تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده

شاید بهای رستگاری دنیا باشد

تو فکر می کنی خورشید ابله است ؟

که این همه می گردد و

از این زمین آبله گون

روی برنمی گرداند ؟

شاید هنوز کسی هست که هر روز

از رویای شفاف یک سیب

بالا می رود و

شیشه های مه گرفته ی دنیا را

پاک می کند...

شاید هنوز کسی هست

که خوابهایش را برای هیچکس نگفته است ...

 

حافظ موسوی

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت20:10توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

ای کاش ...

همچون زلـیـخا

حتی با چشمانی بی فروغ و ظاهری شکسته ،

باز هم آواره ی کویت می شدیم .

بر ما ببخش مولا ...

که نه در غم هجرت ، چشمانمان بی فروغ شد

و نه حتی جانمان فرسوده ، به دنبال گمگشته ای ...

عشقی هم چون زلیخا نداریم

که اگر داشتیم ، لایق ِ دیدار یوسف ِ زمان می شدیم ...

اما تو ، یـوسـف من ...

رسم عاشقی مان را نگه دار

که پناهی جز تو و خدای ات نداریم ... 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت23:31توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

عجیب است قصه ی آغاز هایمان ...

به دنبال تصویر مرهمی که بر زخم های دلت بنشانی ،

به بهانه ی یافتن همدلی شاید ... هر چه که هست ، آغاز می کنی ...

کیست که ادعا کند از همان آغاز ، پایان را می خواند ؟

آغاز ِ تو بهانه ای می شود برای عبور زمان و اینگونه رقم می خورد بازی روزگار ...

این چرخ ِ گردون که تو را منزل به منزل التهاب می بخشد و آرام می کند ...

شوق ِ ایستادن دنیا ، جان می بخشد به قدم هایت

و تو شوق رسیدن داری بی آنکه بدانی هنوز در آغازی ...

ماندنی ترین حادثه می شوی وقتی در این آغاز دل می بازی ...

حالا احساست با کلمات بازی می کند و نوشته هایت با دلت ...

و اینگونه نقش می بندی خاطرات زمان را .

قلمت را در جوهر دلت فرو می بری و کیست که نداند هرچه از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند ؟

اینجا ، دنیا در دستان تو می ایستد ...

نبض زمین کند می شود وقتی که دلتنگی ...

وقتی که می خندی ، پای رفتن ِ ثانیه ها تند می شود برای ثبت لحظات شادی ...

حالا ، آغازت قصه ای شده است برای دورها ... برای بعد ها ...

برای دوباره دلتنگی ، دوباره شادی و دوباره عاشقی شاید ...

و تو هنوز در آغازی ، همچنان که هنوز آغازی ست برای آفتاب ...

نوشته های غرق ِ احساست ، می تابد بر این دیار زندگی ...

و چه می دانی که قصه ی آغازت ، بهانه ای ست برای هر طلوع ِ من ؟ ...

 

نرگس – 7/11/87 

 

تولد وبلاگت مبارک عزیزم .. 

 

پ.ن 1 : فردا آخرین روز دومین 365 روز آغاز ِ  دنیا وایسا ست ... تولد 2 سالگیش مبارک ...

 

پ.ن 2 : کسی می داند اگر وبلاگ دنیا وایسا با حسنک وزیر اش نبود ، نیمی از این 190 پست ِ مقصد نهایی ، بهانه ای برای ثبت شدن نداشت ؟!

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت20:0توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

زمانی حالم زیاد خوب نبود و اینطور شد که پای صحبت های دوستم نشستم تا آرامم کند . برایم گفت . از اینکه ما در این زمانه ، تنها به امان خدا رها نشدیم . آرام که شدم ، برایم از زمان خلافت امامان گفت و اینکه چقدر مشکل گشا بوده اند. می گفت زمان خلافت هر یک از امامان ، برای هر مسلمان و غیر مسلمانی که مشکلی پیش می آمد ، نزد امام می رفت و از مشکل خود می گفت و امام هم تا آنجا که می شد ، مشکل را برطرف می کردند. می گفت اصلا مگر یکی از وظایف خلیفه ی مسلمین ، چیزی جز برآورده کردن حاجت مردم است ؟ فکر که کردم دیدم راست می گوید . امام ، امام است برای بنده های خدا . حجت خدا بر روی زمین ، خلیفه ی مردم ، زمامدار حکومت ، پس قطعا باید برای حل مشکل مردم می کوشید و از خدا طلب گشایش می کرد . مهم نبود که مشکل مادی بود یا چیز دیگری. حرف هایش زمانی برایم جالب شد که بحث رسید به عصر غیبت . می گفت مگر ما الان خلیفه نداریم ؟ مگر می شود زمین از حجت خدا خالی باشد ؟ ما حالا در دوره ی امام عصر (عج) زندگی می کنیم .آخرین خلیفه ی و حجت خدا بر روی زمین . می گفت فقط کافی است صدایش کنی . مشکلت را بگویی. مگر می شود حل نشود ؟ اصلا اگر به دست خلیفه ی مردم حل نشود پس ؟ فقط کافی ست بگویی ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... بازهم راست می گفت . ما حالا در عصری زندگی می کنیم که قرار است حکومتش به دست امام زمان (عج) برسد. به دست آخرین خلیفه . اگر مشکل من به دست رهبر، به دست حجت خدا حل نشود پس ؟ اصلا مگر می شود؟

