تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

كبرياي توبه را بشكن ، پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است
ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد ، مسلماني بس است
خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود، قرباني بس است
بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است !

 

فاضل نظری

چنگ زنیم به ریسمان الهی ... 

پ.ن ۱: این روزها همه چیز هست ! نیزه های بالا برده شده ، افکار منحرف ، اعتقادات مملکت و قرآن هایی که همه ورق ورق شده اند تا به سر نیزه ها در آیند !! ما همه چیز داریم، مردم عاشورایی را ، دین را ، امام حسین را ، وقت برای محکوم کردن را ، زور برای حبس ارواح را و البته احساسات ملت را !! همه چیز به خوبی و خوشی سر جای خودش هست... فقط وجود چیزی ، عجیب کم است ! روزهاست که می گردم و می خوانم و فکر می کنم و ... قرآن را داریم و قرآن ناطق را نه ... !!

 

پ.ن 2 : ای کاش آنقدر که وقت می گزاریم برای محکوم کردن تمام هتک حرمت ها و تهدیدها، لحظه ای را برای نجات جوان های این آب و خاک که در باتلاق شک و تردید غرق می شوند ، خرج می کردیم ...

 

پ.ن 3 : تو بگو : حسین (ع) بیشتر به محکوم کردن هتک حرمت خاندان و اهل بیتش پرداخت یا نجات افکار غرق شده در تردید ... ؟ به یاد داری که چطور حر ، زهیر و ... را برگرداند ؟

 

پ.ن 4 : بیا کاری کنیم تا برگردند ، نه اینکه محکوم کنیم تا " نرم تر " بجنگند ... !!!

 

+ دلم برای حرمت پر می کشد ...

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت22:51توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ خیلی وقت است که شب های جمعه برای من حال و هوای دیگری دارد ... از وقتی شنیده ام دل میخری و می بری ، این وقت و ساعت ِشب مست می شوم مولا !

زل می زنم به تصویر گنبدی که ایمان دارم روزی از نزدیک می بینمش ...روزی ، لحظه ای ، نظری ... بالاخره می شود مولا ، یقین دارم که می شود ... مگر می شود از جام تو مست شد و تشنه برگشت ؟ به لبان تشنه ات قسم ، سیرابم می کنی مولا ... سیراب ِ سیراب ... حتی با آنکه می دانم هر که را که مهمان کرده ای ، تشنه تر شده است ...

ته دلم یک جورهایی ست ! خیلی ها می گویند وقت رفتنت که شده باشد ، دلت فقط هوای رفتن دارد و بس ... هرچند عطش را تو باید برای من معنا کنی اما ... من در حسرت بوسیدن شش گوشه ی تو کارم از عطش هم گذشته است ! حتی اگر شده تا آخر عمر هم منتظر دعوتت بمانم ، می مانم ... اینطور لااقل اگر دعوتم نکردی ، دلم به این خوش است که انتظار کشیده ام ... انتظار کشیده ام مولا ... انتظار ...

 

+ دریاب من ِ بی دست و پا رو ... مهتاب ، نورانی کن شبارو ... ستاره ها رو ... 

 

  

پ.ن1 : برای تک تک لحظه های ناب ِ محرم ات ، نفس می دهم حسین (ع) جان ...

پ.ن2 : دلم برای حرمت پر می کشد ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت23:7توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

عاشورا هم که گذشت... که نیامدی... که کاری نکردیم که بیایی ...

یکی نیست بگوید " هل من ناصر ینصرنی " حسین (ع) را نشنیده اید ، آوای تو که در همه ی کائنات می پیچد ...

فدای قطره های خونین اشکت شوم ، زبانم به گفتن نمی چرخد !

چه غریبی تو مولا ...

 

لبیک ...

 

 

پ.ن 1: ... یکی از علمای دین بعد از متوسل شدن به حضرت بقیه الله ، ایشان را در خواب می بیند . ... حضرت فرموده بودند که : ... و هر 24 ساعت ندای "هل من ناصر ینصرنی" را سر می دهم و کسی به ندای من توجهی نمی کند ... ! (در اوج تنهایی – علیرضا نعمتی)

 

پ.ن 2 : بک یا الله ...

پ.ن 3 : دلم برای حرمت پر می کشد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت22:57توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

آخرین ستاره ی آسمان امامت در همان سالهای آغاز زندگی ، به سوالات شیعیان در موارد گوناگون پاسخ های محکم و قانع کننده می داد و دلگرمی و آرامش خاطر آنان را فراهم می کرد.

سعد بن عبدالله قمی از بزرگان شیعه به همراه احمد بن اسحاق قمی وکیل امام حسن عسکری(ع) برای طرح سوالات و دریافت پاسخ آنها به محضر امام یازدهم شرفیاب می شوند . او جریان این دیدار را این چنین نقل می کند :

 

چون خواستم سوال کنم ، امام عسکری(ع) به فرزندش اشاره کرد و فرمود : " از نور چشمم سوال کن !"

در این هنگام کودک رو به من کرده و فرمود :" هر چه می خواهی سوال کن ! ..."

پرسیدم: مقصود از « کهیعص » [از حروف مقطعه قرآن] چیست ؟

فرمود :" این حروف از خبرهای غیبی است . خداوند بنده [و پیامبر] خود زکریا را از آن آگاه ساخته و سپس آن را برای محمد (ص) باز گفته است . داستان از این قرار است که زکریا (ع) از پروردگارش خواست تا نام های پنج تن [آل عبا] را به او بیاموزد. خداوند متعال جبرئیل (ع) را بر او فرو فرستاد و آن نام ها را به او یاد داد . زکریا چون [نام های مقدس] محمد (ص) و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام را بر زبان می آورد اندوه و گرفتاریش برطرف می شد و وقتی حسین (ع) را یاد می کرد ، بغض گلویش را می گرفت و مبهوت می شد . روزی گفت : بارالها چرا وقتی آن چهار نفر را یاد می کنم از اندوه ها و نگرانی هایم راحت شده و دل آرام می شود و چون حسین (ع) را به یاد می آورم ، اشکم جاری و ناله ام بلند می شود ؟!

خداوند او را از داستان حسین (ع) آگاه کرد و فرمود : « کهیعص » [رمز این داستان است].  "کاف" رمز کربلا و "ها" رمز هلاکت خاندان [او] و "یا" کنایه از یزید که جفا کننده نسبت به حسین (ع) است می باشد و "عین" اشاره به عطش و تشنگی او دارد و "صاد" نشانه صبر و استقامت امام حسین (ع) است ... ". 

 

کمال الدین، ج2،باب 43،ح21،ص190.

 

پ.ن : دلم برای حرمت پر می کشد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت21:23توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

از صبح قرار گذاشته بودیم که امسال، او برایم تفال بزند و بیت اولش را پیامک کند ...

زنگ گوشی که به صدا در آمد ، درست همین جا بود که می خواند " بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا ... " . همه ی اشک و دلشکستگی آن موقع ام چند برابر شد :

 

جانا تو را که گفت که احوال ما مپرس

بیگانه گرد و قصهٔ هیچ آشنا مپرس

ز آنجا که لطف شامل و خلق کریم توست

جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس

خواهی که روشنت شود احوال سوز ما

از شمع پرس ، قصه ز باد هوا مپرس

 

برایش نوشتم : یکی طلب شما ! حافظانه ی یلدایی تون خیلی به دلم نشست ..

نوشت : انشاا... بزودی کربلایی شی بین الحرمین یادم کنی ، این شبا خیلی دلم هوایی شده ...

برایش نوشتم : جز آستان توام در جهان پناهی نیست / سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست ... انشاا...

 

نوشت :

  به سعی خود نتوان برد پی به گوهر مقصود / خیال بود که این کار بی حواله برآید ...

 

وقتی خواندمش دلم پر کشید تا ناکجا ! تا جایی که دلم می خواست جان بدهم و در عوض حواله ی کارم برآید ... بغض و اشک سهم این لحظات دلتنگی است ... واژه ی دلتنگی را که بگذاری کنار صفا و مروه ی حسین (ع) .... بگذریم ، من که نرفته ام ، اما شنیده ام که چه بر سر دل می آید در آن طواف عاشقانه ای که بوی سیب اش ، مجنون صحراگردت می کند !

دیشب خلع صلاحم کرد ! من که تسلیم ! ...

 خداوند ، زیارت حسین (ع) را تو حواله ی کار ما کن ...

  

 باید به جای حافظ و سعدی لهوف خواند ...

 

پ.ن : دلم برای حرمت پر می کشد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت7:0توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...

 

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت  ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی...

 

گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی...

 

 

سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

پ.ن 1: خیز و جامه نیلی کن ...

 

پ.ن ۲: محرم امسال را این چنین آغاز می کنم : دلم برای حرمت پر می کشد مولا ...

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت ...

  

                                      ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت21:31توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یک ماشین حساب بردار و مقدار تقریبی تمام خیمه های دنیا را منهای مقدار تقریبی خیمه های عرفات کن ... چندتا می ماند ؟ هرچند تا که ماند ، من می گویم احتمال وجود خیمه ی مولا در عرفات صد در صد می شود !

 

ما خیلی بیشتر از قبل راه خیمه ی امام را گم کرده ایم ... شما را جان عزیزتان ، بیایید کاری کنیم ...

 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت0:37توسط نرگس |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ می دانی که زیاد به نداشته هایم حسرت نمی برم . باشد و داشته باشم ،که خب بوده ، نباشد و نداشته باشم هم که... خب نیست دیگر !

ولی این یکی را نمی شود بی خیال شد هیچ رقمه ! اصلا هر کاری که می کنم دلم راضی نمی شود که از خواسته اش بگذرد. خودت می دانی که داشتن هیچ چیز در زندگی ام را بیشتر از "این" از تو نخواسته ام ... اصلا نگاهم که از پشت ویترین تلویزیون به اینجا می خورد ، دلم قنج می رود برای داشتنش ! خودمانیم ها ! سنگ تمام گذاشتی در دادن عزت و زیبایی و دلربایی یه این تکه از زمین ! خلاصه که خداوند ، من "این" را می خواهم ! شده روبه رویت پا به زمین بکوبم و بر خواسته ام اصرار کنم، این کار را می کنم ! خودت گفتی برای اجابت باید پافشاری کرد . آنقدر می گویم و می گویم و می گویم تا ... می دانم که می شنوی ، تا مستجابم کنی خداوند ... من به هر قیمتی که شده باید مُحرم خانه ی تو شوم ، باید تو بایستی آن وسط و من مثل پروانه دورت بگردم ... اما این روزها ...

عرفه که می رسد ...

خیمه های سفید عرفات را می شناسی ؟ می گویند تمام فلسقه ی حج ، دیدن امام است و بس ...

عرفه که می رسد ...

داستان زُهیر را شنیده ای ؟ ... این چه شمعی است که جانها همه پروانه اوست ...

عرفه که می رسد من دلم برای تمام خیمه های دنیا تنگ می شود ... می دانی که عاشق داستان زُهیرم ... بارها و بارها خوانده ام و هر بار دلتنگ تر از قبل به حالِ عاشورایی زُهیر حسرت می برم ... کاش من هم میان همه ی تردید های روزمره ام ، دعوت می شدم ... کاش یکی می آمد و مرا به خیمه ی "او" می برد ... عرفه که می رسد ، من غرق ِ دلتنگی ام خداوند ...

