تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

به نام خدایی که به نزدیکی بــهــار است ...

 

یادمه بچه که بودم، بابا همیشه توی روزهای سرد و برفی بهم می گفت : هر وقت صدای گنجیشک ها رو شنیدی ، بدون بهار اومده ! تعجب می کردم . می رفتم توی حیاط و خوب گوش می کردم . جیک جیک می کردن اما هنوز زمستون بود ! می گفتم: بابا دارن جیک جیک می کنن، اما هنوز که بهار نیومده ؟ می خندید و می گفت : مگه گنجیشک های دلت جیک جیک کردن ؟! اون موقع ها معنی حرفاشو نمی فهمیدم . بزرگتر که شدم تازه فهمیدم گنجیشک های دلم تنها با اجازه ی من جیک می زنن ! من خودم بودم که بــهــار و توی دلم مهمون می کردم . هر موقع که خواستم و اراده کردم ، گنجیشک های دلم جیک جیک کردن و زندگیم بـهـــار شد !! نــــو شدم و د و ب ا ر ه شروع کردم ... این من بودم که سفره ی هفت سین دلمو می چیدم . 7 تا سین به قداست تمام مقدساتم ...

امسال می خوام با تـــو سفره ی هفت سین دلمو بچینم ... می خوام حالا که درختها بعد تحمل کردن سنگینی یه عالمه برف، دارن جوونه می زنن ، منم درخت دلمو وادار کنم جوونه بزنه . بیا ... کمکم کن ...می خوام خاطره انگیز ترین و عاشقانه ترین سفره ی هفت سین زندگی مو بچینم. قبلش یادت نره سفره ی دلت رو باز کنی ...

 

اولین سین و من می یارم :

ســـحــر _______ تو خودت می دونی ، قشنگترین لحظه هام توی همین سحر بوده ... اون موقع هایی که با اشک چشمم اون 4 تا صفر عاشقی و رد می کردم و تا وقتی سحر می رسید ، آروم می شدم . فقط سحر و روبه روی آیینه نزار !! نمی خوام اون همه حس مبهم رو به غیر از من و تو کس دیگه ای ببینه !!

 

دومین سین با تـــو :

سه نقطه _______ سه نقطه هامون ، چقدر عشق می کردم با این سه نقطه ها ، سه نقطه هایی که من وقتی کم می آوردم واسه ی تو میذاشتم ، بهت می گفتم هرچی دلت می خواد بزار جاشون ، سه نقطه هایی که از عمق دوست داشتن می اومد ، سه نقطه هایی که یه عالمه سه نقطه بودن!! ، دفتر دلمون حالا پر شده از این سه نقطه ها ، که به جز خودمون هیچکی ، هیچی ازشون نمی تونه بخونه ...

 

سومی با من :

ســیـــب _______ اصلا از همون اولش همه چی با این شروع شد . یه آدم بود یه حوا و یه سیب . یادته ؟ برام خوندی ؟ زندگی مثه سیب می مونه ... با پوست گازش بزن ... عجب طعمی گرفت زندگیم اون روز ... زندگی رو گاز گازیش کردم !! سیب رو بزار دم دست ! می خوام بعد اینکه سال دلمون تحویل شد ، با پوست گازش بزنم !!

 

چهارمی و تـــو بیار :

سکوت _______ شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ، آوای تو میخواندم از لایتناهی ، آوای تو می آردم از شوق به پرواز، شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی ، امواج ندای تو به من میرسد از دور ، دریایی و من تشنه ی مهر تو ، چو ماهی ... سکوت من ، سکوت تو ، سکوتی سرشار از عین شین قاف ... می تونیم به جاش قلب من رو بزاریم ...

 

پنجمی بازم با من :

سیاهی _______ همون رنگی که تو اوج کهکشونا به غیر از این چیزی ندیدیم ... می تونیم به جاش یه جفت چشم هم بزاریم !! همون چشم های سیاهی که می گفتیم چشم سیاتو عشقه !! یادته ؟ حتی سیاهی هم برامون پر عین شین قاف بود . سیاهی رو بزار کنار ماهی دریای دلت ... می خوام اون ماهی قرمزه توی این همه سیاهی بیشتر پیدا باشه ... 

 

ششمی رو برام بگو :

سفیدی _______ سفیدی ، همونی که شد دلیل من برای رفتن توی کهکشون سیاه ، همونی که به من یه عالمه ستاره داد تا همشون رو بزنم به نام تو ، همون سفیدی ای که نمیشه هیچ وقت بی خیالش شد . همونی که ، آره خودشه ... دل تـو ، بیارش تا بزاریم توی سفره ی هفت سین مون ...

