تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

به یلدا ، قشنگ نگاه کن. به تعبیر عاشقانه ی اشکال . به اضلاع تیک تاک یک دقیقه ی ساعتش. به چهار ضلعی کرسی ِ مادربزرگ و به ابعاد گرمای دلت . به درخشش یاقوت های دل ِ انار و به دایره ی سرخ سیب ها. به اندازه ی کوچک آجیل های پدربزرگ و اندازه ی بزرگ ذوق ِ دلت . به زیبایی آسمان شب اش و به حجم ِ سازنده ی ستارگانش.

به یلدا ، قشنگ نگاه کن . به این سنت دیرینه ی کشور چهار فصل . به مهر و دوستی کهنه اش . به طول لبخندهای عاشقانه ی این شب ، به هر آنچه شکل در این شب است . به این یک دقیقه بیشتر بودن ، به خرج ِ محبت های نهفته فکر کن و به شادی ِ بخشش رنگ ها.  به نیت دل و عاشقی حافظ. به عشق های یک ساله ای فکر کن که تنها شب یلدا فرصت وصال می یابند. به سیاهی آسمان شب و به روشنایی هلال ماه .

به یلدا ، قشنگ نگاه کن و به دل ِ یلدایی ات ، قشنگ تر ... به هر آنچه در دل داری ، به هر آنچه که توان بخشش داری . به دستی از نور و به قلبی از عشق. به با هم بودن قشنگ نگاه کن. به ارزش ِ 60 ثانیه بیشتر ، و به آسمان بلند ِ امشب ...

یلدا را در دلت یلدایی نگاه دار که فرصت زندگی مان کوتاه است ...

 

نرگس – اولین یلدای بعد از 21 سالگی !

 

 

پ.ن 1 : امشب ، این یک دقیقه بیشتر بودن را ، خرج ِ 00:00 های عاشقی کن . 2 دقیقه عاشقی ...

پ.ن 2 : ثانیه های بلند ِ یلدایی تون آناناسی ...

 

پ.ن 3 : بچه های گل ِ محله ی باصفا ، ادامه ی مطلب رو حتما بخونن !


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت16:45توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

نگاه کن ! عجب با شتاب می گذرد این عمر ِ پر حادثه ی ما . سکوت سال را با من به تماشا بنشین. می خواهم در افق لـبـخـــنـدهایت ، قاصدکی باشم با دستی از معجزه . با من بچرخ تمام این دایره را ، رسید موسم ِ آن لحظه  که دوباره عاشقی کنم . این 00:00 ها که از راه برسند ، همه ی زندگی ام رند خواهد شد . قاصدکی می شوم از نو ، دوباره ، بر لبه ی آغاز زمین ، می نشینم منتظر . باد که از دیار سکوتم بگذرد ، عابر ِ دوباره ی ِ حادثه ها خواهم شد ... من که زاده ی عشقم در این برگ ریزان ِ احساس ، محتاج مهلت ِ پاییزم . امان بدهد ، دوباره زاده ی شبی به بلندای یلدا خواهم شد . شبی به درازای کلام ، به وسعت کلمه .

آی اهالی ِ سرزمین خاطره ها ! من دختر پاییزم ، دختر رنگ و احساس و باران . به یادم آورید که معجزه ام نزدیک است . متولد خواهم شد از نو ، خسته از گذشت ِ زمان و تازه از رسیدن .

تخته های سیاهتان را پاک کنید ، من به سپیدی ِ دلتان دلخوشم . می خواهم ستاره باران ِ لحظه های قلبتان شوم ... من دوباره متولد شده ام ، همین لحظه ها . تا همیشه ی هستی به یادم آورید که من دختر آرام ِ التهاب ِ نقطه ها ، در فصل عاشقی ِ زندگی ام ...

 

 

نرگس – روز تازه ی زندگی

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد ... 

 

  

پ.ن 1 : از خدای مهربانم ، برای کسی که خاطرات شیرین 00:00 های 21 سالگی ام را رقم زد ، طلب رحمت و عشق و آرامش می کنم . خدای صبور ِ لحظه هایمان ، تا همیشه به همراهت ...