 

+ سرت را درد نمی آورم ، چند وقتی ست که ... فکر نکنی نظرم عوض شد ها ! یک وقت نگویی هوا و هوس جوانی ست ها ! نه جان ِ من ... چند وقتی ست که هرکاری می کنم و هر چه می شنوم و هر دستی که بالا می آورم و هر اشکی که برای خودم و خودت می ریزم ، نام حسین (ع) به پیوست اش می رسد ... ساقی می گفت : عاشقی ... بین خودمان بماند ، ولی تازه فهمیدم مجنون صحرا گرد یعنی چه ؟ حالا اینکه چطور ، بماند ...خداوند ناراحت نشوی ها ! اما من تا به حال دلم برای خانه ی تو هم اینطور نلرزیده بود ، فقط پر می کشید و می رفت تا ناودان بارانی خانه ات ، تا گنبد خضرا ی رسول ... اما نمی دانم چرا این روزها دلم پر می کشد برای کربلا که هیچ ، چنان لرزه ای به تنم می افتد که ... حالا ، امشب آمده ام که بخواهم ... شب نیایش است دیگر ... گنه کارم خدا ... بیشتر از آنچه فکرش را کنم ، ولی ...

اول کربلایی ام کن ، بعد مُحرم مسجد الحرام ...

 

 الهی العفو ...

  

پ.ن : قربان تا غدیرتان پر از عطر خدا ... دعایم کنید ...

 

+نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

روی تخته با ماژیک سبز می نویسد:

 

انـتـظـار : چشم به راه بودن برای ظهور واپسین ذخیره ی الهی و آماده شدن برای یاری او در برپایی حکومت عدل و قسط ... منتظران ، زمینه ساز قیام مـهـدی (عج) اند ...

 

بعد رو می کند به طرف ما و آرام می گوید :

 

چـقـدر مـنـتظـری ... ؟!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت23:59توسط نرگس |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 از نقطه‌ای بترس ، که شیطانی‌ات کنند ... 

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند

تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی

شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست

از نقطه‌ای بترس ، که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

 

فاضل نظری

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت23:20توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 کبوترانه ...

 

+ 3 جا در این کشور هست که من با دیدنشان دلم بدجور می لرزد ! اولی سمت چپ سقاخانه است ، جایی که هم پنجره فولاد پیدا باشد و هم گنبد نورانی ضامن ! دومی 10 متری ضریح است ، آنجا که از ایوان آیینه رد می شوم و پرده کنار می رود و در پلک بهم زدنی سلام می دهم بر دختر باب الحوائج . سومی هم ... سومی هم همین جاست ! جایی که همه ی چشمانم پر از چشم به راهی می شود و هیچ برای گفتن ندارم ! دقیقا روبه روی گنبد فیروزه ای منجی (عج).

 

+ پیامکش که به دستم رسید کلی هوایی شدم ، دلم پر کشید تا هرجا که نمی توان با پای ِ تن رفت ! جایی که همیشه ی خدا دلم را آنجا جا می گذارم ! ... طفره می روی دختر ! حرف دل بزن ! هیچ ... پرواز را بیاموز عزیز ! باید کبوتر شد و دل به آسمانِ جان داد و کبوترانه نفس کشید ...

 

آسمان فرصت پرواز بلند است ولی

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی ...

 

+ السلام علیک یا ابالحسن ،السلطان یا علی بن موسی الرضا (ع) ...

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

بگذار همین اول اعتراف کنم که :

دوسـتـت دارم ... خیلی خیلی خیلی زیاد ...

تو را که خنده هایت ساده است ، قهوه هایت تلخه تلخ است و

... قلبت دوست داشتنی ست ...

یک اعتراف دیگر هم دارم نازنین :

به تو بدهکارم!

همه ی خنده های معوقه را ، همه ی بوسه های با تاخیر را

و تمام خلوت های تاریک دو نفره را ...

تا اکنون ، تا همیشه و تا انتها :

دوسـتـت دارم خیلی خیلی خیلی زیاد !

 

فریمای قلبم ، همنشین کودکی ام تا هنوز ... تـولـدت مـبــارک ...

 

 تولدت مبارک عزیز دل نرگس ...

 

پ.ن 1 : کم کاری و تاخیر در سر زدن به شما خوبان را ، بگذارید پای یک دنیا کار و خستگی چند برابر و نبودن حتی یک نانو وقت اضافه !!

پ.ن 2 : از عزیزانی که در زمینه "شبکه های عصبی مصنوعی" تخصص دارند یا حداقل منبع پر قدرتی در این حیطه می شناسند ، تقاضای کمک شدید دارم ! خیر دنیا و آخرت را ببینید ...

 

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت23:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

همسایه سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام تویی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا

بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو ! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکرو زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست

این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قم ایم

جاروکشان خواهر خورشید هشتم ایم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم

در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

 

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم ... 

از ما به جز بدی که ندیدی ببخشمان

از دست ما چه ها که کشیدی ببخشمان

من هم دلیل حسرت افلاک می شوم

روزی که زیر پای شما خاک می شوم...

 

شاعر : سید حمیدرضا برقعی

 

 

پ.ن 1 : نیمه ی رمضان هر سال که می شود می رود زیارت فاطمه معصومه (س) .می گوید : لیاقت دیدن بقیع و زیارت کریم اهل بیت ، امام حسن (ع) را اگر نداریم ، به زیارت کریمه ی اهل بیت می رویم ...

 

پ.ن 2 : من که اینجا در جوار شما نفس می کشم ، زیارتت را جز قسمت و طلبیده شدن نمی دانم . برای زیارتت مرا بطلب بی بی جان ...

 

پ.ن 3 : نزدیک اذان است بی بی جان ! خدا می داند که من چه لحظه های ناب و عاشقانه ای داشته ام موقع اذان در حرمت ...

 

پ.ن ۴: روز دختران را هم به تمام دختران آب و آیینه ، تبریک می گویم ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت17:45توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  

من عاشق پاییزم ... 

 

+ می آید دنبالم . بعد از مدتها خانه نشینی ، دل می دهم به شبهای روشن این شهر و تا می توانم از پنجره ی ماشین ،هوای پاییزی را نفس می کشم . دستم را می گیرد ، قدم به قدم مرا تاتی تاتی می کند تا راه بیافتم ! یکریز هم خواهش می کند که : بخند دیگه !! ... چقدر دلم برای راه رفتن و خنده هایم البته ، تنگ شده بود !

 

+ هوای خنک و عاشقانه ی پاییز که به سرم می خورد یادم می رود تمام همه را ! یادم می رود چند روز پیش را که در اورژانس بیمارستان فارغ از درد خودم ، با زمزمه های مادر آن پسرک نیمه جان ، یا ابالفضل می گفتم و اشک می ریختم برای شفای پسرک ... یادم می رود زمین خوردنم را ، یادم می رود قیافه ی آن راننده ی رنگ پریده را ، جیغ زدنم را . یادم می رود چشمان نگران همه را ... اما یادم می ماند که چقدر ناسپاس بودم قبل ترها و حالا خدا را به خاطر مویرگ به مویرگ و سلول به سلول بدنم ، شاکرم ... یادم می ماند لطف خدا را . هوای پاییزی که به سرم می خورد بستنی شکلاتی را دستم می دهد و سر کیف می آیم بدجور ... من عاشق این پاییزم ...

 

+ این روزها که همه سعی می کنند زیر بغلم را بگیرند تا بتوانم راه بروم ، تازه می فهمم چند نفر در این دنیا هستند که طاقت زمین خوردنم را ندارند ! این روزها که همه سعی می کنند کمکم کنند تا سرپا شوم ، می فهمم که چــقــدر ... دوستـم دارند ...

 

+ یا علی می گویم و ... راه می روم ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت8:50توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ همه ی 00:00 های عاشقی عالم به فدای یک لحظه ی آمدنت ؛ مهدی جان ...

 

+ باز این پاییز رسید و دل من غرق بهانه های گاه و بی گاه شد . امشب نمی دانم دلم چه اش شده است؟ می دانی ؟ بدجور گرفته ... این بدجور یعنی خیلی به شدت ... رفته بودم دیدنش ، تازه از زیارت علی بن موسی الرضا (ع) برگشته بود. از آنهایی ست که دوست داری کل کارهای روزانه ات را رها کنی و بنشینی و مات ِ صورتش شوی تا برایت حرف بزند و تو آرام شوی ... می گفت آنجا که بوده امام زمان (عج) را حس می کرده ... افسوس می خورد ... می دانی برای چه ؟ می گفت این آدم ها برای رفتن ِ امام ، که دیگر وجودش بین ما نیست این طور عاشقانه به پابوس می آیند اما ... اما نمی دانست چرا یادمان نمی آید که ما یک امام حی و زنده داریم که دلش بدجور برای ما می تپد ... دلم بدجور بغض کرده ... چرا ؟ دروغ که نداریم ... من به شدت کمبود چیزی را در زندگی ام حس می کنم ! خدایا ... من دلم می خواهد یک عزتمند واقعی ، یک سرور ، یک مولا ، از مقابلم رد شود و من همه ی جانم بمیرد از کیف ِ دیدنش ... تو فکر می کنی وقتی بیاید ، می شود مقابلش زانو زد و به اندازه ی تمام سالهای نبودنش زجه زد و او هم از سر ترحم دست نوازش بر سر ما کشد ؟ چه حسی دارد تجربه ی این حس زیبای ترحم ؟ ... شما که می دانید ، دلتنگ که شوم ، بهانه گیر می شوم ... حالا هم دلم تنگ است ... خداوند ، دل ِ من به شدت تنگ است ... کجاییم ما ؟ چرا نمی شناسیم زمان ظهورش را ؟ چرا دعا نمی کنیم فرجش را ؟ همه ی وجودم آتش می گیرد وقتی یاد صحنه ای می افتم که می گویند حضرت پرده ی کعبه را می گیرد و اشک می ریزد برای فرجش ... دلم برای محرم به شدت تنگ شده است . برای شب عاشورا تا خودم را مثل هرسال بگذارم جای زهیر و به حال جامانده ی خودم اشک بریزم ... دلم برای رمضان هم تنگ شد ... دلم برای نورباران نیمه ی شعبان ، برای جان دوباره ی زمین ، برای کمی تازگی نفس ، دلم برای همه ی خوب ها و خوبی ها تنگ شد ... کجاست آن یگانه منجی عالم که با دیدنش تمام غصه های دل را از یاد برم ؟ حالم خراب است خدا ... می گذاری تا سحر ، روی شانه هایت اشک بریزم ... ؟

 

  قاصد روزهای بارانی ... نمی آیی ؟

 

پ.ن 1: تا آمدم بهانه هایم را پست بزنم ، پیامک داد که : صبح می یایی بریم حرم برای ندبه ...!!!

 

پ.ن 2 : چه می کنی یا این دل و حال ِ خراب من ، خداوند ... ؟؟

 

 

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ از مسجد که بیرون آمدیم ، میان شلوغی و ازدحام جمعیت ، فریاد می زد :

انشاالله سال ِ دیگه پشت سر ِ آقـــا نماز بخونیم ...

... و من دلم تا خود ِ تـــو ، پر کشید مولا ...

 

+ فرقی نمی کند رمضان !

تمام شوی ، وداع گویی و به اندازه ی ماه ها ، باز هم از ما دور شوی

که ما هنوز هم در حسرت دیدار رخ ِ یار مانده ایم ...

تو تمام می شوی و من ...

سینه ام هنوز هم از تپش لیله القدرت می سوزد ...

و دلتنگی ام بی شمار است برای تمام لحظاتی که ستاره های سحری ،

مرا در امتداد لـبـخـنـد خــــدا می نشاندند ...

به خدا می سپارمت رمضان ،

که برمی گردی ...

که اگر مقلب ِ رمضانی ِ قلب من بخواهد ، برمی گردم رمـضان ...

 

+ دو رکعت نماز شکر ِ بـاران _ برای تو که خود ِ رحمتی _ به جا می آورم ، الله اکبر ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت14:44توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت5:47توسط نرگس |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

دیده بگشا یا علی (ع) ...

که از تو برایمان فقط سیاه کردن تمام پرچم های شهر مانده و

اندکی اشک برای ...

کاسه های زندگی مان هنوز هم ...

هنوز هم در حسرت اندکی مردانگی مانده اند ...

و یتیمان این خاک هنوز ...

هنوز از غم بی پدری می گریند و کسی نیست تا ...