 

هفت ... چقدر از قداست و قشنگی این عدد برا هم حرف زدیم . یادته  ؟ 7 شب آرامش ... سین هفتم و با هم می یاریم :

ســتـــاره _______ تنها چیزی که مطمئنیم فقط ماله ماست ! اینو تــو بهم ثابت کردی . چقدر گفتم و گفتی از اینکه چقدر از این ستاره ها چیزها دیدیم ! همون هایی که حتی توی روز هم کنار خورشید نقاشی شون کردم و بهت نشون دادم . نگفتی چرا ! چون می دونستی من دیگه خیلی وقته حتی توی روز هم ستاره می بینم !! همون هایی که هر شب برا هم آرزوشون می کردیم . شبت آروم و پر ستاره ... چقدر با هم رفتیم تا اون ته تها !! اونجا که فقط من بودم و تو بودی و یه باغچه از گل های نرگس و یه درخت آناناس !! ستاره ها رو توی سفره ی دلمون پخش کن ...بزا همه جا بریزن ... می خوام دلت از نورش روشن بشه ...

 

بیا عقب نیگا کن ... چی شد !! عجب سفره ای ... دلت بزرگ بود و آسمونی و کهکشونی ، حالا ببین با چی ها نقاشی شد !! سحر و سه نقطه و سیب و سکوت و سیاهی و سفیدی و ستاره ...

تو مـــعــــرکـــه ای ...

 

 

سال دلت چقدر قشنگ تحویل شد ... عــیــدت مـبـارک عـزیـزم ...

 

 

 سال نو مبارک ...

 

 

پ.ن : سالیان سال ، هر آنـچه خــوب و خــیــر در دنـیـاست ، بـرایـتـان آرزومـنـدم ... 

 

 

سـال نـوی هـمـتـون مـــبــارک ...

آرزومند آرزوهای آناناسی شما ...

نرگس و ...

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم

 

سامرا !

ای شهر غم های فراموش ناشدنی حضرت مهدی (عج)

کدامین سوگواره هایت را به عزا بنشینیم

در مصیبت فرزندان زهرا (س) ... ؟

 

 این بقیه الله ؟

 

چه سخت است اندوهت در دل ما ...

 

این بقیه الله ؟؟

 

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت22:6توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

آخرین صد جمکران دل سال 86 را در آخرین ساعات آخرین جمعه ی سال ، به امید آمدن آخرین

 منجی ات می نویسم ...

 

چند وقت پیش خیلی اتفاقی به یه بیت شعر برخوردم که مجبورم کرد کلی در رابطه باهاش فکر کنم .

 

قـومي كنـار يـارنـد ، امـا ز يـار دورنـد

قـومي ز يـار دورنـد ، امـا كنـار يـارنـد

 

یکمی فکر کن ! من و تویی که دم از انتظار می زنیم ، همین منی که توی سال 86 ، صد جمکران دل می نوشتم و از انتظار می گفتم ، شامل كدوم مصرع از اين بيت هستيم ؟!

همش ادعاست ... ما در ظاهر درستیم ! اما در باطن ؟؟!...

ما شیعه ایم ، منتظر آخرین منجی !! درسته ، ما کنار یاریم ، اما باور کنید خیلی بیشتر از اونچه بشه تصور کرد ، از یارمون دوریم !!

اینهمه غفلت ، اینهمه سرگردانی ، اینهمه خستگی از زندگی... هنوز به خودمون نیومدیم که باور کنیم فقط کنار یار بودن کافی نیست ! 

چقدر باید نوشت و گفت و حرف زد که بلای جانسوز عصر ما غیبت نیست ، غــفـــلـــت است ...

و من همچنان به ساده ترین شکل ممکن از کلمه ی غفلت می گذرم ، در حالی که تمام گرفتاری هام پشت همین کلمه پنهانه !!

وای بر من که چقدر ساده می گذرم ...

چقدر باید بگن و بشنویم که با آمدنش ، چه ها که نخواهد شد ؟!

چقدر باید دعا کنند که سر به راه بشیم و ما با بی خیالی هر چه تمام تر ،هر روز بیشتر از روز قبل توی لجن زار گناه فرو بریم !

اگر بیاید ...

اگر برسد...

اگر باشد ...

روزهامون رو سپری می کنیم بدون اینکه بفهمیم روی چه غلطکی پا گذاشتیم !

هر روز گرفتاری ، هر روز اعصاب داغون ، هر روز بدتر از دیروز !! اما با این وجود از بوی تازگی بهار می گیم و امید به زندگی !!؟

ما چه می دونیم تازگی بهار چیه ؟ فقط حسش می کنیم و همچنان ساده تر از هر روز از کنار غفلت می گذریم !

او خواهد آمد ...

و این تنها کلمه ای که توی اوج تفکرمون در مورد زندگی (!!) بهش پی می بریم !

