|
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم مولای بهاری من چه شورانگیز آخرین جمعه ی دلتنگی سال به اولین روز بهار گره می خورد و چه زیباتر امسال ، روز میلادت با جمعه ی دلتنگی یکی می شود ... دست خودم نیست اما شوق آمدنت اینبار بیشتر از هر روز دیگر در من موج می زند . تو همین جایی ... همیشه ... با تو شب شکل یه رویاست چه رویایی شیرین تر از آسمان شب و قصه ی وصال یار ؟! می آیی مولای من ... به تازگی آسمان و به زیبایی بـهـار ... من میان سودای مستانه ی نرگس، تا همیشه منتظر آمدن بهار گونه ات می مانم . و با تو ، تا همیشه ... از انتظار می گویم ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم با سرماخوردگی خالص صد در صدی و با یک ژاکت گرم نشسته ام اینجا و فکر می کنم که آخرین پست سال 87 را چه بنویسم ؟ زمین چقدر تند تند دور خورشید می چرخد ! به این فکر می کردم که اگر بتوانی با سرعت چرخش زمین یکی شوی ، آنوقت کهکشانی می شوی ! فکر کن ! فقط کافی ست که با چرخش زمین یکی شوی، آنوقت دستت تا ستاره ها هم خواهد رسید. من فکر می کنم زمین فقط در بهار می ایستد ! می ایستد تا عالمیان جانی تازه کنند و دوباره سرعت می گیرد. اصلا بهار ایستگاه اول و آخر زمین است. همه چیز که دوباره تازه شد و جان گرفت آنوقت آماده ی چرخش می شود. مثل همین حالا . درست است که این مردم بلای جان روزهای آخر سال شده اند و شهر دارد می ترکد از بس شلوغ است اما باور کن زمین هنوز راه نیوفتاده ! می دانی؟ این روزها بهار فرشته ی نجات زمین می شود . خوب که همه جا را سبز کرد و جان دوباره بخشید آنوقت گوش زمین را تیز می کند و تنازی اش را به رخ همه می کشد. زمین هم کیف می کند از اینکه صدای ریشه دادن ساقه ها و جاری شدن جویبارها و بیدار شدن نرگس ها را می شنود. زمین و بهار عاشق هم اند! به خاطر همین زمین فقط در بهار می ایستد. اصلا به خاطر همین ماهی ها توی این ُتنگ های تنگ بلور قرار می گیرند. به خاطر همین خدا همه را بیدار می کند . به خاطر همین لبخندها حراج می شوند ! آخر بهار فصل وصال است. وصال زمین و بهار . عاشق کشی بهار هم دیدنی است! به شوق هفت سین اش هم که شده ، همه را شاد میکند . به قول دوستی : "بهار اگر هیچ کاری هم بلد نباشد، همین که لبخند را روی لبان همه می آورد کلی کار است." اما بهار که بیکار نیست ، بهار ناز میکند برای زمین ! برای من ، برای تو ... بگذریم ... فردا موعد تحول احوالی دیگر است. قرار است مقلب القلوب که به هفت سین من سر زد ، ماهی کوچکم رو به قبله بایستد. فردا سیب سرخ هم در ظرف زلال آب خواهد چرخید و باز من می مانم و خاطراتی رفته و روزهایی تازه از راه رسیده ... خالق سبز ِ آسمان را شاکرم که سبز تر از همیشه به دلم بهار را بخشید ... می خواهمت معبود سبز ِ بهار ... پ.ن 1 : ایام را از شما مبارکباد . ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند . مبارک شمائید .(شمس تبریزی) پ.