 

دیده بگشا یا علی (ع) ...

که هستی و فضایمان محتاج قطره ای باران ...

قطره ای باران است برای تازگی ایمان از دست رفته مان ...

که کسی دیگر " آیه ی میثاق " را به یاد ندارد

و طاقچه ی دل های غبارزده مان خالی ِ خالی ...

خالی از معنای "...و الیه الراجعون" است ...

 

دیده بگشا یا علی (ع) ...

که اینجا کسی مرد نیست و قرن هاست ...

قرن هاست که همه ی عالم در انتظار 313 مرد است ...

اینجا چاهی نیست ...

چاهی نیست که غربتش را با تنها مرد عالم قسمت کند ...

و نخلستان های انتظارمان هنوز هم ...

هنوز هم تهی از برکت ِ ظهور است ...

 

دیده بگشا یا علی (ع) ...

که زمین و زمان تشنه ی سخاوت دستان توست ...

و لیله القدر ِ افکارمان سالهاست ...

سالهاست که به خواب ابدی فرو رفته است ...

لاله هایمان سوخته اند و یگانه لیلای عالم چون تو ...

چون تو مـاه ِ غریبستان ِ غفلت ماست ...

 

دیده بگشا یا علی (غ) ...

که من در عطش ِ ترحم مردانه ی تو به این کویر خالی از تو ، می سوزم ...

دیده بگشا ...

...

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت17:18توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

+ خدایا !

تو را پرستش نکردم به طمع بهشتت و از ترس جهنمت .

بلکه تو را چون شایسته ی نیایش و پرستیدن دیدم ،

پرستش کردم ...

 

امیرمومنان حضرت علی (ع)

 که آرامــش ، در سایه ی آن سایه می اندیشد ...  

خداوند !

من و تاریخ گواهی می دهیم که در گوش جان ِ امین ، نجوا کردی ... اِنَ الذینَ امَنوُ وَ عَمِلُ الصالِحات ...

آنان که ایمان آوردند و نیکوکار شدند ... به زودی به بهشت در آورید ...

و اتگار امید به آرزوی بهشت ، ایـمـــــانـم را نیکو کرد و من را انگار ، نیکوکار ...

اما خداوند ، من و قلب و تپش های هماره اش ، نه به طمع فردوس و پردیس ، با همه ی شجر و نهر و کیف اش ، که به جهت ِ تو و دیدار و وصال ، نقشه ی پر پیچ و خم بی گناهی پیش رو گرفتیم و دل به جاده و پیمودن سپردیم ...

اگر گوشه ی چشمم به بهشت است ، به سایه ی رحمتی ست که در گوشِ زمانم وعده کرده ای ... و به سایه ی رحمت خود در آوردی ... که آرامــش ، در سایه ی آن سایه می اندیشد ...

خداوند ! نزدیکتر از ...

 

منبع : سمت خدا

 

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت23:37توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

 

 دلم پیش تو جا ماند ... خداوند

خداوند !

یادت هست روزگار تمایز من و گِـل را ...؟ خاطرم نیست اول من خندیدم یا تو  ؟ خندیدی و احسنت گفتی و من گمان بردم که به من ...

چه کوچک اندیشیدم !  و کوچکی ام خیال کرد که با شیطانِ کوچک درخور تر است تا خداوند بزرگ ... غافل از روحی که در من دمیدی خداوند ... و گام هایم که دست رد به سینه ی گام های ابلیس نزد و تا تبعید زمین ، هـمـقـدم شدیم ...

آه ، خداوند ... خداوند ... چه شد که میان من و بهشت ... نه ، بهشت نه ، چه شد که میان من و تو ... فاصله افتاد ...؟ و تنها ... و تنها چیزی دلگرمم می کند ... چیزی که با خود نیاورده ام ... شکر ... شکر ... دلم ... دلم پیش تو جا مانده ...

خداوند ... نزدیکتر از ...

منبع : سمت خدا

 

پ.ن : این تصویر را حتما ببیند .

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت14:0توسط نرگس |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خداوند !

نمی دانم پیش از تصویر شدنم ، آنقدر قابل و ارزش بوده ام که در تصور تو ... پیدا بوده باشم ؟ و یا در دم که تصورم کردی ، تصویر شده ام ...

هر چه هست ، گاهی که نقش می زدی و صورتم می کردی را عاشقانه ... عاشقانه دوست دارم ...

تصور کودکانه می گوید که چه زیباست دستان نگارنده ی تو ... در بطن تاریک مادر که می نگارندم ...حال آنکه خداوند ، عالم اراده ی تو چه روشن بوده است ، در لحظه ی خلقتم ... و من با این همه زشتی که همراه خویش کرده ام ، چه زیبا بوده ام ، آنگاه که قلم به آفــریـن تو بر بوم خلقت صورتم کرد ...

و چه کسی خواهد بود ، چه کسی خواهد بود خداوند ... هیچ هیچ ... که بتواند جز تو در دانایی و توانایی خود ، بد گِـلی هایم را بزداید ... و دوباره همان ریبا و خوش گِـل باشم ... که تو ، که دستان تو ... صورتم کرد ...

خداوند ! ای نزدیکتر از ....

خداوند ! ای نزدیکتر از ....  

                                                                                        منبع: سمت خدا

 

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت0:0توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

رمضان ات که می رسد ، تازه می فهمم حتما باید اجبار بالای سرم باشد تا خوب ِ درگاه تو شوم . تازه می فهمم باید خوب بودن را برایم واجب کنی تا به آن عهد باطنی برگردم ... آنچه که معلوم است تعداد بی شمار "نهی" هاست ! دروغ نگو ، غیبت نکن ، بد نبین ، بد نشنو ، بد نگو ... در یک کلام : بد نباش ! چه راحت نوشتم "بد نباش" ! ... خدای من ، بد نبودن سخت است ؟ شاید آنقدر سخت که برای تمرینش یک شب نه ، دو شب نه ، که 30 شب را واجب کرده ای... بد نبودن سخت هم اگر باشد ، تا تو خدای منی ، جا برای تمرین هست ... تا وقتی تو "تــواب" ی ، راه برای بازگشت هست . تا وقتی تو "سـتـار" ی ، حتما جا برای گناه هست ! گاهی فکر می کنم که چرا دوباره دعوت ام می کنی ؟ چرا دست از سر این بنده ی عاصی گنهکارت برنمی داری ؟! تو چه صبوری ... تو چه لطیفی ... اصلا تا وقتی تو "صـبـور" ی ...

...

گفتی حتی اگر صد بار توبه شکستی ، باز آ ... با تمام تکه های شکسته ی توبه هایم ، باز آمده ام خدای من ... خسته تر از همیشه ، افتاده تر از هر زمان ، با همه ی هر آنچه که نمی دانم ، با همه ی ذهن خسته و خسته و خسته ام ... شرمسارم ؛ که باز مجبورم از خوبی تو ، خوب شوم ...

خدایی که همین جایی ، دعوتت را نخوانده ، می پذیرم ... مهمان ات می شوم ...

نگاهی به من بیانداز ؛ من همان ام که تحویل سال را "یا مقلب القلوب" خواند ...

ای تکان دهنده ی قلب ها ؛

رمضان امسال را ، ختم "یا مقلب القلوب" برداشته ام ...

مقلب قلب من می شوی ؟

این 30 شب را اگر مهمان سفره ات شوم ؛ برای درد دل این بنده ات ، برای این درد دوری از تو ، برای این فراق و ... برای دغدغه ی روزهایم ، برای پیدا کردن نیمه ی گمشده ،

چاره ای هست خوب ِ من ؟

30 شب اگر مهمان کرمت ، مهمان جود و بخشش ات ، مهمان لطافتت شوم ؛

ای نزدیکتر از نزدیک ، مهمان دلم می شوی ؟

 

ای خدایی که همین جایی ، باز آمده ام ... 

 

پ.ن 1 : رمضان امسال ، ختم قرآنی اگر برداشته اید ، به نیت سلامتی و تعجیل در فرج بهانه ی رویش نرگس ها باشد ...

پ.ن 2 : این شبها قبل از افطار ، از شبکه ی اول ، میهمان "این شب ها" شوید ...

پ.ن 3 : در جوار کریمه ی اهل بیت ، دعاگوی خیرتان هستم . به حرمت دلهای پاکتان، برای این من ِ جامانده ، دعا کنید ...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

حق داری از بین این گزینه ها یکی را انتخاب کنی برای نوشتن !

من ؛ گزینه ی "هـیـــچــکدام" ام !!

یکبار هم که شده

به افتخار لـیـلی ات ، علامت تعجب شو !!

قصه فقط "مـن" را کم دارد !

در عوض تا بخواهی ،

"تــو " هست !!

برای نوشته نشدن آماده ام !

فقط بگذار تکرار کنم :

من ؛ گزینه ی "هـیـــچــکدام " ام !!

 

آآآآآی ، همــــــــــــه !!

دلم بــهــار دلنشین می خواهد ...

می شود مجنون را به نان و نمک قسم داد ... ؟!

 

 تا بهار دلنشین آمده سوی چمن / ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن

 

پ.ن :  فکر تنهایی این قلب مرا هــــیــــچ مکن ...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت22:57توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

نیمه ی شعبان که می شود ، دلم به تپش می افتد.

دلم مژده می گیرد هر ساعت و لحظه اش را .

نیمه ی شعبان که می شود ، با تمام نواهای عاشقانه ی " آقـا بـیـــا " ،

دلم غرق احساس می شود ، غرق امید ...

دلم انگار عاشقانه تر ، انتظار را هجی می کند .

...

نیمه ی شعبان که می رود ، دلم تنگ تر می شود .

دلم غریبانه تر دم مسیحایی را طلب می کند ...

نیمه ی شعبان که می رود ، دلم بدجور به حال خودش زار می زند ...

این بار هم نشد ...

         منتظرم ، هنوز ...

                  با تمام غربت دل بی قرارم ...

 

 ببوسم خاک پاک جمکران را ...

 

پ.ن : نمی دانم چه کرده ام که امسال برای اولین بار ، هم جمعه ی میلاد جمکران قسمتم شد و هم اولین سه شنبه ی بعد از میلاد . خدا را به اندازه ی تمام بزرگی اش شکــــــر ...

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت23:55توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

وارث صورت و سیرت محمد (ص) ؛

کشتی نجات طوفان عصر غفـلت ؛

مهدی جان ...

امروز همه ی واژه های تکراری انتظار را جمع کرده ام . به وسعت دلتنگی تمام جمعه هایی که نشستم ، اما نیامدی ... نیامدی مولا ...

من اینجا در این فریبستان غفلت ، خیلی به تو نیازمندم. صدایم را می شنوی ؟ من از قعر عصر انسانیت برباد رفته با تو حرف می زنم. از انتهای دلتنگی ، از غیبت ، از غفلت ، از نبودنت مولا ...

در دفتر انتظارم ، چقدر نوشتم کجایی مولا ؟ چقدر لرزیدم از ترس غفلت ؟ چقدر اشک ریختم از غربت ؟ من دقیقا اینجایم ، در این فریبستان غفلت ، تو کجایی مولا ؟ تو کجایی جان عالم به فدایت ؟

می شود که بیایی ؟ چه زیبا روز میلادت با جمعه ی دلتنگی گره خورد . می شود که بیایی ؟ به ندبه هایمان قسم ، همه ی جمعه های عالم فدایت می شوند اگر بیایی ...

تمام تنم یخ زده مولا ، خون در رگهایم هست ، اما روان نیست . صدا در گلویم هست ، اما رسا نیست . هق هق روزهای تنهایی ، امان بریده اند از من . ستاره های دلتنگی آویزه ی هر غروب جمعه ام شده اند . کجایی مولا ؟ صدایم را می شنوی ؟ من تو را گم کرده ام . می ترسم ... به خودت قسم ، می ترسم ... من عبد ضعیفم ، ذلیل، حقیر ، مسکین ، مستکین ... پیغامم را به خدای ات می رسانی ؟ بگو: لای الامور الیک اشکوا ، و لما اضج و ابکی ... بگو برای کدامیک از آنها گریه کنم ؟ مولا جان ، قسم اش بده به صفاتی که فقط شایسته ی الله است ، بگو به فریادم برس ، بگو فریاد رسی ، کشتی نجاتی ، بگو تو را ... بگو تو را برایمان بفرستد ...