نمی دونم فقط چند لحظه فکر کن ... اینکه می گن وقتی بیاد ، وقتی برسه ، علم تازه شکوفا می شه ، زمین بارورتر می شه ، مهربونی به حدی می شه که حتی نمی شه معنی اش کرد  و خیلی چیزای قشنگ و قشنگه دیگه که تو بهتر از من می دونی ... پس چرا ؟ چرا من و تو هر روز انقدر ساده از غفلت می گذریم ؟

امروز آخرین جمعه ی سال بود ... از صبح به این فکر می کردم که یعنی می شه عید  امسال و کنار آقامون تحوبل کنیم ؟! نشد ... این جمعه هم نشد ... شاید بهتر باشه که به این فکر کنم که یعنی می شه اولین جمعه ی سال جدید رو کنار آقامون جشن بگیریم ؟!

چه اشکالی داره ؟ فکر کردن به اومدنش هم قشنگه ...

 

همین الان به یه نتیجه رسیدم ! ای کاش از صبح تا حالا به جای اینکه به این فکر می کردم که امروز بیاد ، به این فکر می کردم که چه جوری از این به بعد غـــافــــل نباشم !!!

 

 

آقا جانم ... می گن آرزو بر جوانان عیب نیست ! می دونم ، گناهکارم ، درموندم ، خودت می دونی توی دلم چه خبره ، اما از ته دلم آرزو می کنم این لحظات آخر روز جمعه ، آخرین لحظات انتظارمون باشه توی آخرین روزهای سال ...

ای کاش امسال شما اولین کسی باشید که عید رو بهش تبریک می گیم !!!

 

 

خـــدا کــنــد کـه بـیـایــی...

 

***اللهم عجل لوليك الفرج***

 

او خواهد آمد ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت23:58توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

این همه هیاهو و شلوغی... باور کن فقط واسه یه لحظه است !! یه لحظه که اصلا معلوم نیست باشیم یا نه ؟!

خیلی داری تند می ری ! می ترسم ! می دونی ، می ترسم یه دفعه ای توی این شلوغی خودت رو گم کنی ! بابا باور کن اینهمه جنب و جوش فقط واسه یه لحظه است ! یه لحظه ای که قراره یه 365 تای جدید رو شروع به شمردن کنیم ! اما داری زیادی تند می ری ! یکم صبر کن ... ببین، خــدا فستیوال آخر سال زده ! گفته فقط چشم بیارید . فقط یه جفت چشم !! همین . دیگه نمی خواد کلی تو صف بانک و عابربانک ها وایسی تا پول نقد کنی ! بهای فستیوال خدا فقط یه جفت چشمه ! نـــگـــاه کن ... به زندگی ... به این همه حس و حال تازگی . به این هوای ابری ، این خیابون های خیس و بارون خورده ، این بوی تازگی، این نرگس ها ، این بنفشه ها، این سفره هفت سین های کوچیک ، این ذوق و شوق بچه ها ، این سبزه ها و ماهی های گوشه ی خیابون ، این نفس های جانانه ی فول اکسیژن !! فقط نیگاه کن ... یکم دست نگه دار ! یواش تر ... باور کن اینهمه شلوغی بدجور داغونت می کنه !

بیا نگاه کن ! ببین خدا توی این جشواره اش ، آرامبخش حراج کرده ! نمی خوایی زندگیت رو با آرامبخش های خدایی ، جانانه نفس بکشی ؟!

 

 بوی بهار می رسد ...

  

پ.ن 1: شروع تازه ی مقصد نهایی من ، از حسش تا آهنگش، تقدیم به داداش خوبم ، حسنک وزیر ...

 

پ.ن 2: نفس های آخر سالی تون ، آناناسی ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت13:58توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

از همین الان ، همین لحظه که فقط چند ساعت دیگه به پایانش مونده ، دلم واسه همه چیز تنگ شده ! آخه نمی دونی چه لذتی داره اون لحظه که به طرف گناه بری و یه دفعه ای یه چیزی مثه یه نیروی غیبی ، تو رو به خاطر حرمت یه نفر، از گناه دور کنه ! نمی دونی عجب طعم شیرینی داره دوری از گناه اونم فقط به حرمت یه نفر ! کسی که تمام عالم دیوانه ی اوست . دلم واسه محرم تنگ شده . واسه اون موقع هایی که وقت و بی وقت صدای طبل و سنج هیئتی ها رو از توی خیابون می شنیدم .

خیلی حس شیرینیه وقتی که حتی نذرها هم مجازی می شه . انگاری همین دیروز بود که حال و هوای مقصد نهایی رو برای تو نذر کردم و چند وقت برای تو نوشتم . این دو ماه یه احساس دیگه ای داشتم . نمی دونم ولی دنیا رو یه جور دیگه دیدم . آخه عشق به تو فقط مال من نیست ... این چه شمعی است که جانها همه پروانه ی اوست ...