ن 2: تمام آن همه نرگسی را که پیشاپیش عیدی گرفتم، پیشکش هفت سین دلهایتان می کنم ... بهاری باشید ، سبز بمانید و سال نو مبارک ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم گفتی صلابت کوه را خواهم شکست و شکستی گفتی بت خانه را ویران خواهم نمود و تبر بر دوش بت بزرگ خواهم افکند ، پنداشتیم ابراهیم آمده است و دیدم که تو آمدی ! چه شیرین گفتی و چه تلخ، ما را و آنان را که از نسل قابیل بودند. گفتیم از عشق بگوی، آسمان را شکافتی و خورشید را نشانمان دادی، معجزه خواستیم عصای موسی بر نیل حوادث زدی و روح عیسی در کالبد مرده ی این کویر عطش آلود دمیدی. گفتیم باز بگوی ، تمثیلی آوردی که در دفتر وجود نگنجید ! ما بودیم که در آفتابی ترین روز در انتظار رویش خورشید ماندیم . گفتی بخوان ! سرود رهایی خواندیم، در زیر سایه ی درخت سبز اطمینان پیمانی سرخ با سرخینه ی خورشید بستیم ، عشق را جستجو کردیم ، محبت را پوییدیم و نگاهمان را در ساقه ی نگاه لطافت باران دوختیم و بهار را صدا زدیم و تو آمدی ... (منبع : تا عشق تا خورشید - شمس اله قنبری) پی نوشت : آسمان خورشید را برداشته دف می زند هر فرشته زیر نور حضرتش کف می زند میلاد پر نور نبی مهر (ص) ، هزاران هزار آینه مبارک ...
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم چشمها را به آبی ترین آسمان خواهم دوخت که مظهر پاکی و نجابت هستی است که بدون هیچ چشم داشتی جوهره ی عشق و بهترین پاکی ها را در زلال دشت دلها روانه می کند تا خروش لحظه به یاد ماندنی زندگی را رنگ و بوی خدایی ببخشد . عصیان و گناه به کام ما شیرین آمده ، اما حاضر نیستم دست از تو بکشم . تو را می خوانم به صبح اقامه ی عاشقانت ، به قیام لیل و قنوت شاپرکهای پر گشوده در دشت شقایق ، نگاه به جا مانده ی تو در قاب عکس تنهایی شرح حال غم دلدادگانی است که گرمای حضورت را به سینه دارند . کاش تو بیایی یابن الحسن ... پی نوشت : سلام ، که نام اوست ... من ، سـاقـی ، وام دار ِ لحظه های مستی توام ... همین .
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم گنجشک های دلِ بابا ، دوباره بهانه ای شد برای نوشتنم. بهار نزدیک باشد یا نه فرقی نمی کند وقتی از من تا یک دل بهاری، به اندازه ی خواستن ِ من فاصله است. بهار آمدنی ست همچو نسیمی که بر روح می وزد و جانی تازه می کند و خدا این روزها به زمین و آسمانش بیدار باش کامل داده ، تا برای خاطر ِدل بنده اش همه جا بهار شود. پاییز گذشت، که بهار عشق بود و در پی اش زمستان و خواب مطلق تکه ای از زمین و حالا همه بیدارند. بیدار برای برپایی بهار. این 4 حرف ِ زنده ! دل من یا دل تو فرقی نمی کند وقتی همه از یک خالقیم. بهار که بیاید خدا دوباره لبخند می زند و تو هم سهمی داری از این شادی. چه گنجشک های دلت بیدار باشند و چه خواب ، خدا همیشه همین نزدیکی ست. منتظر لبخندت ، تا که به خود آیی و دوباره نفمه سر دهی که : این نیز بگذرد ... عمیق نفس بکش. بی تفاوت به هر آنچه که بر تو گذشته و هر آنچه که قرار است پیش آید. اینطور آسان تر جواب لبخند ِخدا را می دهی ... خدا برای برپایی بـهـار ِ دلت ، منتظر است ... پ.ن 1: کدام را دوست تر داری ؟ وقتی خدا فقط نگاهت می کند یا وقتی که خدا به روی ماهت لبخند می زند ؟ ... بیا دلیل لبخند بهاری ِخدا باشیم ، نه چیزی فقط برای نگاه کردن !! پ.ن 2: اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم
|
.: حـسـبـی الله :.![]()
بـشکست اگر دل من به فــدای
صفحه نخست
|