بهانه ی بقای زمین ، یوسف زهرا (س)  ؛

من بادیه نشین عصر غفلتم ... تو که حاضری ، من روی ماندن ندارم ... من غائبم مولا ، من جامانده ام به خدا ، تو برایمان دعا کن ، تو برایمان "الهی عظم البلا ..." بخوان ، تو خدا را به حق محمد(ص) و علی (ع) قسم بده ، تو الغوث الغوث کن ، تو فریاد رس خواه ، تو فریاد رس شو ، تو بیا مولا ...  

خوب ترین خوب عالم ، چیزی به اذان صبح نمانده است، دستهایت را بالا ببر ، روسیاهم ، تو دستهایت را بلند کن مولا ، عم یجیب لبهای تو چیز دیگری ست . خریدار دارد به خدا . برایمان دعا کن ، عم یجیب بخوان و دعا کن برای اهالی این فریبستان غفلت . برایمان فرج بخواه ، گشایش ، برایمان خودت را بخواه ، ظهورت را ، آمدنت را ... به واژه ی "امید" قسم ، به انتظار قسم که سبزترین جمعه ی تاریخ  می شود امروز ، اگر بیایی ... العجل مولا ...

  

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد ، نیامدی ... 

  

دلنوشت :

-          بک یا الله ...

-          یا صبور ، صبوری شایسته ی ذات توست ، یا ما را به سرمنزل وصال برسان ، یا از صبر خودت بر ما بباران ...

-          یا الله ، بحق انتظار مهدی (عج) ، عم یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السو

-          السلام علیک یا صاحب الزمان ، یا سفینه النجاه ، ادرکنی ، اغثنی ، العجل ، الساعه ...

-          اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل لولیک الفرج ...

 

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت2:40توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

مونس لحظه های تنهایی زمین ؛

اینجا که من هستم ، در این شهر خدایی ،

موسم بهار نزدیک است

و شور و شوق و عشق و دلدادگی و انتظار

همسایه ی دیوار به دیوار همند.

حالا تو ، برای آمدنت دعا کن ، برای سبز آمدنت

برای این شوقی که به جانمان می افتد / که به جانمان می اندازی

که تو ...

خواهی آمد ...

 

ماه به نیمه نزدیک می شود و

وعده ی منت نهادن بر مستضعفان زمین ، نزدیکتر ...

 

+نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت23:11توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

مولای من :

  ما لایق عشق تو نبودیم ،

     خدا خواست ...

            که مجنون تو باشیم و

                        به صحرا بنشینیم ...

 

 

پ.ن : چند روز دیگر آسمان به تماشای زمین می نشیند ، فرشته ها مست می شوند از عطر سیب و خدا بار دیگر لبخند می زند بر احسن الخالقین بودنش ... اعیاد پر برکت شعبانیه پیشاپیش مبارک . التماس دعا ...

 

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت2:25توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

گفتی بخوان !

خواندن نمی دانستم .

تو مرا مبعوث می خواستی ، برانگیخته ، رسول اقلیم کوچک خودم ،

اما ... حرایی نبود که بشود مرا در آن برانگیخت !

رفتم تا خواندن بیاموزم ...

اما... پیامبری نبود که به خاطرم سالها که نه ، بلکه چند روز منتظر بماند ...

میان عصر غفلت ، زاده شدم و خواندن آموختم ...

تو مرا مبعوث می خواهی، برانگیخته ، رسول اقلیم کوچک خودم ،

و من با آنکه خواندن می دانم

روزهاست ، سالهاست که به نام آنکه مرا آفــریـد ،

هـــیـــچ نمی خوانم ....

 

 

 

پ.ن 1: قاصد آینه های زلال را "رحمه للعالمین" خوانده اند . باور کنیم که برای من و تویی که زاده ی عصر غفلتیم ، هیچ الگویی برتر و در دسترس تر از رحمت عالمیان نیست ...

 

پ.ن 2 : امشب زمین را گلباران می کنند برای قدوم جبرئیل . زمین را به آسمان می دوزند برای نزول کلام الله و دعا را تا ملکوت می برند برای اجابت به درگاه خدا ... ملتمس دعای خیرتان ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت1:5توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 بازی بازی پرم دادی / جدی جدی پریدم ...

 

یکسال پیش همین موقع ،

دم دم های غروب ،

یادت هست با من چه کردی ؟!

هیچ ...

بازی بازی پرم دادی

جدی جدی پریدم ...

به همین سادگی ، آرام دل بی قرارم ...

                                     


دلنوشت :

 

-          بکَ یا الله ...

 

-     درهای مسجد را محکم بسته بودند ، مثل دروازه های بهشت...! آن داخل ، بهشت را نفس می کشیدند ، این بیرون برای فرار از هوای آلوده ی این روزها ، ماسک می زدند ... !!

 

-     غروب سوم اعتکاف ، حتی از غروب جمعه هم دلگیرتر است ... جمعه ها دلتنگی برای آنکه باز هم نرسیدی ، اینجا دلتنگ می شوی برای آنکه رسیده ای و ... حالا مجبوری بار سفر ببندی ...

 

-     لحظه ها، لحظه های نابی است برای آنکه امسال معتکف شد. خیال کن که در ِ قفس ات را بی هوا باز کنند . لحظه ای ماتی ! اما بعد تا آنجا که می توانی پرواز می کنی ... پر پروازت تا دل آسمان می رسد ، تا همه ی سفیدی ها ، تا همه ی رهایی ها ، تا خـــود خــــدا ...

 

-     همه ی این یکسال ، تمام سعی ام را کرده ام تا همچنان معتکف بمانم ... لحظه به لحظه و ساعت به ساعت همه ی این روزها با تمام وجودم حس کرده ام که : بهای به دست آوردن قشنگ ترین چیزهایی که خــدا می خواهد ، از دست دادن قشنگ ترین چیزهایی که تو می خواهی ... با این تفاوت که قشنگ ترین هایی که خدا می خواهد ، خیلی خیلی خیلی قشنگ تر از قشنگ ترین هایی است که تو می خواهی ...

 

-          این تمام جسارت و البته دلیل من برای "عوض شدن" بود ... !

 

-          همین ...

 

 

 

پ.ن: لطفا به این وبلاگ سر بزنید و در صورت تمایل لینک کنید :

                                                               http://gharargahe-ghalam.blogfa.com 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت20:20توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

دور افتاده ام
           مولای من ...
به اندازه ی تمام سالهایی
                           که قرن شد ...
 و من در خواب سنگین غفلت
                                    جا ماندم ...
این روزها ،
       سال ها
             می گذرد
                  و تکرار می کند
فاصله ی
           قرن ها
                  دوری من
                              تا تـو را ...

           یا صاحب الزمان ؛ ادرکنی ، اغثنی ،
                                                 العجل ، الساعه ...

 

پ.ن : 1443 سال از نزول قرآن بر این زمین خشک و بی روح می گذرد . من یا تو فرقی نمی کند ، حق این 14 قرن نزول کلام الله را چطور ادا کرده ایم ... ؟!

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت12:13توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

تو فکر می کنی چرا خداوند ، به طور خیلی خیلی و کاملا اتفاقی "بعضی ها" را سر راه زندگی ات قرار می دهد ؟!

 

1)      برای آنکه پند بگیریم !

2)      برای آنکه فقط نگاه کنیم !

3)      برای آنکه عاشق شویم ...

4)      برای آنکه با لحظه لحظه ی بودنشان زندگی کنیم ...

5)      یا ... ؟

... 

 

پ.ن : می دانم که هیچ کس در انجام آنچه خواست خداست ، شکست نخواهد خورد ، اما دلم دنیایی را می خواهد که آن قدر بزرگ باشد که بعد از هر بار "خـداحـافــظ" ، احتمال دوباره دیدن ها کاملاً منتفی باشد ... !!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت23:14توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

... لیلی گفت : دلم زندگی می خواهد . ساده ، بی تاب ، بی تب ...

خدا گفت : اما من تب و تابم . بی من می میری ...

لیلی گفت : پایان قصه ام زیادی غم انگیز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ! پایان قصه ام را عوض می کنی ؟

خدا گفت : پایان قصه ات اشک است . اشک دریاست ، دریا تشنگی است و من تشنگی ام . تشنگی و آب . پایانی از این قشنگتر بلدی ؟

لیلی گریه کرد . لیلی تشنه تر شد .

خدا خندید ...

لیلی نام تمام دختران زمین است/ عرفان نظر آهاری

 لیلی گریه کرد .خدا خندید ...

دلنوشت :

14 خرداد مرا یاد - هیچ - خاطره ای نمی اندازد ... !

اما ...

دلتنگی ام را از اینی که هست بیشتر می کند ...

.

.

.

در ره منـزل لـیـلی که خـطــرهـاست در آن
شرط اول قدم آن است که مـجـنـون باشی

 


 

سیاسی نوشت :

لطفا- مثل من- به دست راستتان روبان سفید ببندید !! در مملکت اسلامی که سیاستمدارانش ، چشم در چشم ملت همدیگر را افشا می کنند ، جایی برای انتخاب من و تو نیست !دیشب برای من ، مرگ سیاست ایران بود ... !

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت23:12توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خدایا !

من از آن زمان که شنیده ام : "محبوبمان ناشناس در میان ما می گردد و در همین فضا تنفس می کند و وقتی ظهور کند همگان می گویند که ما پیش از این او را دیده ایم " ، به همه سلام می کنم. شاید که لااقل پاسخی هر چند به ناشناس از او بشنوم .

ای خدا ، تا کی ما ناشناسا بمانیم و او ناشناخته بماند... عجل لولیک الفرج ...

 

 

مناجات-سید مهدی شجاعی

+نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت18:21توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

قصه را فراموش کن !

من با تو از روایت روزهای پر حادثه حرف خواهم زد ...  

چه ساده می گذریم از تمام هر آنچه که دلخوشی ست ...

از لبخند ، از زندگی ، از یک نفس یاد خدا ...

باید برویم ، شتابان به هر کجا که زندگی جاری ست ...

به هر کجا که روح عشق ، سر ِ تپیدن دارد

و فرشته ها همه شهرزادند برای قصه گویی روزهای زندگی...

چشم هایمان را _اجبارا_ به مهمانی خاطرات ببریم .

باید کمی بیشتر گم شویم !

در عکس هایی که نشان می دهند آینه ها هیچ دروغ نمی گویند.

قانع شویم که رو در روی سیاهی بنشینیم و به روایت گری حادثه ها بخندیم

حتی اگر هنوز هم بام شب سیاه است !

چه با شتاب می گذریم از حادثه های پررنگ روزهای بهار که چه بی نهایت سبزند !

یادمان هست ؟

که زمانی عاشق بودیم

و عاشق مانده ایم ...

تنها نمان ... خدای را در آغوش بگیر .

بر شانه های آرام اش ، هق هق روزهای ماتم ات را سر بده

و آرام ، به آرامش ات لبخند بزن ...

خدایمان هنوز هم ، همچنان ، مثل همیشه ، همین نزدیکی ست ...

 همراه شو عـزیـز ، تـنـهــا نـــمان به در ...