واسه پرچم ها ، علم ها ، نوحه ها ، اشک ها ، ناله ها ، مجلس های گرمی که توی 30 سانت برف برپا شدن ، برای همه چیز ، برای محرم ، دلم تـــنـــگ شده ...

 

 یا حسین ...

 

دلم می خواد تا آخرین لحظه ی عمرم ، لیاقت و افتخار عزاداری واسه تو رو داشته باشم . آقا جانم ، عزاداری های این عاشق حقیرت رو بپذیر .

 

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و ثبت لی قدم صدق عندک مع الحسین و اصحاب الحسین (ع)

 

+نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت21:28توسط نرگس |

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

دلم به همین خوش است که حداقل تو اینجایی و با تمام وجود ، دل شکسته ی مرا خریداری. می دانم که من تنها نیستم . تو برای من و تمامی این مردمان ، تمامی آنان که از هیاهوی زندگی خسته اند ، تکیه گاهی ، تا غربت تمام ثانیه های دلشکستگی یمان را کنارت ، فریاد کنیم ...

 

السلام علیک یا غریب الغربا ، السلطان ، یا علی بن موسی الرضا ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت20:14توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

خواجه ی انبیا گفت : " در امت من مردی است که به عدد موی گوشفندان ربیعه و مضر او را در قیامت شفاهت خواهد بود." صحابه گفتند:"این که باشد ؟" فرمود که : " بنده ای از بندگان خدای. " گفتنند :" ما همه بندگان خدای تعالی هستیم. نامش چیست ؟" فرمود : "اویــــس "!

 

قبول ! تو از من خیلی عاشق تری، خیلی پاک تر، با صفاتر . اصلا همه ی "خیلی ها" مال تو است و فقط یکی سهم من : اویس من از تو خیلی غریب ترم !!

 

چون به مدینه رسید خواجه ی انبیا به سفری بیرون رفته بود. . صحابه گفتند: بمان . گفت : مادرم مرا فرموده نیمی از روز بیشتر نمانم. پس بسیار گریست و آن گاه بازگشت.

 

تو رسیدی ، رفته بود سفر. من رسیدم ، رفته بود سفر. تو ندیدیش . من ندیدمش . و ما فقط تا همین جا همسفر بودیم . تو رسیدی ، رویش نبود، بویش بود. او را نفس کشیدی. نفس کشیدی. من رسیدم، نه رویش ، نه بویش. نه هیچ چیز دیگری برای قناعت! تو رسیدی ، ستون ها تنه ی نخل بودند. نخل ها بوی دست می دادند. تو در آغوش کشیدیشان. من آغوش گشودم. لب گذاشتم.سرد بود. ستون سنگی سرد بود و گرمای دستها در مرمر منجمد، مرده بود . معماری مدرن ! هندسه ی عشق رفته بود . ما فقط تا همین جا همسفر بودیم .

 

 

 

تنها نشسته است زیر سایه ی تاکی. خون ، خون از پاهایش شره می کند روی خاک. کبودی ضربه ی سنگی . ورمی روی پیشانی. خاکروبه ها ، لای موهایند. خاکروبه هایی که از بامی فرو ریخته اند. خنده ها و ناسزاها در گوش ، عربده ی دیوانگانی که دنبالش می دویدند ، صدای درهاکه یکی یکی بسته می شدند. زنانی که از لای درز پنجره ها می خندیدند و هلهله های شادمان کودکانی که کمان های تازه شان را امتحان می کردند . طائف ، سرزمین غربت او شده بود. هیچ نشنیدند ! حتی یک آیه . هیچ کس . حتی کودکی . چه باید بکند ؟ به مکه بازگردد ؟ ابوطالب نیست . خدیجه نیست . و شمشیرها به وسوسه ی خون محمد دچارند !

بماند ؟ کجا ؟ زیر سایه ی نگاه هایی که از دور هم دارند به او می خندند ؟ آی نفرین ! چرا بر نمی آیی ؟ این پیامبر آیا نفرین کردن نمی داند ؟ دست هایش بلند می شوند. ملائک عذاب صف می بندند . نفس آسمان حبس می شود. طوفان، تب دار در گرفتن. دریا منتظر طغیان. کوه آماده ی ذره ذره شدن. و دست ها بلند می شوند . زمین گوش تیز می کند و دعــــــا ... نفرین نیست !! نه ! باز هم نیست . دعـــا ، اولین شکایت او است !! اولین شکایت او بعد از 13 سال رنج " اللهم الیک اشکوا :خدایا به تو گله دارم ! " از این مردم ؟ از این ها که نمی فهمند ؟ نه !!  "خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم : ضعف قوتی !" از اینکه دیگر در من توان برخاستن و در خانه را یکی یکی زدن و آیه خواندن نیست ."و قلة حیلتی : چرا دیگر راهی به فکرم نمی رسد؟" و " هوانی الی الناس : از خواریم پیش مردم" . زیر سایه های تاک دست ها بلند می شود: " الی من تکلنی : مرا به که وامی گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفینی. و انت ربی المستضعفین!" پیامبر من ؟ مستضعف ؟؟! این عجیب ترین " قال رسول الله " ی است که می دانم !!!

