تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

چهارشنبه سوری سه سال پیش که مقصد نهایی آبستن ذهن ما بود

فکر نمی کردم با آوردنش ، روزی محکوم به فراموشی شوم !

حالا بعد از آنهمه روز که رفت و به خاطره ها پیوست

می بینم که عجب تولدی کرد این ذهن آشفته ی ما !

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان

هر چه می کنم هیچ یادم نمی آید از روزهای اینجا را داشتن ...!

پدرم می گفت آلزایمر زودرس دارم ها !! که باور می کرد ؟!

خیالتان تخت ِ تخت !

هیچ که یادم نمی آید هیچ ،

تازه برای دوباره به یاد آوردن _ احتمالی _ خاطراتش هم محاکمه می شوم !!

این روزها ، سفارش شده ایم به زندگی مان بچسبیم !!

آنقدر سخت ، سیریش این زندگی شده ام

که ... !

مثل همیشه بگذریم ...

 

 می نویسم تا بمانم ...

 

 امروز تولد 2 سالگی ِ مــقــصـد نـهـایـی من است.

با توام ، تو که در این 2 سال با منی ،

چه تویی که برایم قلمی سبز آرزو داری و چه تو که به باد فراموشی سپردی مرا !!

ممنونم که خواندی ام ، که می خوانی ام () ...

و من ...

مقصد نهایی ام را با تمام وجود دوست دارم .

تو هم مجبوری یا دوستش داشته باشی یا فراموشش کنی ... !

به همین سادگی ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

اینکه در دنیای واقعی دنبال کسی بگردی که با شعرهایش زندگی کرده ای ، کار ِ قشنگی است اما سخت ! در این شهر چند میلیونی ، نه نگاه کردن روی بیلبوردها به بهانه ی یافتن شب شعرش به نتیجه رسید و نه پیدا کردنش از روی چهره ی پاکش . اما در این دنیای مجازی چند میلیاردی ، خیلی اتفاقی در یکی از شبهای بارانی خدا ، با چند کلیک ساده پیدایش کردم. با خواندن دلنوشته های بی نظیرش باز هم خدا ثابت کرد که در لحظه های مبهم این روزها ، همچنان همین نزدیکی ست ...

قلمش را _ بی نهایت _ دوست دارم ...

سید بزرگوار ، همشهریِ عزیز ِ شاعر ِ با ذوق ِ با ایمانِ جوان ِ ما ... !

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت1:12توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

دریاب مولای من !

به همین سادگی عهدی که با تو بسته ام به نیمه رسید !

50 جمکران است که دسته دسته دل به فراق ات نشانده ام . 

کجایی مولای خوب ِ من ؟

باور کن ...

این روزها قلمم برای از تـــــو نوشتن بهانه می گیرد !

بس که نوشت می آیی و ...

                                         نیامدی ...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت23:8توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

 السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)...

دل تنگم ، باز مثل همیشه ... حتی با آنکه اینجا باران می بارد ، ولی من دلم تنگ ِ چیزی ست . ساده است ، اینجا، میان دلم ، طرحی از بهشت را قاب گرفته ام . طرحی از پیچ و تاب آسمانی بر گنبد فیروزه ای ات را که بدجور هوایی ام می کند. می بینی ! این روزها به همین سادگی دلیل پیدا می کند دلتنگی هایم . طرحی از بهشت کنج دلت هست و من چه بی قرار ... راهی تا بهشت در برت هست و من چه ساکن !

حرف از تکرار طرحی قدیمی نیست ! حرف از رفتن است . حرف از عهدی عتیق ، همان که این سه شنبه ها می کشاندم تا دورها ، تا بهشت . نه با پای تن که با پای جان .

خوب می دانی ... تو دلیل ِ رفتن ِ منی . با یک سلام حتی اگر شده ، جان می رسانم به اینجا. اینجا را که با هیچ عوض نمی کنم... حرف از توست ، از رفتن ِ من و آمدن تو ...

کجایی ؟ نمی دانم ! کدامین گوشه نظاره گر دسته دسته دل نشسته ای که به سوی ات روانه می شود ؟ کجا ، زیر باران ِ عشق ، برایمان حدیث ِ اجابت می خوانی ... ؟ حرف از دلتنگی من است . از نبود ِ تو و غربت ِ این روزهای بی حادثه ... اشک می خواهم برای لحظات بی تـو بودنم . اینجا حرف از داغ ِ نبود ِ توست ، از تکرار روزهای سرد ِ بی تـو بودن . برق گنبد فیروزه ای ات ، اشک ِ شوق ِ لحظه های بی قرار من است ...

مولای من ! جمکران ات را از من دریغ مدار ...

 

 

پ.ن :  کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست / در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

          چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان / دنبال تـو بودن گلـه از جانب مـا نیست

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت0:10توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

ببار باران ...

 

باریدی ...

مثل همیشه ، وقتی منتظرت نبودم ، باریدی ...

آمدی و قطره قطره مهمان ناخوانده ی پنجره شدی

و جرعه جرعه زندگی ، نوش ِ تازگی ِ دوباره ام کردی ...

تو که می آیی ، من ذوق زده از نزول رحمت

ترانه خوان ِ آسمان ِ خیس شب ات می شوم ...

باران !

تو را به اندازه ی آسمان شب دوست دارم ...

و خالق ات را ، خالق ِ بهاری ِ تازگی ات را

به اندازه ی ...

...

قدری نیست ،

پیمانه ام خالی از وسعت دوست داشتن است

وقتی " او "به میان می آید ...

ببار باران ، بیار تا نماز بارانم قضا نشود

ببار باران ، ببار تا بندگی ام به وقت اضافه نکشد

باران !

تو را به خالق ات قسم  

تازگی یک نفس بندگی را از من دریغ مکن ...

دوست دارم بباری ... 

که من غرق احساسم وقتی تو می باری ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:27توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

عـاقـلان نقطـه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند

 

                                                 با عقل آب عشق به یک جو نمی رود / بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

 

عاقلان را حریمی ست که در آن راهی برای دیوانگان نمی توان جست. دیوانگان در بی نهایت اند. عاقلان حساب و کتاب می کنند حال آنکه دیوانگان عشق را کتاب می کنند . عقل به آدم عشق نمی دهد اما دیوانگان همه عاشق اند . دیوانگان سوخته اند تا که فنا گشته اند .

حال تو بگو ؛ عاقلان مرد ترند یا که دیوانگان ؟ عاقلان در کنار ساحل اند و مبهوت دریا . ولی دیوانگان بر امواج سوارند و عاشق ملکوت .

کدام را بر می گزینی ؟! عاشقی جستن و دیوانه بودن را که همسفرت درد و آوارگی ست ، یا که عاقل بودن را ؟ طلب او داری یا بهشت ؟ کدام را ؟!

 

 

پی نوشت :

 

هـزار نـکته باریک تر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند !

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت1:15توسط ساقی | |