از آن وقت به بعد به محض اینکه به مشکلی برمی خورم ، صدایش می کنم : ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... برایم مهم نیست که مشکلم در دم حل شود یا نه ، باور کنید هیچ برایم مهم نیست . قصد تظاهر ندارم ، اما نمی دانم چرا وقتی صدایش می کنم ، دلم پر از حسی می شود که هیچ وقت تجربه نکرده ام . آنوقت می فهمم که صدایم را شنیده ... همان رهبر من ، همان خلیفه ی زمان من . عصر غیبت ... بیشتر صدایش کنیم . همه ی زندگی ما به دست خلیفه ی خداست . نامه ی اعمالمان هر ساعت و لحظه ای در دست مولاست... دعای فرج را زیاد بخوانیم ، همین که بالای وبلاگ ام نوشته ام : اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ... این گرفتاری عظیم ما فقط به دست حجت خدا ، به دست یوسف زهرا (س) ، قابل باز شدن است ... از یاد نبریم که نفس می کشیم ، لابه لای نفس های مولایمان ...  

به فریاد رس 

پ.ن 1 : خدایا ، حافظ سلامتی آخرین حجت خود بر روی زمین باش و از باقیمانده ی زمان غیبتش ، صرف نظر بفرما ...

پ.ن 2 : خدایا ، به دستان پدران ما قدرت ، به زندگی شان برکت و به طول عمرشان ، سلامتی کامل عطا فرما ... به حق رحمتت ... آمین ...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت21:26توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

زمین ، بی جهت و با سرعتی غیر قابل برگشت می چرخد چنان که تو در من . سمت و سوی چرخش را فعلی باید که تصورش قابل درک. چه تقلایی می کند این بنده ات برای رهایی ! کمی سکوت و به شدت تاریکی.عاشق آسمان شب و رهایی. سیاهی مطلق و تو که لبخند می زنی به این تن ِ خسته که تازه رسیده ی ِ آرامش است. لحظه ای درنگ و دوباره تکرار . تکرار و سیاهی . چه بخواهم و چه نخواهم ،می پیچی در من همچون پیچکی بر روی پرچین . غرق ِ تو می شوم بی آنکه بدانم و چنان آرام که کودکی در آغوش مادر . چشمانم را عادت داده ام به تاریکی ،که تو عادتم داده ای به بودن. به زندگی برای عاشقی و البته این روزها ، خشکاندن ِ روح زندگی . باران می خواهم برای دلم. این کویر ِ تشنه از تو . آنچنان که غم بزداید از این چهر خسته و فاعلی شود برای روان کننده ی جریان زندگی. سیاهی آسمانت نبود ، کجا در تو گم می شدم ؟ چرخش از تو و نگاه از من ، من که بی دم ات ،خاکی بودم خشکیده بر جا.و تو که مطلقی حتی بی من.هر چه بیشتر دلبسته ی سواران این چرخ ِ فلک ات می شوم ، سخت تر دل می کنم . ولی بگو به من که می شود دل نبست ؟ حتی اندکی به اندازه ی سلامی کوتاه و اینکه حال شما ؟ اشکی برای از دست دادن و تکرار نوازش از تـو که آرام ، از منی و بازگشتت برای من ... دلبسته ی تو نبودم ، غم از دست دادن را کجا فریاد می زدم ؟ آرامشی دوباره از آسمان شب و رهایی ... تو که در منی و من غرق ِ مطلق سیاهی . برای من همین ، آسمان شب ات و دنیای مبهم رهایی ...

 

نرگس- 5/11/87

 

 رهـــــــــــــایی ...

  

پ.ن 1 : به دلیلی ، حذف شد !!

 

پ.ن 2 : تا پای مرگ هم دست از اعتقاد به این جمله بر نمی دارم : هر کس روزنه ای است به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر به شدت اندوهناک شود ...

 

پ.ن 3 : تیتراژ آغاز برنامه ی "این شب ها" را که می بینم ، با تمام وجود حس می کنم که کسی آن بالا هوای مرا دارد ... احتیاجی به دیدن چشمان ناتوان من نیست ...

 

پ.ن 4 : این را فقط خدا بخواند :  

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت14:9توسط نرگس | |