 

 

قبول ! تو از من خیلی عاشق تری اویس . پاک تر. اصلا همه ی "خیلی ها" مال تو است. من فقط از تو خیلی غریب ترم. من ! جوان قرن های دور از او ! نه رویش را دارم ، نه بویش را . نه حتی تصویر کامل او را ! انگار کن که من بی راهه ای را رفته ام . حتی تا انتها ! کجایند آن رسولانی که نه سیزده سال ، فقط چند سال ، برای بازگشتنم صبوری کنند؟ کجایند مردانی که پی ام بیایند؟ کجایند آن ها که برای بارآمدنم بگریند ؟ نفس بزنند، چنان دنبالم بدوند که رمق زانوانشان تمامی بگیرد ، نفس گفت و گویشان ببرد و باز برای آمدنم دعا کنند ؟

 

اویــس ! من خیلی دورم . کسی از نسل غریب ! نسل گریز پا ! کجاست زمزمه ی محبتی که مرا به "مکتب" باز آورد ؟ کی می رسد آن جمعه که زمزمه ی محبتی ...

 

 

خـدا خـانـه دارد- فاطمه شهیدی

 


 

رحلت پیامبر اسلام ، رسول مهر و نیکی ، محمد امین (ص) ،

و شهادت دومین اختر آسمان امامت و ولایت

حضرت امام حسن مجتبی (ع)

را به پیشگاه داغدار حضرت بقیه الله (عج)

و تو دوست عزیز

    تسلیت عرض می کنم .

 

+نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت21:54توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یک سال گذشت . اولش فکر نمی کردم انقدر جالب باشه . وقتی شور و شوق فریما رو دیدم ، با خودم فکر کردم : خب اینم یه نوعشه دیگه ! یادمه دقیقا 2 هفته ای بود که دنبال اسمش می گشتیم . من و فریما و زاهده . یه اسم خیلی جالب که به قول فریما بترکونه ! فکر کردیم و فکر کردن تا آخرش پیشنهاد دادن : شیطان مخفی !

بعد از ظهر 17 اسفند 1385 . تلفن زنگ زد ، گوشی رو برداشتم . فریما بود از خونه ی زاهده . بالاخره ساختیمش. شیطان مخفی ! ( 666 نام یکی از شیاطینه ).

با خودم فکر کردم شاید این آغاز دوباره باشه . آخه من حدود دو سالی می شد که دیگه زیادی توی نت گشت نمی زدم . تمام رفت و آمدهام مربوط می شد به چک کردن ایمیل ها که اکثرا هم کاری بود ، شرکت توی جشنواره های هنری مجازی ، تحقیقات مدرسه و از این جور چیزا ...

قبول کردم . رفتم و با یه اسم مستعار اولین پست رو توی شیطان مخفی زدم . یکمی که گذشت ، دیدم خیلی داره از این وبلاگ نویسی خوشم می یاد . اینجا بود که تصمیم گرفتم یه وبلاگ بزنم . در نتیجه اگه امروز نرگس و مقصد نهاییش توی نت هستن ، به خاطر فریما، زاهده و وبلاگشونه .

 

* 17 اسفند تـولـد یــــک سالگی شـیـطـان مـخـفــی *

 

چون اون روز مصادف می شه با یه روز خاص، امروز پست تبریک رو زدم .

 

 تولدش مبارک ...

 

هدف اصلی وبلاگشون ، از همون اول با عنوانش مچ بود : مخفیانه به دنبال رازهای شیطانی !! اینکه چقدر در این راه موفق بودند رو می تونید از خودشون بپرسید . اوایل سرشون توی لاک خودشون بود . اما بعد از یه مدت وقتی خاله دخترمو به بچه های محله معرفی کردم ، اونجا بود که تازه فهمید باید از لاک خودش بیرون بیاد .از اینجا به بعد پستهاشون یه شور و هیجان تازه گرفت . هر چند اون اوایل هم یه چند تا دوست خیلی خوب (مثل مسیحا) پیدا کرده بودند که من یکی از آشنایی باهاش خیلی خوشحال شدم . در مورد مطالب باید بگم که در مورد همه چیز پست می زنن . معمولا هم هر دفعه یه نکته ی جالب و بامزه توی پست هاشون پیدا می شه . زاهده رو نمی دونم اما فریما معمولا اول ، پستهاش رو توی یه دفترچه می نویسه که منم معمولا قبل از اینکه پست بزنه ، مطالبش رو می خونم .