 

پ.ن : خدا بی تقصیر است ! در پرونده ی نگاهمان تجدید نظر کنیم ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

روحانیت را با "او" مقدس می دانستم. خوب و بد ، حلال و حرام را با "او" می شناختم. هر سال ، رویت هلال رمضان را از "او" مژده می گرفتم . حالا دلم برای زمین شور می زند که دگر دستی نیست که رو به آسمان ، باران طلب کند و روحی نیست که با بزرگی اش ، طراوت بگستراند و چشمی نیست که از گناه باز داردمان... او رفت ، او که "خوب ترین" بود و من باز هم در حسرت - از دست دادن-  ماندم . به حال دلم گریه می کنم که ای کاش می شد دو رکعت نماز عشق به او اقتدا می کرد ... زمین ، "خوب ترینش" را به خاک خواهد سپرد ... خوش به حال آسمان ، که فردا مهمانی آسمانی دارد ...

 

 یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیه مرضیه

پ.ن : عروج ملکوتی حضرت آیت الله بهجت را ؛ به پیشگاه صاحب عصر (عج) و همشهری های عزیزم که روزگاری ست با نفسش زندگی می کنند ، تسلیت می گویم و از خدای مهربانم برای زمین این شهر ، صبر و بردباری می طلبم ... می دانم که فردا ، روز لرزش این زمین است ...  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت12:7توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

جان به فدای شال عزایت یابن الحسن (عج)

کجا به صاحب مجلسی عزای مادر نشسته ای ؟

ای رها شده از این کوچه های تاریک

در حوالی آسمان هم در و دیواری هست

تا فریاد مظلومیت سر دهد ؟

کوچه های بی قرار ، در التهاب قدم هایت می سوزند

و دیوارها ، زخمی تر از همیشه انتظار را می جویند

مولا جان ...

بیا که اینجا مشام ِ در و دیوار کوچه های عاشقی

در پی یاس های نرگسانه ی تواند ...

 

 یا فاطمه الزهرا (س)

+نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت22:3توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

صفحه را دوباره پاک می کنم . می گذارم خیالم خوش باشد به اینکه هنوز نخواندی . حرف ها را حبس می کنم و بغض کهنه را - دوباره - قورت می دهم !  مهم نیست ، تو هم باش یکی مثل بقیه ، که آمدند و گریه ام را دیدند و هیچ نگفتند و بر قامت شکسته ام دعا خواندند . امـــــا هنوز هم - مثل هیچ کس- ی ... نه گریه ام را دیده ای و نه قامت شکسته ام را . شاید به خاطر همین باشد که هنوز ...

این روزها دعایم می کنی ؟! یا شاید مثل تمام آنها که عادتم دادند ، عبور می کنی از کنارم و می خوانی که چه قیافه ی آشنایی ؟!... نمی دانی چه درد ِ سخت ِ سنگینی می کشم این روزها ...

همچنان زنده ام ، شکر ... خدای من ، هنوز هم بزرگ است . این روزها ... گاهی با خدا که حرف می زنم ، گریه ام می گیرد . آنقدر شکسته شده ام که دل خدا به رحم بیاید و نخوانده ، مهمان دلم شود ... شبها هم با تنهایی خوشم. خدا را از آن بالا پایین می کشم و روبه رویش عقده ی دل می گشایم . آرامم می کند ، برایم می خواند که لاخوف علیهم و لاهم یحزنون ... چقدر این جمله اش را دوست دارم حالا که برایم معنای لحظه به لحظه اش می شود.

مسافر لحظه های بارانی و مصیبت خورده ی اردیبهشتم و شکر که این روزها باران می بارد . آسمان مال من است و فرقی ندارد کجا باشم ، انگار خدا هم طاقت دیدن اشکهایم را ندارد . این روزها... من بی قرارتر از طوفان نوح ام ... چه کنم که با همه ی غصه ام ، خدایی دارم که تمام ایمان من است ...

 

 تو کجایی این روزها ... ؟

 

پ.ن : گنهکارم ، قبول ، کاش می گفتی به کدام گناه مواخذه می شوم که این روزها || این چنین || دنبال کسی می گردم ... ؟!

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

چهارشنبه سوری سه سال پیش که مقصد نهایی آبستن ذهن ما بود

فکر نمی کردم با آوردنش ، روزی محکوم به فراموشی شوم !

حالا بعد از آنهمه روز که رفت و به خاطره ها پیوست

می بینم که عجب تولدی کرد این ذهن آشفته ی ما !

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان

هر چه می کنم هیچ یادم نمی آید از روزهای اینجا را داشتن ...!

پدرم می گفت آلزایمر زودرس دارم ها !! که باور می کرد ؟!

خیالتان تخت ِ تخت !

هیچ که یادم نمی آید هیچ ،

تازه برای دوباره به یاد آوردن _ احتمالی _ خاطراتش هم محاکمه می شوم !!

این روزها ، سفارش شده ایم به زندگی مان بچسبیم !!

آنقدر سخت ، سیریش این زندگی شده ام

که ... !

مثل همیشه بگذریم ...

 

 می نویسم تا بمانم ...

 

 امروز تولد 2 سالگی ِ مــقــصـد نـهـایـی من است.

با توام ، تو که در این 2 سال با منی ،

چه تویی که برایم قلمی سبز آرزو داری و چه تو که به باد فراموشی سپردی مرا !!

ممنونم که خواندی ام ، که می خوانی ام () ...

و من ...

مقصد نهایی ام را با تمام وجود دوست دارم .

تو هم مجبوری یا دوستش داشته باشی یا فراموشش کنی ... !

به همین سادگی ...

 

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت0:7توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

اینکه در دنیای واقعی دنبال کسی بگردی که با شعرهایش زندگی کرده ای ، کار ِ قشنگی است اما سخت ! در این شهر چند میلیونی ، نه نگاه کردن روی بیلبوردها به بهانه ی یافتن شب شعرش به نتیجه رسید و نه پیدا کردنش از روی چهره ی پاکش . اما در این دنیای مجازی چند میلیاردی ، خیلی اتفاقی در یکی از شبهای بارانی خدا ، با چند کلیک ساده پیدایش کردم. با خواندن دلنوشته های بی نظیرش باز هم خدا ثابت کرد که در لحظه های مبهم این روزها ، همچنان همین نزدیکی ست ...

قلمش را _ بی نهایت _ دوست دارم ...

سید بزرگوار ، همشهریِ عزیز ِ شاعر ِ با ذوق ِ با ایمانِ جوان ِ ما ... !

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت1:12توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

دریاب مولای من !

به همین سادگی عهدی که با تو بسته ام به نیمه رسید !

50 جمکران است که دسته دسته دل به فراق ات نشانده ام . 

کجایی مولای خوب ِ من ؟

باور کن ...

این روزها قلمم برای از تـــــو نوشتن بهانه می گیرد !

بس که نوشت می آیی و ...

                                         نیامدی ...

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت23:8توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

 السلام علیک یا اباصالح المهدی (عج)...

دل تنگم ، باز مثل همیشه ... حتی با آنکه اینجا باران می بارد ، ولی من دلم تنگ ِ چیزی ست . ساده است ، اینجا، میان دلم ، طرحی از بهشت را قاب گرفته ام . طرحی از پیچ و تاب آسمانی بر گنبد فیروزه ای ات را که بدجور هوایی ام می کند. می بینی ! این روزها به همین سادگی دلیل پیدا می کند دلتنگی هایم . طرحی از بهشت کنج دلت هست و من چه بی قرار ... راهی تا بهشت در برت هست و من چه ساکن !

حرف از تکرار طرحی قدیمی نیست ! حرف از رفتن است . حرف از عهدی عتیق ، همان که این سه شنبه ها می کشاندم تا دورها ، تا بهشت . نه با پای تن که با پای جان .

خوب می دانی ... تو دلیل ِ رفتن ِ منی . با یک سلام حتی اگر شده ، جان می رسانم به اینجا. اینجا را که با هیچ عوض نمی کنم... حرف از توست ، از رفتن ِ من و آمدن تو ...

کجایی ؟ نمی دانم ! کدامین گوشه نظاره گر دسته دسته دل نشسته ای که به سوی ات روانه می شود ؟ کجا ، زیر باران ِ عشق ، برایمان حدیث ِ اجابت می خوانی ... ؟ حرف از دلتنگی من است . از نبود ِ تو و غربت ِ این روزهای بی حادثه ... اشک می خواهم برای لحظات بی تـو بودنم . اینجا حرف از داغ ِ نبود ِ توست ، از تکرار روزهای سرد ِ بی تـو بودن . برق گنبد فیروزه ای ات ، اشک ِ شوق ِ لحظه های بی قرار من است ...

مولای من ! جمکران ات را از من دریغ مدار ...

 

 

پ.ن :  کس نیست که افتاده آن زلف دو تا نیست / در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

          چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان / دنبال تـو بودن گلـه از جانب مـا نیست

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت0:10توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

ببار باران ...

 

باریدی ...

مثل همیشه ، وقتی منتظرت نبودم ، باریدی ...

آمدی و قطره قطره مهمان ناخوانده ی پنجره شدی

و جرعه جرعه زندگی ، نوش ِ تازگی ِ دوباره ام کردی ...

تو که می آیی ، من ذوق زده از نزول رحمت

ترانه خوان ِ آسمان ِ خیس شب ات می شوم ...

باران !

تو را به اندازه ی آسمان شب دوست دارم ...

و خالق ات را ، خالق ِ بهاری ِ تازگی ات را

به اندازه ی ...

...

قدری نیست ،

پیمانه ام خالی از وسعت دوست داشتن است

وقتی " او "به میان می آید ...

ببار باران ، بیار تا نماز بارانم قضا نشود

ببار باران ، ببار تا بندگی ام به وقت اضافه نکشد

باران !

تو را به خالق ات قسم  

تازگی یک نفس بندگی را از من دریغ مکن ...

دوست دارم بباری ... 

که من غرق احساسم وقتی تو می باری ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت0:27توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

مولای بهاری من

چه شورانگیز آخرین جمعه ی دلتنگی سال به اولین روز بهار گره می خورد

و چه زیباتر امسال ، روز میلادت با جمعه ی دلتنگی یکی می شود ...

دست خودم نیست اما شوق آمدنت اینبار بیشتر از هر روز دیگر در من موج می زند .

تو همین جایی ... همیشه ... با تو شب شکل یه رویاست

چه رویایی شیرین تر از آسمان شب و قصه ی وصال یار ؟!

می آیی مولای من ...

به تازگی آسمان و به زیبایی بـهـار ...

من میان سودای مستانه ی نرگس، تا همیشه منتظر آمدن بهار گونه ات می مانم .

   و با تو ،

           تا همیشه ...

                      از انتظار می گویم ...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت1:7توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

با سرماخوردگی خالص صد در صدی و با یک ژاکت گرم نشسته ام اینجا و فکر می کنم که آخرین پست سال 87 را چه بنویسم ؟ زمین چقدر تند تند دور خورشید می چرخد ! به این فکر می کردم که اگر بتوانی با سرعت چرخش زمین یکی شوی ، آنوقت کهکشانی می شوی ! فکر کن ! فقط کافی ست که با چرخش زمین یکی شوی، آنوقت دستت تا ستاره ها هم خواهد رسید. من فکر می کنم زمین فقط در بهار می ایستد ! می ایستد تا عالمیان جانی تازه کنند و دوباره سرعت می گیرد. اصلا بهار ایستگاه اول و آخر زمین است. همه چیز که دوباره تازه شد و جان گرفت آنوقت آماده ی چرخش می شود. مثل همین حالا . درست است که این مردم بلای جان روزهای آخر سال شده اند و شهر دارد می ترکد از بس شلوغ است اما باور کن زمین هنوز راه نیوفتاده ! می دانی؟ این روزها بهار فرشته ی نجات زمین می شود . خوب که همه جا را سبز کرد و جان دوباره بخشید آنوقت گوش زمین را تیز می کند و تنازی اش را به رخ همه می کشد. زمین هم کیف می کند از اینکه صدای ریشه دادن ساقه ها و جاری شدن جویبارها و بیدار شدن نرگس ها را می شنود. زمین و بهار عاشق هم اند! به خاطر همین زمین فقط در بهار می ایستد. اصلا به خاطر همین ماهی ها توی این ُتنگ های تنگ بلور قرار می گیرند. به خاطر همین خدا همه را بیدار می کند . به خاطر همین لبخندها حراج می شوند ! آخر بهار فصل وصال است. وصال زمین و بهار . عاشق کشی بهار هم دیدنی است! به شوق هفت سین اش هم که شده ، همه را شاد میکند . به قول دوستی : "بهار اگر هیچ کاری هم بلد نباشد، همین که لبخند را روی لبان همه می آورد کلی کار است." اما بهار که بیکار نیست ، بهار ناز میکند برای زمین ! برای من ، برای تو ... بگذریم ...

