تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

قصه را فراموش کن !

من با تو از روایت روزهای پر حادثه حرف خواهم زد ...  

چه ساده می گذریم از تمام هر آنچه که دلخوشی ست ...

از لبخند ، از زندگی ، از یک نفس یاد خدا ...

باید برویم ، شتابان به هر کجا که زندگی جاری ست ...

به هر کجا که روح عشق ، سر ِ تپیدن دارد

و فرشته ها همه شهرزادند برای قصه گویی روزهای زندگی...

چشم هایمان را _اجبارا_ به مهمانی خاطرات ببریم .

باید کمی بیشتر گم شویم !

در عکس هایی که نشان می دهند آینه ها هیچ دروغ نمی گویند.

قانع شویم که رو در روی سیاهی بنشینیم و به روایت گری حادثه ها بخندیم

حتی اگر هنوز هم بام شب سیاه است !

چه با شتاب می گذریم از حادثه های پررنگ روزهای بهار که چه بی نهایت سبزند !

یادمان هست ؟

که زمانی عاشق بودیم

و عاشق مانده ایم ...

تنها نمان ... خدای را در آغوش بگیر .

بر شانه های آرام اش ، هق هق روزهای ماتم ات را سر بده

و آرام ، به آرامش ات لبخند بزن ...

خدایمان هنوز هم ، همچنان ، مثل همیشه ، همین نزدیکی ست ...

 همراه شو عـزیـز ، تـنـهــا نـــمان به در ...

 

پ.ن : خدا بی تقصیر است ! در پرونده ی نگاهمان تجدید نظر کنیم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

روحانیت را با "او" مقدس می دانستم. خوب و بد ، حلال و حرام را با "او" می شناختم. هر سال ، رویت هلال رمضان را از "او" مژده می گرفتم . حالا دلم برای زمین شور می زند که دگر دستی نیست که رو به آسمان ، باران طلب کند و روحی نیست که با بزرگی اش ، طراوت بگستراند و چشمی نیست که از گناه باز داردمان... او رفت ، او که "خوب ترین" بود و من باز هم در حسرت - از دست دادن-  ماندم . به حال دلم گریه می کنم که ای کاش می شد دو رکعت نماز عشق به او اقتدا می کرد ... زمین ، "خوب ترینش" را به خاک خواهد سپرد ... خوش به حال آسمان ، که فردا مهمانی آسمانی دارد ...

 

 یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

پ.ن : عروج ملکوتی حضرت آیت الله بهجت را ؛ به پیشگاه صاحب عصر (عج) و همشهری های عزیزم که روزگاری ست با نفسش زندگی می کنند ، تسلیت می گویم و از خدای مهربانم برای زمین این شهر ، صبر و بردباری می طلبم ... می دانم که فردا ، روز لرزش این زمین است ...  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت12:7توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

جان به فدای شال عزایت یابن الحسن (عج)

کجا به صاحب مجلسی عزای مادر نشسته ای ؟

ای رها شده از این کوچه های تاریک

در حوالی آسمان هم در و دیواری هست

تا فریاد مظلومیت سر دهد ؟

کوچه های بی قرار ، در التهاب قدم هایت می سوزند

و دیوارها ، زخمی تر از همیشه انتظار را می جویند

مولا جان ...

بیا که اینجا مشام ِ در و دیوار کوچه های عاشقی

در پی یاس های نرگسانه ی تواند ...

 

 یا فاطمه الزهرا (س)

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت22:3توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

صفحه را دوباره پاک می کنم . می گذارم خیالم خوش باشد به اینکه هنوز نخواندی . حرف ها را حبس می کنم و بغض کهنه را - دوباره - قورت می دهم !  مهم نیست ، تو هم باش یکی مثل بقیه ، که آمدند و گریه ام را دیدند و هیچ نگفتند و بر قامت شکسته ام دعا خواندند . امـــــا هنوز هم - مثل هیچ کس- ی ... نه گریه ام را دیده ای و نه قامت شکسته ام را . شاید به خاطر همین باشد که هنوز ...

این روزها دعایم می کنی ؟! یا شاید مثل تمام آنها که عادتم دادند ، عبور می کنی از کنارم و می خوانی که چه قیافه ی آشنایی ؟!... نمی دانی چه درد ِ سخت ِ سنگینی می کشم این روزها ...

همچنان زنده ام ، شکر ... خدای من ، هنوز هم بزرگ است . این روزها ... گاهی با خدا که حرف می زنم ، گریه ام می گیرد . آنقدر شکسته شده ام که دل خدا به رحم بیاید و نخوانده ، مهمان دلم شود ... شبها هم با تنهایی خوشم. خدا را از آن بالا پایین می کشم و روبه رویش عقده ی دل می گشایم . آرامم می کند ، برایم می خواند که لاخوف علیهم و لاهم یحزنون ... چقدر این جمله اش را دوست دارم حالا که برایم معنای لحظه به لحظه اش می شود.

مسافر لحظه های بارانی و مصیبت خورده ی اردیبهشتم و شکر که این روزها باران می بارد . آسمان مال من است و فرقی ندارد کجا باشم ، انگار خدا هم طاقت دیدن اشکهایم را ندارد . این روزها... من بی قرارتر از طوفان نوح ام ... چه کنم که با همه ی غصه ام ، خدایی دارم که تمام ایمان من است ...

 

 تو کجایی این روزها ... ؟

 

پ.ن : گنهکارم ، قبول ، کاش می گفتی به کدام گناه مواخذه می شوم که این روزها || این چنین || دنبال کسی می گردم ... ؟!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

برای تسلی خاطر فریما و نرگس عزیز :

 

اینجاست که آدمی از یک لحظه ی خود بی خبر است.

گاهی چقدر زود

دیر می شود ...

حالا باید جای خالی ___ پـــــدر ___ را قاب گرفت

و گذاشت کنار همان فنجان قهوه ی تلخ

و روزهای سخت مصیبت را ذره ذره نوشید ...

ما همه از خداییم

و به سوی او باز می گردیم ...

 

فریما و نرگس عزیزم

در غم بزرگ از دست دادن پدر ، مرا شریک لحظه هایتان بدانید .

صــبـــر پناهتان ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت21:45توسط ساقی | |