دوستهای زیادی پیدا کردن . که البته بعضی از این دوستها باعث دردسر شدن بعضی ها هم باعث ... !! چند وقت پیش هم قرار بود یه وبلاگ بزنن که پر نویسنده ترین وبلاگ بلاگفا محسوب می شد !! که البته وبلاگ رو زدن و در حال انجام کارهای مقدماتی اش هستند . با توجه به سنی که دارن ، از نظر من مطالبشون قابل هضم هستش . یعنی نه خیلی بچه گانه می نویسنن و نه طوری که خیلی مخ بخواد !! معمولا هم هفته ای یک بار پست می زنن . هر هفته هم نوبت یه کدومشونه . اون اوایل وقتی وارد وبلاگشون می شدی ، اگه نظر نمی دادی ، مورد هجوم تهدیدهای زاهده قرار می گرفتین !! که خب بعد از یه مدت تب و تاب اون هم خوابید .این زاهده جون هم از همون اول مخالفت علنی خودش رو با این آقا پسرا نشون داده بود و پشت سر هم پست بر علیه  پسرا می گذاشت . که خب ، تب و تاب اونم خوابید . در کل وبلاگ خوبی دارن . یعنی هر روز داره بهتر از روز قبل می شه .

خواستم عقب گرد بزنم که خب بنا به دلایلی نشد . ولی می دونم که به بزرگی خودشون می بخشن .

 

بازم تبریک می گم تولد یک سالگی شیطان مخفی رو به فریمای عزیزم و زاهده جون .

 

براتون آرزوی موفقیت می کنم . وبلاگتون 100 ساله بشه . پایدار باشید و آناناسی .

 

 

پ.ن : دنبال پستهای من توی شیطان مخفی نباشید .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت11:57توسط نرگس | |

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

راستی چه کنم ؟

ـــــــــــــــــــــــــــ

مجید ملامحمدی

 

ثوبان که نیستم . نه اینکه ذره هایی از عشق راستین به تو در دلم نباشد، ولی من مثل اون نیستم .

گفته اند که ثوبان ، شیدای جدت حضرت محمد (ص) بود . دل باخته ، جان شیفته، بی قرار ، سوته دل . روزی اگر او را نمی دید گویی جان از کف داده است . افتاده و نالان سراغ او را می گرفت و مویه کنان می گفت : "محمد (ص) کجاست ؟ عزیز دلم در کدام وادی است ؟ در کدام سرا و سو ؟"

می گفت : " دل از محمد (ص) نمی شویم حتی یک دم."

می گفت : " محمد (ص) همه ی عشق من است، همه ی خوبی دنیایم . همه مهر و محبت و مهربانی ام ."

ثوبان به مسجد می رفت ، نماز می خواند، دعا می کرد ولی چشم از محمد (ص) نمی گرفت. به کوه و دشت پا می گذاشت، ولی از یاد او غافل نمی شد. و سینه از مهر او خالی نمی کرد . ثوبان یکی روز پریشان شد . شیداتر از همیشه و سرگشته تر از هر روز . آخر با خود اندیشیده بود : " نکند اگر در آخرت از بهشتیان شوم و به بهشت رفتم، از محمد (ص) جدا بیفتم؟ آری. شاید چنین باشد. چون محمد از پیامبران بزرگ خداست و مرتبه و جایگاهش از انسان ها بالاتر است و اگر جهنمی باشم ، چه بد که هیچ وقت و هیچ کجا او را نخواهم دید. وای بر من !"

او بسیار گرسیت و نزد حبیب خود رفت و غم درونش را به حضرت گفت. پیامبر مهربان تر ار باران تبسم کرد . به ناگاه جبرییل از سوی خداوند بر او وحی آورد : " کسی که از خدا و پیامبر او پیروی کند، در روز قیامت هم نشین کسانی خواهد بود که خدا به آنها نعمت داده یعنی با پیامبران و صدیقان و شهیدان و صالحان ، و آنان دوستان خوبی هستند. این هدیه ای است از خداوند و او از حال بندگانش و نیت و کارهایشان اگاه است ... " (نسا – 70 و 69 )

 

دل ثوبان می جوشید . منظور خدا چیست ؟ خداوند به چه چیزی اشاره کرده ؟!

پیامبر با خوشحالی گفت:" به خدا سوگند می خورم ایمان مسلمانی کامل نمی شود ، مگر اینکه مرا از خودش و پدر و مادرش و همه ی فامیلش بیشتر دوست داشته باشد و در برابر سخنان من تسلیم باشد ."