 

پ.ن 2 : 21 سالگی ام ، با تمام فراز و نشیبش ، خالص ترین طعمی بود که از آناناس چشیدم .

تولدم مبارک ...

  

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت0:0توسط نرگس | |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

امروز اینجا نه ادامه ی مطلبی هست که ببینی و نه حرفی که بشنوی . دلتنگ ِ رفتن این هفت روز و این یک سالم . نفس می کشم در آخرین ساعت های سال پروازم . سالی که حاضرم هر چه دارم بدهم اما تمام نشود . به من بگو چطور ممکن است در دل آرزوی رسیدن به چیزی را داشته باشی اما از ته قلبت آرزو کنی که حالا به آن نرسی ؟ می شود ؟ این آخرین آرزوی من است در این 21 سالگی سراسر عشقم .

خدای مهربانم را به خاطر تک تک تپش هایم و به خاطر هر آنچه به من در این یک سال عطا کرد ، بیشتر از هر وقت دیگر شاکرم .

آخرین ساعات را می خواهم بین تمام کسانی باشم که دوستشان دارم . چه ببینمشان و چه نباشند ، یاد و یادگاری شان تا همیشه ی عمر با من است ... لحظه های عاشقی نزدیک است ...

 

 

+ می رویم ...

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست

صــبــح چندان دور نیست ...

 

 

شهریار

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت12:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

چطور می توانی ادعا کنی که بزرگ شده ای ، در حالی که با نیروی عشق ، در مدت یـــــــک ثانیه از پا در می آیی ؟!

آدم ها وقتی می میرند ، یعنی بزرگ شده اند !

کسی که با عشق زنده نیست ، نه بزرگ است و نه لایق زندگی ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت23:55توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

وقتی کسی باشد که حس کنی انتظار ِ آمدنش ، شیرین ترین حس دنیاست ، قطعا تمام عمر ، چشم انتظارش باقی خواهی ماند ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت19:3توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

الحَمدُالله الذی جَعَلنا مِن المُتمَسکین بِولایَه امیرِالموُمِنین (ع)

 

سلام بر وارث غدیر ، مهدی موعود (عج).

مولای عاشقان ، فردا عید غدیر است. روز ولایت . روزی که به واسطه ی برکتش ، دینمان کامل شد و نعمتمان تمام . اینجا که من هستم ، روی این زمین خاکی ، غدیر را فقط غدیر زنده می کنند . یادی از آنکه پناه مظلومان بود و یار ستمدیدگان . اینجا کسی نیست برایمان از آن واقعه ی عظیم قصه بخواند . قصه ای نه برای خواب شبمان که برای بیداری روزهای زندگی مان. اینجا کمتر کسی است که به یاد آورد اگر غدیر نبود ، نسل امامتی نبود . اگر غدیر نبود ، واسطه ی سوگندهای جوانمردی مان ، علی نبود . مولا جان ، انگار یادمان رفته باشد که ما با غدیر زنده شدیم. با واقعه ای که حلقه به حلقه ، دستمان را در عشق ِ به انتظار ِ تو گذاشت . همین نبا عظیم ، همان آخرین دلدادگی رسول مهر بود ، که ما را به امید آخرین فریاد رس زنده نگه داشت . همان غدیر بود که ما را دلداده ی جمکرانت کرد ، میان همین سه شنبه های دیدار و جمعه های انتظار که چه با شتاب می گدرند .

نمی خواهیم یادمان برود که اگر علی نبود ، واژه نامه هایمان لغت به لغت ِ عشق را کم داشت . چیزی فراتر از اینها . دنبال چیزی می گردیم که برایمان بار دیگر ، غدیر را کنار برکه ی غدیر نه ، میان همین انتظارمان زنده کند .

سخن ام با توست مهدی جان ، با تو که آخرین وارث غدیری . بیا و با آمدنت سر فصل ِ دوباره ی آن نبا عظیم شو. بیا و از نو ، علی را برایمان معنا کن . بیا و ما را دوباره با غدیر زنده کن ، مادامی که زنده ایم . بگذار یادمان بماند ما زنده به ذات ِ غدیریم . بیا و با آمدنت ، غدیر را برایمان جاودانه کن ...