 

 بهاری باشید و سبز ... سال نو مبارک ...

 

فردا موعد تحول احوالی دیگر است. قرار است مقلب القلوب که به هفت سین من سر زد ، ماهی کوچکم رو به قبله بایستد. فردا سیب سرخ هم در ظرف زلال آب خواهد چرخید و باز من می مانم و خاطراتی رفته و روزهایی تازه از راه رسیده ... خالق سبز ِ آسمان را شاکرم که سبز تر از همیشه به دلم بهار را بخشید ... می خواهمت معبود سبز ِ بهار ... 

 

 

پ.ن 1 : ایام را از شما مبارکباد . ایام می آیند تا بر شما مبارک شوند . مبارک شمائید .(شمس تبریزی)

 

پ.ن 2: تمام آن همه نرگسی را که پیشاپیش عیدی گرفتم، پیشکش هفت سین دلهایتان می کنم ... بهاری باشید ، سبز بمانید و سال نو مبارک ...

 

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت0:0توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

گنجشک های دلِ بابا ، دوباره بهانه ای شد برای نوشتنم. بهار نزدیک باشد یا نه فرقی نمی کند وقتی از من تا یک دل بهاری، به اندازه ی خواستن ِ من فاصله است. بهار آمدنی ست همچو نسیمی که بر روح می وزد و جانی تازه می کند و خدا این روزها به زمین و آسمانش بیدار باش کامل داده ، تا برای خاطر ِدل بنده اش همه جا بهار شود. پاییز گذشت، که بهار عشق بود و در پی اش زمستان و خواب مطلق تکه ای از زمین و حالا همه بیدارند. بیدار برای برپایی بهار. این 4 حرف ِ زنده ! دل من یا دل تو فرقی نمی کند وقتی همه از یک خالقیم. بهار که بیاید خدا دوباره لبخند می زند و تو هم سهمی داری از این شادی. چه گنجشک های دلت بیدار باشند و چه خواب ، خدا همیشه همین نزدیکی ست. منتظر لبخندت ، تا که به خود آیی و دوباره نفمه سر دهی که : این نیز بگذرد ...

عمیق نفس بکش. بی تفاوت به هر آنچه که بر تو گذشته و هر آنچه که قرار است پیش آید. اینطور آسان تر جواب لبخند ِخدا را می دهی ... خدا برای برپایی بـهـار ِ دلت ، منتظر است ...

  

خدا ، لبخند می زند ... 

  

پ.ن 1: کدام را دوست تر داری ؟ وقتی خدا فقط نگاهت می کند یا وقتی که خدا به روی ماهت لبخند می زند ؟ ... بیا دلیل لبخند بهاری ِخدا باشیم ، نه چیزی فقط برای نگاه کردن !!

 

پ.ن 2: اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد

من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت0:45توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

همین خرده کاغذ ها و دست نوشته های خط خورده

شاید بهای رستگاری دنیا باشد

تو فکر می کنی خورشید ابله است ؟

که این همه می گردد و

از این زمین آبله گون

روی برنمی گرداند ؟

شاید هنوز کسی هست که هر روز

از رویای شفاف یک سیب

بالا می رود و

شیشه های مه گرفته ی دنیا را

پاک می کند...

شاید هنوز کسی هست

که خوابهایش را برای هیچکس نگفته است ...

 

حافظ موسوی

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت20:10توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

ای کاش ...

همچون زلـیـخا

حتی با چشمانی بی فروغ و ظاهری شکسته ،

باز هم آواره ی کویت می شدیم .

بر ما ببخش مولا ...

که نه در غم هجرت ، چشمانمان بی فروغ شد

و نه حتی جانمان فرسوده ، به دنبال گمگشته ای ...

عشقی هم چون زلیخا نداریم

که اگر داشتیم ، لایق ِ دیدار یوسف ِ زمان می شدیم ...

اما تو ، یـوسـف من ...

رسم عاشقی مان را نگه دار

که پناهی جز تو و خدای ات نداریم ... 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت23:31توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

عجیب است قصه ی آغاز هایمان ...

به دنبال تصویر مرهمی که بر زخم های دلت بنشانی ،

به بهانه ی یافتن همدلی شاید ... هر چه که هست ، آغاز می کنی ...

کیست که ادعا کند از همان آغاز ، پایان را می خواند ؟

آغاز ِ تو بهانه ای می شود برای عبور زمان و اینگونه رقم می خورد بازی روزگار ...

این چرخ ِ گردون که تو را منزل به منزل التهاب می بخشد و آرام می کند ...

شوق ِ ایستادن دنیا ، جان می بخشد به قدم هایت

و تو شوق رسیدن داری بی آنکه بدانی هنوز در آغازی ...

ماندنی ترین حادثه می شوی وقتی در این آغاز دل می بازی ...

حالا احساست با کلمات بازی می کند و نوشته هایت با دلت ...

و اینگونه نقش می بندی خاطرات زمان را .

قلمت را در جوهر دلت فرو می بری و کیست که نداند هرچه از دل برآید ، لاجرم بر دل نشیند ؟

اینجا ، دنیا در دستان تو می ایستد ...

نبض زمین کند می شود وقتی که دلتنگی ...

وقتی که می خندی ، پای رفتن ِ ثانیه ها تند می شود برای ثبت لحظات شادی ...

حالا ، آغازت قصه ای شده است برای دورها ... برای بعد ها ...

برای دوباره دلتنگی ، دوباره شادی و دوباره عاشقی شاید ...

و تو هنوز در آغازی ، همچنان که هنوز آغازی ست برای آفتاب ...

نوشته های غرق ِ احساست ، می تابد بر این دیار زندگی ...

و چه می دانی که قصه ی آغازت ، بهانه ای ست برای هر طلوع ِ من ؟ ...

 

نرگس – 7/11/87 

 

تولد وبلاگت مبارک عزیزم .. 

 

پ.ن 1 : فردا آخرین روز دومین 365 روز آغاز ِ  دنیا وایسا ست ... تولد 2 سالگیش مبارک ...

 

پ.ن 2 : کسی می داند اگر وبلاگ دنیا وایسا با حسنک وزیر اش نبود ، نیمی از این 190 پست ِ مقصد نهایی ، بهانه ای برای ثبت شدن نداشت ؟!

 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت20:0توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

زمانی حالم زیاد خوب نبود و اینطور شد که پای صحبت های دوستم نشستم تا آرامم کند . برایم گفت . از اینکه ما در این زمانه ، تنها به امان خدا رها نشدیم . آرام که شدم ، برایم از زمان خلافت امامان گفت و اینکه چقدر مشکل گشا بوده اند. می گفت زمان خلافت هر یک از امامان ، برای هر مسلمان و غیر مسلمانی که مشکلی پیش می آمد ، نزد امام می رفت و از مشکل خود می گفت و امام هم تا آنجا که می شد ، مشکل را برطرف می کردند. می گفت اصلا مگر یکی از وظایف خلیفه ی مسلمین ، چیزی جز برآورده کردن حاجت مردم است ؟ فکر که کردم دیدم راست می گوید . امام ، امام است برای بنده های خدا . حجت خدا بر روی زمین ، خلیفه ی مردم ، زمامدار حکومت ، پس قطعا باید برای حل مشکل مردم می کوشید و از خدا طلب گشایش می کرد . مهم نبود که مشکل مادی بود یا چیز دیگری. حرف هایش زمانی برایم جالب شد که بحث رسید به عصر غیبت . می گفت مگر ما الان خلیفه نداریم ؟ مگر می شود زمین از حجت خدا خالی باشد ؟ ما حالا در دوره ی امام عصر (عج) زندگی می کنیم .آخرین خلیفه ی و حجت خدا بر روی زمین . می گفت فقط کافی است صدایش کنی . مشکلت را بگویی. مگر می شود حل نشود ؟ اصلا اگر به دست خلیفه ی مردم حل نشود پس ؟ فقط کافی ست بگویی ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... بازهم راست می گفت . ما حالا در عصری زندگی می کنیم که قرار است حکومتش به دست امام زمان (عج) برسد. به دست آخرین خلیفه . اگر مشکل من به دست رهبر، به دست حجت خدا حل نشود پس ؟ اصلا مگر می شود؟

از آن وقت به بعد به محض اینکه به مشکلی برمی خورم ، صدایش می کنم : ادرکنی یا صاحب زمان (عج) ... برایم مهم نیست که مشکلم در دم حل شود یا نه ، باور کنید هیچ برایم مهم نیست . قصد تظاهر ندارم ، اما نمی دانم چرا وقتی صدایش می کنم ، دلم پر از حسی می شود که هیچ وقت تجربه نکرده ام . آنوقت می فهمم که صدایم را شنیده ... همان رهبر من ، همان خلیفه ی زمان من . عصر غیبت ... بیشتر صدایش کنیم . همه ی زندگی ما به دست خلیفه ی خداست . نامه ی اعمالمان هر ساعت و لحظه ای در دست مولاست... دعای فرج را زیاد بخوانیم ، همین که بالای وبلاگ ام نوشته ام : اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ... این گرفتاری عظیم ما فقط به دست حجت خدا ، به دست یوسف زهرا (س) ، قابل باز شدن است ... از یاد نبریم که نفس می کشیم ، لابه لای نفس های مولایمان ...  

به فریاد رس 

پ.ن 1 : خدایا ، حافظ سلامتی آخرین حجت خود بر روی زمین باش و از باقیمانده ی زمان غیبتش ، صرف نظر بفرما ...

پ.ن 2 : خدایا ، به دستان پدران ما قدرت ، به زندگی شان برکت و به طول عمرشان ، سلامتی کامل عطا فرما ... به حق رحمتت ... آمین ...

+نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت21:26توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

زمین ، بی جهت و با سرعتی غیر قابل برگشت می چرخد چنان که تو در من . سمت و سوی چرخش را فعلی باید که تصورش قابل درک. چه تقلایی می کند این بنده ات برای رهایی ! کمی سکوت و به شدت تاریکی.عاشق آسمان شب و رهایی. سیاهی مطلق و تو که لبخند می زنی به این تن ِ خسته که تازه رسیده ی ِ آرامش است. لحظه ای درنگ و دوباره تکرار . تکرار و سیاهی . چه بخواهم و چه نخواهم ،می پیچی در من همچون پیچکی بر روی پرچین . غرق ِ تو می شوم بی آنکه بدانم و چنان آرام که کودکی در آغوش مادر . چشمانم را عادت داده ام به تاریکی ،که تو عادتم داده ای به بودن. به زندگی برای عاشقی و البته این روزها ، خشکاندن ِ روح زندگی . باران می خواهم برای دلم. این کویر ِ تشنه از تو . آنچنان که غم بزداید از این چهر خسته و فاعلی شود برای روان کننده ی جریان زندگی. سیاهی آسمانت نبود ، کجا در تو گم می شدم ؟ چرخش از تو و نگاه از من ، من که بی دم ات ،خاکی بودم خشکیده بر جا.و تو که مطلقی حتی بی من.هر چه بیشتر دلبسته ی سواران این چرخ ِ فلک ات می شوم ، سخت تر دل می کنم . ولی بگو به من که می شود دل نبست ؟ حتی اندکی به اندازه ی سلامی کوتاه و اینکه حال شما ؟ اشکی برای از دست دادن و تکرار نوازش از تـو که آرام ، از منی و بازگشتت برای من ... دلبسته ی تو نبودم ، غم از دست دادن را کجا فریاد می زدم ؟ آرامشی دوباره از آسمان شب و رهایی ... تو که در منی و من غرق ِ مطلق سیاهی . برای من همین ، آسمان شب ات و دنیای مبهم رهایی ...