ثوبان آرام شد. نشست و فکر کرد: "اگر بهشت باشد،باز هم محمد (ص) دوست اوست ، هم نشین اوست و در کنار او ... "

 

من که ثوبان نیستم، ولی ذره هایی از عشق آسمانی او، در دل من نیز هست و تو عزیـــز این دلـــی ، این جان و این جسم ... هر کجا باشی ، در جستجوی توام و در انتظار آمدنت ، در هر سرا ، هر کوی و هر جاده . هر جا که می رم، زبانم به نام تو متبرک است و دلم به یادت. کاش تو را ببینم و قصه ی شیدایی دلم را برای تو بازگو کنم و مثل ثوبان بگویم : دوست دارم هم نشین تو باشم. حال چه کنم ؟

ببین جد بزرگوارت (پیامبر) نیز به دیدن تو مشتاق است. چه رسد به ما که خسی کوچکیم در این جاده ی عاشقی...

راستی ، چه کنم ؟!

 

 

ماهنامه ی انتظار

 

به امبد امدنش ...

  

بگذار تا بجویمت ، ای همه جستجوی من

رایحه ای ببویـمت، نـرگـس خوب روی من

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت22:20توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

فرا رسیدن اربعین حسینی

را به محضر حضرت بقیه الله (عج)

و تو دوست عزیز ، تسلیت عرض می کنم .

 

***

 

سلام بر حسین ، سلام بر زیبایی است . حسین ، روح زیبایی است . جان هنر و آیینه ی تمام نمای جمال است . حسین یعنی زیبا ...

نام تو ای حسین ، تبلور نام انبیاست و عاشورای تو خلاصه و عصاره ی رسالت رسولان است . تو وارث آدم و نوح و ابراهیمی و کربلای تو میراث رنج همه ی انبیا در توست .در یاد و نام تو ، عطر و رایحه ی صد و بیست و چهار هزار پیامبر نشسته است ، در تو همه ی زیبایی و خوبی یک جا قامت بسته است .

عاشورای تو صحف ایراهیم ، زبور داوود ، تورات موسی ،انجیل عیسی و قرآن محمد (ص) است .

تو خواندنی ترین کتاب آفرینشی .

آیا با سرانگشت بصیرت و عبرت ، برگ برگ کتاب تو را خواهیم خواند ؟

سلام بر تو ، اسماعیل امت آخرین پیامبر . پس از تو هر اسماعیلی فرزند توست .

میراث کربلای تو ، محصول ایثار عاشقانه و عارفانه است .

سلام بر تو که نبوت و امامت با خون تو تداوم یافت .

 

** تشنه ی کام توام ، ای همه ی هستی تشنه ی همیشه ی تو . **

** ای کام خاک ، سیراب محبت تو .**

 

این حسین کیست ؟

 

 

یا حسین ! به زیستن عاشورایی رهنمونمان باش تا همیشه ، کرب و بلا را در خویشتن و خویش را در کربلا بیابیم .

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت10:51توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

آخر ذی الحجه ، علم و کتل های تکیه را برپا می کنیم . آب و جارو ، آماده کردن ظرفها برای ده شب عزاداری . چند روز مانده به محرم باید شروع کنیم به تمرین تعزیه ای که هر ساله از شب اول اجرا می شود. مشکل هم درست از همین نقطه آغاز می شود. از همین لحظه ی انتخاب "نقش ".

شمشیر و لباس و کلاهخود سبزها را می ریزند این طرف. لباس و ادوات قرمز را هم آنطرف. منتظر انتخاب. در تعزیه ی کربلا، سیاهی لشکر یا نقش های میانی اصلا وجود ندارد.

فقط دو جور نقش : " شبیه حسین و  شبیه یزید ". اگر این نشدی یعنی آن یکی هستی.

یک دایره است آن وسط. همه ایستاده اند به تماشا دور تا دور.

در تعزیه همه چیز شفاف می شود. پشت صحنه ای نیست. پشت سبزها هم نمی شود قایم شد. وقتی دلت ، وقتی لباس روحت قرمز است ، نور افکن ها که کار بیفتد، همه می بینند چه کاره هستی !

در همه ی تاریخ آدم های مثل ما ، زیر آبی رفتند. آن پشت و پستوها قایم شدند. جوری که درست معلوم نشود اهل کدام هستند تا هم از این ور بخورند هم از آن ور. بعد یکدفعه یک بیایان بی آب و علف پیدا شد که معادلات همه را ریخت به هم. جای قایم شدن نداشت. حالا انگار کن مثل "زهیر " هی راه قافله ات را کج کنی و از بیراهه ها بروی تا به کاروان امام حسین (ع) برخورد نکنی. بالاخره چی ؟ بیابان مگر چقدر جای فرار دارد؟

بالاخره می فرستند دنبالت : " زهیر! تصمیم ات را بگیر ."

