انگار !! مي گفت نرگس دلت مي ياد از بوي هلو بگذري ؟ بابا نترس با يه بار معتاد نمي شي !  آخرشم نتونستيد اغفالم كنيد ! ولي من شما دوتا رو مي شناسم . آخرشم يه كاري دستم مي دين !  هيچ وقت اون موقع هايي كه با تو و عليرضا و خاله سميرا مچ مي شيم و يادم نمي ره !

روز قبل از اينكه برم سوريه رو يادته ؟ 3 ساعت توي حياط مامان جون ، تاريك تاريك ، چقدر باهم حرف زديم . من و تو ...(خدايي بگم پشت سر كي حرف زديم ؟ )  يادته آخرش چقدر من گريه كردم ؟ آخه دلم از همون موقع برات تنگ شده بود .

اون قولي رو كه 1 ماه پيش ، روي پله ي خونه ي مامان جون به هم داديم كه يادت نرفته ؟ قرار شد من و تو چند سال ديگه يه خونه مجردي بگيريم و بزاريم بريم .  از دست تموم اون وروجك ها راحت بشيم . هنوزم سر قولت هستي ديگه ؟ من كه پايه تم خراب واسه اين جيم زدن ها ...

حالا تو ديگه خيلي بزرگ شدي . وقتي بچه بودم هيچ وقت فكر نمي كردم يه روزي اينقدر بزرگ بشي كه بتونم باهات درد و دل كنم ، باهات حرف بزنم . تو هم كه ماشالله انقدر فهميده و عاقل هستي كه حد نداره . (هر چند بعضي وقتها حسابي شيطون مي شي !)

حالا تو قراره بشي خانم دكتر خود من . دكتر دوندونپزشك من . شايدم يه جراح بزرگ قلب ! خدا رو چه ديدي ؟ اميدوارم توي هر رشته اي كه قراره تحصيل كني به بالاترين درجه برسي .

 

فريما چقدر مثل هميشه حرف زدم ها ... همه ي اينارو  يادت اووردم كه فقط بگم : 16 ساله كه پا به پات بزرگ شدنت رو ديدم . حست كردم ، باهات خنديدم و توي بعلت گريه كردم . حالا توي روزهاي قشنگ 17 سالگيت فقط مي خوام بهت بگم كه دوست دارم  و هميشه باهات مي مونم .

 

حالا همه رو بي خيال ... جشن تفلد و بچسب !!  اینم واسه نفسک خودم و زاهده جون

                                                        ادامه ی مطلب

 

امروز تولد زاهده جون هم هست .(ببينيد اينا چقدر با هم هماهنگ هستند كه تولدشونم توي يه روزه !)  زاهده جون :

 

16 سالگيت رو تبريك مي گم و از خداي مهربونم يه دنيا پر شادي برات آرزو مي كنم .

 

فريما جونم ، الهي دور سرت بگردم ، كادوي تولدت رو هم گذاشتم توي ادامه ي مطلب . برو ببين غش كن !!   بازم از خداي مهربونم برات عمر با بركت و يه دنيا آرزوي رنگارنگ ، آرزو مي كنم .

 

تولد 17 سالگيت با 17 تا آسمون به بزرگي دلت ، مـبــارك .

 

تا هميشه فريماي خودم مي موني . دوشد دالم گيلي گيلي ...

 

فـــداتـــيـــشــم ...

 

 

 

 

تبصره : از تمام مهمون هايي كه با دعوت و بي دعوت اومدن ، تقاضا دارم كادوهاشونو بزارن همين جا !!  من و فريما و زاهده نداريم كه ، اگه به دردم نخورد بهشون مي دم !  از شوخي گذشته ، ممنونم كه دعوتمون و رد نكرديد .  حالا كه تا اينجا اومديد لطف كن و يه سر هم به ادامه ي مطلب بزن تا تولد بيشتر بهت بچسبه !  

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت22:0توسط نرگس | |