 

نرگس- 5/11/87

 

 رهـــــــــــــایی ...

  

پ.ن 1 : به دلیلی ، حذف شد !!

 

پ.ن 2 : تا پای مرگ هم دست از اعتقاد به این جمله بر نمی دارم : هر کس روزنه ای است به سوی خداوند . اگر اندوهناک شود ، اگر به شدت اندوهناک شود ...

 

پ.ن 3 : تیتراژ آغاز برنامه ی "این شب ها" را که می بینم ، با تمام وجود حس می کنم که کسی آن بالا هوای مرا دارد ... احتیاجی به دیدن چشمان ناتوان من نیست ...

 

پ.ن 4 : این را فقط خدا بخواند :  

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387ساعت14:9توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 

 

بدان !

گردنه و گذرگاهی دشوار ، پیش رو داری

که حال و روز سبکباران ، وقت عبور از آن ، بهتر از اوضاع مردم سنگین بار است .

هر که کند و آهسته عبور می کند ، از آنکه شتابان رد می شود ، حال بدتری دارد.

بعد از این گذرگاه ، ناگزیری یا در بهشت فرود آیی یا در جهنم.

پس پیش از فرود ، قاصدی بفرست تا برایت ، جایی آماده کند ...

 

 بخشی از وصیت نامه ی حضرت امیر (ع) به فرزندش امام حسن (ع)

 

...

 

روزی فکر می کردم فکرم که خسته باشد احتمالا نوشتنم نیاید ! فکرم را تکذیب می کنم صد در صد ! به راحتی آب خوردن می نویسم با فکری خسته تر از تیشه ی فرهاد ! فی الواقع ، من که نرگس باشم ، هم اینک در فاصله ی یک هفته ای بین دو امتحان ، عجیب کنجکاو این موجود دوپای زنده شده ام ! چقدر فکر و حرف دارد برای پراندن و چرت گفتن ! کسی داوطلب می شود تا مامورش کنم برای یافتن پنت هاوس بهشت ؟! خبر بدهید ، وقت اگر داشتم و گفته هایم را تکذیب نکردم ، زنبیلم را تحویل می دهم . یک گوشه ی دنج باشد لطفا که راحت بساط ارتقای PC یمان را پهن کنیم . فیبر نوری خورش هم خوب باشد . و دیگر ... آهان ! حوالی یمان هم تا فرسنگ ها ، "دل ساده" نباشد خواهشا ! امروز یادم دادند که چقدر راحت توی این دنیا دل ساده را لـــه می کنند ! راستی یک عدد داوطلب هم پیدا شود برای پیدا کردن یک عدد فرهاد ِ تیشه به دست که شدیدا این روزها نیازش داریم . انتخاب شیرین اش با خودتان . فقط محض اینکه بهانه ای داشته باشد برای دلش ، تا راحت تر روزمرگی هایمان را خورد کند و جلو برود . لعنتی مگر تمام می شود ؟! داوطلب بعدی را هم برای همدردی می خواهم ! راضی اگر می شوید ، جان ِ عزیزتان این لامپ های کم مصرف را خاموش کنید هر جا که بود . چنان حساسمان کرده به روشنایی که دیگر با هیچ نوری کنار نمی آییم جز خورشید آسمان خدا .

چقدر امروز آدم بودن را یاد گرفتم !! فقط 4 روز دیگر وقت آزاد دارم به جمله ای فکر کنم که موقع خلقتم ، از خالقم شنیدم : تبارک الله احسن الخالقین ... امتحان های باقیمانده را کلا بی خیال ! عجب آفرینی گفت خدا به خودش و عجب افسوسی خوردند فرشتگانش ! عزیزان ِ داوطلب ، بهای پنت هاوس بهشت ، به ناچار گذراندن این دنیاست .من که باز نرگس باشم ، هیچ رقمه حاضر به تحویل بارهایتان ، سر آن پل ورودی نخواهم بود ! داوطلب آخری را می خواهم برای سبکبار کردنم !! هست آیا ؟

 

بیچاره آدمیت ... 

 

پ.ن 1 : الزاما کمتر دروغ بگو ، کمتر دور خودت بچرخ ، حداقل بگذار یک روز از گشتن دنیا به دور خودش بگذرد ، بعد گفته هایت را تکذیب کن . رسما حالم را به هم زدی از این همه آدمیت !

 

پ.ن 2 : شده خود را به آب و آتش بزنید ، شایسته ی آفرین ِ خـــــدا شوید ...

 

پ.ن 3 : بهشت یا جهنم ؟! انتخاب با آدمیت ِ شماست !!

 

پ.ن 4 : به قول یکی از استادهایم که هیچ زبانی جز هوش مصنوعی سرش نمی شود : "وظیفه ی خودت است " ! پس احتمالا فقط جناب ِ اعمال ِ محترم می توانند نائب الزیاره ی پنت هاوس بهشت شوند ! قاصدی از روح خودم ، از خودم ...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت23:12توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم  

با امید آمدنش ...

جـمـعـه هـا طـبـع مـن احـسـاس تـغـزل دارد

نــاخــودآگــاه بــــه سـمـت تــو تـمـايــل دارد

بى تـو چنـديـست کـه در کـار زميـن حيـرانم

مـانـده ام، بـى تـو چـرا بـاغـچـه ام گل دارد ؟

شـايـد ايـن بـاغـچـه ده قـرن بـه استقبالت

فـرش گــسـتــرده و در دست گــلايل دارد

تا به کى يکسره يکريز نباشى شب و روز

مـاه مـخـفـى شـدنـش نـيـــز تـعـادل دارد

يـازده پـلـه زمـيــن رفت بـه سمـت ملـکوت

يـک قـدم مـانـده ، زميـن شـوق تـکـامل دارد

جمکـران نـقـطـه اميـد جـهـان شد کـه در آن

هـر چـه دل سمـت خــدا دست تـوسـل دارد

هـيـچ سنـگى نـشود سنـگ صبـورت، بـخدا

تـکيـه بــر کعـبـه بــزن، کـعـبـه تـحـمل دارد

 

شاعر : سید حمیدرضا برقعی

برگفته از وبلاگ : صبح امید

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت14:51توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

سنگینی بار انتظار بر پشت ما ، سنگینی یک سال و دوسال نیست، سنگینی یک قرن و دو قرن نیست ، حتی از زمان تودیع یازدهمین خورشید نیست. تاریخ انتظار و شکیبایی ما ، به آن ظلم که در عاشورا بر ما رفته است بر می گردد... از ان زمان تا کنون ما به آب ِ حیات ِ انتظار زنده ایم ، انتظار ظهور منتقم خون حسین (ع) ...

 

سید مهدی شجاعی

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت23:0توسط نرگس |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

عاشورای امسال را نه از مصیبت فرزندان حسین (ع) می نویسم ، و نه از دنیای بعد از حسین (ع). از بیچارگی و آوارگی خودم می نویسم که به اندازه ی قرن ها ، عقب افتاده ام ...

 

 

من هنوز اینجایم ، پشت خیمه ها . خیلی سال است که منتظرم . فانوسی برایم نمانده که از پشت تپه ها بالا بگیرم و در میان روشنی اش تو را بنگرم. خیلی وقت است بین تاریکی منتظرم. منتظر ِ اشاره ای ، سخنی ، خبری . مثل همان که برای زُهیر فرستادی : " آقایم حسین ، می خواهد تو را بیند زُهیر !"

من منتظرم . مثل زُهیر ، همین گوشه و کنارها پنهان شده ام. تمام تنم غرق تردید است. صدایم نمی کنی ؟ عاشورا نزدیک است. به خیمه ات دعوت ام کن . من غرق پریشانی ام ... مولای من ، آقای من ، حسین جانم ، عاشورا نزدیک است . روحم زندانی این دنیاست ... فقط اشاره ای ، دعوت ام کنم . بگو که می خواهی مرا ببینی و آزادم کن . من منتظرم ...

اینجا که من هستم، پشت همین خیمه ها ، عاشورا را برایم روایت می کنند. از داغ ِ علی ِ جوانت می گویند و از زمین افتادنت پشت سر علی . از ابوالفضل می خوانند و کمر شکسته ات . از داغ ِ یتیمی کودکان ات ، از طوفان گهواره ی خالی ِ علی اصغر. برایم می گویند که زینب (س) با چه حالی از تو دل برید. از این زمین سرتاسر بلا و از خشکی روح ِ آب ...

من اینجا فقط می شنوم ، با آنکه فقط کمی از تو دورم ... پشت این خیمه ها ، نشسته ام تا صدایم کنی ، مرا بخوانی ، بخواهی که مرا بینی . جان ِ عالم ، حسین ام ؛ من چیزی بیشتر از این گریه ها می خواهم . چیزی فراتر از گوش دادن . چیزی مثل ِ تو ... سراسر تو ... دعوت ام کن مولا ، پشت خیمه ات نشسته ام . مثل زُهیر ، منتظر اشاره ای !

عاشورا نزدیک است و من دوباره "مکن ای صبح طلوع" می خوانم . غافل از اینکه سالهاست با تاریکی خو گرفته ام . نه بعد از تو برایم خورشید طلوع کرد و نه دوباره زمین روشن شد . سال هاست که میان ِ شام ِ غریبان تو آواره ام ...

دلم هوای رفتن دارد . می خواهد راهش را با تــو یکی کند . حسرت ِ این خیمه ... تو که می دانی ، هر که پا به این خیمه بگذارد ، می شود یکی مثل زُهیر ، مثل حر ، مثل ...

عاشورا وقتی برای موازی بودن نیست . من مثل زُهیر ، بادیه نشین ِ عصر غفلتم ... منتظر ِ اشاره ات ، بخوان مرا مولای من ، بخوان مرا حسین جانم ، بخوان مرا ... ... ...

 

 

نرگس- 17/10/87

 

 یا حسین ...

 

 

پ.ن : عاشورای امسال را ، دست به دعا برداریم برای طلب ِ قطره ای باران ! ما خیلی از آن کاروان عقب افتاده ایم... قطره ای اگر به روح ِ زخمی مان نخورد ، از تشنگی ِ غفلت خواهیم مُرد ...

 

اِلهی عَظُمَ البَلاءُ ...

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت20:32توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یادت هست ؟ "خبر ساده و کوتاه است ، آب را بسته اند ." همین ... خبر ساده و کوتاه بود ، امشب ، شب هفتم است و آب را حرام کرده اند بر عشق . تو می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه بر سر دل ِ پدر آورد ؟ می دانی همین خبر ساده و کوتاه ، چه با غیرت عمو کرد ؟ می فهمی ای دل معنای "العطش" را ؟

تو آب را نمی فهمی ! تو کجا گریه های علی را شنیده ای ؟ تو کجا دهان خشک اکبر را چشیده ای ؟ تو کجا التماس مادر به سقا را دیده ای ؟ تو آب را می فهمی ؟ تو معنای خواهش التماس چشمها در برابر قطره ای آب ، آنهم برای کودکی را نمی دانی . تو نمی دانی ای دل ، چه کرد با دل عباس این خبر . آب را بسته اند . به همین سادگی . و اینجا کاروانیان ، دخیل بسته اند بر لبهای خشک صحرا . اینجا ، در همین زمین بلا ، دعا می خوانند برای رحم ِ آسمان ، برای دلسوزی باران ...

تو آب را نمی فهمی ، تو نه تشنه مانده ای و نه علی اصغر داشته ای . تو نه دیده ای و نه حس کرده ای عجیب ترین صحنه را . آن لحظه که حسین (ع) نه پای رفتن داشت و نه پای برگشتن . تو کجا می دانی ای دل که عطش علی با دل ِ حسین (ع) چه کرد ؟ تو کجا طفلت را روی دست گرفته ای ؟ تو کجا از شرم ، نگاهت را از مشک دریغ کرده ای ؟ تو آب را نمی فهمی ای دل ... تو عطش را نمی فهمی ای دل ... تو فقط شنیده ای ، آنهم نه صدای العطش عشق را ، که صدای خروش آب را ...