انگار کن بروی لای سپاه یزید و توی خیمه ها قایم شوی، صدایت می کنند :  "حرّ ! تصمیم ات را بگیر . " بدتر از همه آن شب که چراغها را خاموش می کنند و در دل تاریکی می گویند : این شب و این بیابان ، تصمیم ات را بگیر .

عاشورا اگر " این تصمیم ات را بگیر " را نداشت ، خیلی خوب بود .

هر چقدر که می خواستند ما گریه می کردیم و سر به سینه می زدیم. ضجه و فغان و اندوه . ولی موضوع این است که از همان صبح عاشورا که خورشید در می آید ، همه ی ذرات دور و بر آدم داد می زنند : " تصمیم ات را بگیر ".

 

حالا انگار کن ما لباس سبز و برقع سبز و همه چی را سبز برداشتیم و ایستادیم این طرف. چی صدایمان کنند ؟

 "شبیه حسین" ؟؟

اصل گرفتاری، اصل دروغ، همین جاست. کجای جان ما شبیه حسین است ؟! وقتی که رنگ روح ما قرمز است، حالا حتی نیمه قرمز ( امة اسرجت و الجمت و تنقبت !) گیریم لباس سبز بپوشیم، نور افکن ها ما را لـــو خواهند داد.

 

در زیارتنامه نوشته : حسین (ع) صورت خداوند است ، وجه الله . چه شباهتی بین ما و صورت خداوند است؟! "کریم " هستیم  یا "رحیم" یا "علیم" یا دست کم کم اش "رووف بالعباد" ؟؟

 

ما چه جور سنخیتی با آن روح بزرگ داریم ؟ این است که هر سال همه می نشینیم و عزا می گیریم چه کنیم. دور تا دور صحنه ی دایره ای می نشینیم و خیره به لباسها، گریه می کنیم .

بعد یکهو چیزی یادمان می آید یا شاید یادمان می آورند. به ما می گویند : "عـشـق هم خیلی کارها میکند، این را یادتان رفته؟ ". به ما می گویند: "عـشـق ، آدم را شبیه مـعـشـوق می کند." به ما می گویند :"محبت ، آخرش به سنخیت می رسد، به شباهت".

 

به ما می گویند : خدا نقاشی اش خیلی خوب است. رنگ روحتان را عوض می کند. رنگتان می کند.

یکهو همه چیز یادمان می آید. لباس های سبز را می پوشیم و روی صحنه می رویم و داد می زنیم : "سلام بر روی خـداونـد ".

 

 

خـدا خـانـه دارد - فاطمه شهیدی

 

 

 خدا نقاشی اش خیلی خوب است...

  

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت22:56توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

اولین کامنتی که به قول معروف یکی به غیر از خودم و دختر خالم توی بلاگم گذاشت توسط ایشون بود . نمی دونم از کجا پیداش کردم ؟ شاید توی بلاگ های بروز شده ی بلاگفا یا شایدم از لینکهای یه وبلاگ دیگه . ولی خب ، اصلا مهم نیست چه جوری سروکله اش توی مقصد به قول خودش هنایی ، پیداش شد ؟(البته مطمئنم که خیلی آشنایی با من و وبلاگم باعث افتخارش شده !) مهم اینه که الان حدود 11 ماهی می شه که شده ولک مجازی من ! می تونم اعتراف کنم که توی این 4 سالی که توی دنیای مجازی پرسه می زنم ، ایشون یکی از بامرام ترین و بهترین دوست های مجازی من بودن ...

 

امروز تفلد میرزای بلاگفا ، آقای مجتبی کاشانی (شهاب حسینی 2 ) است .

 

تــــفــــــــلـــدت مــــبــــــــــــارک

 

 happy birthday to you

  

از خدای مهربونم آرزوی بهترین ها رو برات دارم ..  

 

تـولـدت مـبـارک ولــــــــک مـجـتـبـی  

 

عمرت قشنگ و بابرکت و آناناسی ، دونه دونه ، کیلو کیلو ، درخت درخت !!

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت7:10توسط نرگس | |

اللهم الرزقنی شفاعة الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 او خواهد آمد ...

 

تو خواهی آمد

و واژه ی انتظار از واژه نامه های

ما حذف خواهد شد .

و دل رمیده ی ما از عطر شمیم وجودت

پر خواهد شد .

و چشمان غبار گرفته ی ما

با اشک شوق وصالت به زلال

دریا خواهد رسید .

پس بیا که

این تن خسته زیر چرخ های زندگی

خرد نشود که عمر کوتاه است .

 

... و انـتـظـار سخت .

 

*** اللهم عجل لوليك الفرج ***

 

+نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت0:1توسط نرگس |