 

نرگس- 26/9/87

 

 و ما همچنان منتظر آخرین وارث غدیریم ...

 

پ.ن : عیدتون خیلی خیلی مبارک ... التماس دعا .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت18:35توسط نرگس | |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

به نگاهت بسپار ، هرگاه نگاه دیگری را در قلبش به خاطر سپرد ، برای خاطر پاکی نگاه ، یادش را در چارچوب نگاهت قاب گیرد ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت23:50توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

امروز را من با خاطرات 21 ساله ام قدم زدم . زیر آسمانی که آفتابی بود و انگار فقط منتظر خاطرات من بود ! امروز را با یاد کسانی سپری کردم که روزی آرامش ِ لحظه های تنهایی ام بودند و روزی هم سپر بلاهای روزگارم . از همه ی آنها که با من بودند و حالا نیستند ، در دل ، تقاضای دوباره ی دیدار کردم و از آنها که بر دلم زخمی نشاندند ، فقط یادی کردم گذرا از هر آنچه بر من داشتنتد .

امروز من ، قاب لحظه های 21 ساله ی زندگی ام را سیر کردم ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت23:30توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

به صدایم گوش کن ؛

امشب ماه من مهتابی است .

شبم ستاره باران و دلم آرام ِ آرام ...

و تو امشب مهمان افتخاری آسمان ِ شب منی ...

چشمانت را ببند ،

من برای آرزو کردنت هنوز هم وقت دارم ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت22:0توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 

Space به اندازه ی 365 روز کاراکتر...

 

 

 

پ.ن : این 7 روز را نمی نویسم که نظر بدهید ! می نویسم برای دلی که بی قرار ِ رفتن این 7 روز است ، که می ترسد از اینکه این 7 روز بهترین سال زندگی اش تمام شود ! این 7 روز را برای دل خودم می نویسم ، می نویسم تا اگر گذشتِ زمان مجالی برایش گذاشت ، برگردد و مکتوبِ 7 روز سال پروازش را بخواند ! این 7 روز را قرار است عشق کنم ... با آنکه از رفتنش می ترسم !!


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت22:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

بیا که بی تو نه سحر را لطافتی است و نه صبح را صداقتی .

بیا که بی تو آینه ها زنگار غربت گرفته اند و قطار آشنایی ها فریاد غریبی می کشد.

هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها مرهم نمی گذارد.

بیا که بی تو ، قنوت شاخه ها اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد .

العجل یا مولا ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

سید حسین اسحاقی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت21:2توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

آدینه ای دیگر گذشت و ما باز ، لبریز از انتظاریم . با دلی غمگین ، غروب را به تماشا نشستیم و اشکی از حسرت و آهی از دل ، تا شاید بیایی و رنگ غم از چهره بزدایی ... باران هم آمد . آنقدر که دل خشک و شکسته ی این کویر را زنده و سیراب کرد . اما از تو خبری نیست و دل های ما همچنان در عطش این وصال می سوزد.

این بار هم مهمان دل های منتظر نشدی ... دیدارمان باشد برای بعد ، شاید آن روز که نرگس ها نغمه ی وصال سر دادند و قاصدک ها قصه ی وصل خواندند ... به امید آن روز ...

 

نرگس- 10/8/87

 

 یا اباصالح المهدی ... ادرکنی ...

 

پ.ن 1 : مولای من ، شما را مسافر هر ساله ی عرفات خوانده اند . می گویند می شود آنجا شما را دید. شنیده ام که فلسفه ی حج ، دیدن امام است و بس. برایتان دعا می کنم مولا جان، سفرتان به سلامت. فقط ... من و همه ی آنها که به بودنت ایمان داریم را از یاد مبر. برای سوداهای روزگارمان دعا کن که محتاج به دعای خیرت ، بیش از همیشه ایم ... ادرکنی ...

 

پ.ن 2 : اندک اندک جمع مستان می رسد ...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت16:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

میراث دلتنگی هایت را به بهار دل پاییزی ام بسپار تا نصیب تاراج فراموشی نشود... کمی تحمل کن. من یقین دارم کسی خواهد آمد . کسی خواهد آمد و آفتاب را مهمان دریچه ی دلتنگی ات خواهد کرد. بی شک آن روز ، ابــــد نزدیک است و تو تنها کسی خواهی بود که میان دیدار، سه نقطه ها را به حراج خواهی گذاشت... آرام باش عزیز من و ... قدری بـخـنــد. من یقین دارم افق لبخند را بی اندازه به تنهایی احساست می بخشند . فقط بخواه ، بخواه که اینجا ستاره ها را هر شب در آسمان دل ، قسمت می کنند. غرور را بر من ببخش ! خوب می دانم که درخشش کهکشان هم جای نور کوچک دلت را نخواهد گرفت . اما تو بخواه مهربانم ، بخواه که باشی و به قلب ستاره ها دعوت شوی. بخواه که لبخند زنی و شادی را قاب لحظه لحظه ی عمرت کنی. زندگی ات بدون ما هم می گذرد ، مگر نه اینکه چندی ست به تماشا نشسته ای گذر این روزهای پر خاطره را ؟!

می بینمت ! بی تابی و بی قرار ... مثل همین زمزمه های رفتن پاییز . تو تنها نمی مانی ، ایمان بیاور که تنها نخواهی ماند و کمی تحمل کن، صورتک هایمان دروغ نمی گویند ! لیلی و مجنون را بازی کردیم ، همان طور که باید ... شاید پایان نمایش جای دیگری ست .... من هنوز هم لیلی ام ، همان دم که یادم کنی ...

زندگی کن ای مانده بی من ... آفتاب ، از دیار شب جاودانی ات ، طلوع خواهد کرد ...

 

نرگس- 3/9/87

 

 اگر صد گونه غم داری چون نرگس/ به روی زندگی لبخند ، لبخند ...

 

پ.ن 1 : با آنکه عاشق رنگ سیاه ام ، اما لبخند های مشیری را از شب های سیاه جاودانی اش بیشتر دوست دارم : باران همه شب سرشک غم ریزان است / شب ، مضطرب از وای شباویزان است / چیزی به سحر نمانده برخیز که صبح / در مطلع لـبـخـنـد سحر خیزان است ...

 

پ.ن 2 : دل قوی دار ، ســحـر نزدیک است ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت0:0توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

- اللهم الرزقنی زیاره علی بن موسی الرضا فی دنیا و شفاعه علی بن موسی الرضا فی الاخره -

 

انگار قسمت بود که بعد از میلاد امام رضا (ع) ، آنقدر ننویسم تا حرف دلم را بخواند و دعوت ام کند. این بار آسان تر از همیشه دعوتم کرد ، بی قرار تر از همیشه پرم داد و بی اغراق ، عاشقانه تر از همیشه برم گرداند. مرا برد به دنبال اشک هایم، پیدایشان کردم و از قطره قطره شان آرامش هدیه گرفتم. همان جایی که حرم به حرم ، جایگاه خلوص و ارادت و اشک و نیاز بود . کنار همان پنجره فولادی که دلتنگش بودم و حالا دلتنگ تر ...

کنار همان پنجره ی فولاد ، تک تک تان را عاشقانه یاد کردم.

عذر خواهی بابت چند وقتی که نبودم و ممنون بابت همه ی نگرانی هایتان...

 

 

پ.ن 1 : در فضیلت زیارت امام رضا (ع)خواندم که که هر زیارت مقبول امام رضا برابر با هزار حج و هزار عمره ی مقبول است ! حالا فهمیدم که چرا می گویند : اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند ...

 

پ.ن 2 : چند روز پیش ، قبل از دعای کمیل فهمیدم که حسبی الله به معنای واقعی واقعی واقعی یعنی چه ... زندگیت غرق خدایی که برای همه مان بس است ...

 

پ.ن 3 : این را از جودی هدیه گرفتم :

گلها را می نویسم : نرگس ...
باران که می بارد ...
نرگس ها بوی نویی می دهند ...
بوی خوش :
نرگس باران ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت15:34توسط نرگس | |