ای دل امشب آب را به عزاداری بنشین ، عم یجیب بخوان برای دل ِ باران ، امشب جای فرات باش و ببین که همین خبر ساده و کوتاه چه بر سر عشق آورد ...

 

نرگس- 15/10/87

 

 به کدامین گناه کشته شدی ...

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت11:45توسط نرگس | |

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خجل از روی تو اینبار با کوله باری از شرم آمده ام. چگونه با این همه حرمت بر باد رفته ، در محضرت ادعای " انتظار" کنم ؟ شک دارم این روزها که من منتظر آمدنت هستم یا کودکی که در بستر خونین اش برای همیشه می خوابد ؟ من حرف به حرف انتظار را هجی کنم یا مادری که داغ دلش خونین تر از سرخی خون است ؟ مولا جان خجالت زده ام از رویت ، از اینکه منتظر توام و شاهد فریاد غریب منتظرانت ...

چرا نفرینمان نمی کنی ؟ برایمان عذاب بخواه ! ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ جمعه ها ، غروب هایمان فقط تکرار می شوند . نه سخنی از تو ، نه خبری از تو ، یادمان می رود تو را ... ! تو را که صاحب عصر مایی . به خودت قسم باد و باران برای عذابمان کم است ! دست هایت را بلند کن مولای من ، نابودی مان را بخواه ! بهتر که نباشیم تا آنکه زندگی کنیم با غیرت های یخ زده !!

مولا جان دست هایمان کوتاه شده بس که بلند نکردیم و آمدنت را نخواستیم ... راه به جایی نداریم ، رو برمی گردانیم از این همه ظلم و عدالت معکوس ! زمین را می بینی ؟این آدمک های خفته را چه ؟ فریاد شادی ِ دلهای سنگی شان را می شنوی ؟یادت هست می گفتند اینجا همه خاکستری اند ؟ می دانی خیلی وقت است رنگ هایمان کم آوردند ؟! از خاکستری گذشتیم و به سیاهی مطلق رسیدیم ! خودمان سیاهی را دعوت کردیم . ما کجا شیعه ی تو هستیم ؟ چرا گوش هایمان اینهمه بغض خونین را نمی شنود ؟ چرا چشم هایمان دیگر برای خون نمی گرید ؟

نفرینمان کن مولا جان ! ما مسلمانیم ! ولی تو باور نکن !! شایسته تر از ما کسی برای عذاب نیست ... !!

 

نرگس- 6/10/87

 

 

تو کجایی مولا ؟ 

 

 

پ.ن 1 : برای کودک غزه ای ، که انسانیت ما را معنا می کند !!

پ.ن 2 : این روزها چقدر بی معنا ، " یا لیتنا کنا معک " را تکرار می کنیم ! آی من های غافل سرزمین هوشیاری ، حسرت ای کاش های ما همین اکنون است ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت22:58توسط نرگس | |

 

 

اللهم الرزقنی شفاعه الحسین یوم الورود و صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

حسین تنها یک نام نیست. اینجا که بنشینی ، پشت همین قاب چند صد ساله ی تاریخ ، برایت خواهند گفت که حسین تنها یک نام نیست . حسین واژه نامه که نه ، دریای هر چه کلمه و مفهوم است . و محرم ، تجلی مفهوم این لغات در سایه ی مظلومیت حسین (ع) است .

پرچم های سیاه را در آورید ، این دیوارهای ایستاده بر جا را سیاه پوش کنید ، دلتان را از عشق حسین (ع) سیراب کنید و جام سوز و دلدادگی سر کشید که محرم رسید ...

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت18:56توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بر نسیم کدامین شب سپید رفته ای از این دیار ؟ باز برمی گردی ؟ می خواهم بخوانمت ...

تو را که فروغ کوچه ی مهتاب بودی و هجرت کرده ای از این ظلمات فراموشی. تو را که رفته ای و بر تک تک قدم هایت امید را جا گذاشته ای ، که بی اغراق در حسرت دیدارت مانده ایم ... ادرکنی مولا ...

گفته ای برای آمدنت دعا کنم . دعا می کنم ، دعا می کنم باز آیی به سوی این اقلیم رفته از یاد ، چنان شتابان که مرگ رنگ را از خاطره ها برچینی . العجل مولا ...

دعا می کنم برای زمین و زمان ، باز آ ... باز آ ای صاحب عصر غفلت زدگان . باز آ ... به این خلوت سرد و یخ زده ی جهانیان باز آ ... باز آ و به نظاره نشین که هنوز سوسو می زنند ستارگان امید بر قنوت دستان دلدادگانت . نرگس ها همچنان منتظرند و دل ها بی قرارند در این وانفسای خاموشی. باز آ و دوباره مهمان روشنی آدینه و فروغ مهتاب روزگارمان شو . ادرکنی مولا...

رفته ای ، باز برمی گردی ... بی شک آن روز سحر را مهمان شب های تاریکمان خواهیم کرد ...

 

نرگس- 24/8/87 (برگرفته از دعای فرج)

ادرکنی یا مولا ... 

 پ.ن : 40 امین صد جمکران دل ، برای آنان که 40 راه رفته اند ، 40 عهد بسته اند و 40 بار نامش را دخیل دلهایشان کرده اند ...

+نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت16:28توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

به یلدا ، قشنگ نگاه کن. به تعبیر عاشقانه ی اشکال . به اضلاع تیک تاک یک دقیقه ی ساعتش. به چهار ضلعی کرسی ِ مادربزرگ و به ابعاد گرمای دلت . به درخشش یاقوت های دل ِ انار و به دایره ی سرخ سیب ها. به اندازه ی کوچک آجیل های پدربزرگ و اندازه ی بزرگ ذوق ِ دلت . به زیبایی آسمان شب اش و به حجم ِ سازنده ی ستارگانش.

به یلدا ، قشنگ نگاه کن . به این سنت دیرینه ی کشور چهار فصل . به مهر و دوستی کهنه اش . به طول لبخندهای عاشقانه ی این شب ، به هر آنچه شکل در این شب است . به این یک دقیقه بیشتر بودن ، به خرج ِ محبت های نهفته فکر کن و به شادی ِ بخشش رنگ ها.  به نیت دل و عاشقی حافظ. به عشق های یک ساله ای فکر کن که تنها شب یلدا فرصت وصال می یابند. به سیاهی آسمان شب و به روشنایی هلال ماه .

به یلدا ، قشنگ نگاه کن و به دل ِ یلدایی ات ، قشنگ تر ... به هر آنچه در دل داری ، به هر آنچه که توان بخشش داری . به دستی از نور و به قلبی از عشق. به با هم بودن قشنگ نگاه کن. به ارزش ِ 60 ثانیه بیشتر ، و به آسمان بلند ِ امشب ...

یلدا را در دلت یلدایی نگاه دار که فرصت زندگی مان کوتاه است ...

 

نرگس – اولین یلدای بعد از 21 سالگی !

 

 

پ.ن 1 : امشب ، این یک دقیقه بیشتر بودن را ، خرج ِ 00:00 های عاشقی کن . 2 دقیقه عاشقی ...

پ.ن 2 : ثانیه های بلند ِ یلدایی تون آناناسی ...

 

پ.ن 3 : بچه های گل ِ محله ی باصفا ، ادامه ی مطلب رو حتما بخونن !


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت16:45توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

نگاه کن ! عجب با شتاب می گذرد این عمر ِ پر حادثه ی ما . سکوت سال را با من به تماشا بنشین. می خواهم در افق لـبـخـــنـدهایت ، قاصدکی باشم با دستی از معجزه . با من بچرخ تمام این دایره را ، رسید موسم ِ آن لحظه  که دوباره عاشقی کنم . این 00:00 ها که از راه برسند ، همه ی زندگی ام رند خواهد شد . قاصدکی می شوم از نو ، دوباره ، بر لبه ی آغاز زمین ، می نشینم منتظر . باد که از دیار سکوتم بگذرد ، عابر ِ دوباره ی ِ حادثه ها خواهم شد ... من که زاده ی عشقم در این برگ ریزان ِ احساس ، محتاج مهلت ِ پاییزم . امان بدهد ، دوباره زاده ی شبی به بلندای یلدا خواهم شد . شبی به درازای کلام ، به وسعت کلمه .

آی اهالی ِ سرزمین خاطره ها ! من دختر پاییزم ، دختر رنگ و احساس و باران . به یادم آورید که معجزه ام نزدیک است . متولد خواهم شد از نو ، خسته از گذشت ِ زمان و تازه از رسیدن .

تخته های سیاهتان را پاک کنید ، من به سپیدی ِ دلتان دلخوشم . می خواهم ستاره باران ِ لحظه های قلبتان شوم ... من دوباره متولد شده ام ، همین لحظه ها . تا همیشه ی هستی به یادم آورید که من دختر آرام ِ التهاب ِ نقطه ها ، در فصل عاشقی ِ زندگی ام ...

 

 

نرگس – روز تازه ی زندگی

 

لبخند زدی و آسمان آبی شد ... 

 

  

پ.ن 1 : از خدای مهربانم ، برای کسی که خاطرات شیرین 00:00 های 21 سالگی ام را رقم زد ، طلب رحمت و عشق و آرامش می کنم . خدای صبور ِ لحظه هایمان ، تا همیشه به همراهت ...

 

پ.ن 2 : 21 سالگی ام ، با تمام فراز و نشیبش ، خالص ترین طعمی بود که از آناناس چشیدم .

تولدم مبارک ...

  

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت0:0توسط نرگس | |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

امروز اینجا نه ادامه ی مطلبی هست که ببینی و نه حرفی که بشنوی . دلتنگ ِ رفتن این هفت روز و این یک سالم . نفس می کشم در آخرین ساعت های سال پروازم . سالی که حاضرم هر چه دارم بدهم اما تمام نشود . به من بگو چطور ممکن است در دل آرزوی رسیدن به چیزی را داشته باشی اما از ته قلبت آرزو کنی که حالا به آن نرسی ؟ می شود ؟ این آخرین آرزوی من است در این 21 سالگی سراسر عشقم .

خدای مهربانم را به خاطر تک تک تپش هایم و به خاطر هر آنچه به من در این یک سال عطا کرد ، بیشتر از هر وقت دیگر شاکرم .

آخرین ساعات را می خواهم بین تمام کسانی باشم که دوستشان دارم . چه ببینمشان و چه نباشند ، یاد و یادگاری شان تا همیشه ی عمر با من است ... لحظه های عاشقی نزدیک است ...

 

 

+ می رویم ...

وعده ی آنجا که با هم روز و شب را آشتی ست

صــبــح چندان دور نیست ...

 

 

شهریار

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت12:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

چطور می توانی ادعا کنی که بزرگ شده ای ، در حالی که با نیروی عشق ، در مدت یـــــــک ثانیه از پا در می آیی ؟!

آدم ها وقتی می میرند ، یعنی بزرگ شده اند !

کسی که با عشق زنده نیست ، نه بزرگ است و نه لایق زندگی ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت23:55توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

وقتی کسی باشد که حس کنی انتظار ِ آمدنش ، شیرین ترین حس دنیاست ، قطعا تمام عمر ، چشم انتظارش باقی خواهی ماند ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت19:3توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

الحَمدُالله الذی جَعَلنا مِن المُتمَسکین بِولایَه امیرِالموُمِنین (ع)

 

سلام بر وارث غدیر ، مهدی موعود (عج).

مولای عاشقان ، فردا عید غدیر است. روز ولایت . روزی که به واسطه ی برکتش ، دینمان کامل شد و نعمتمان تمام . اینجا که من هستم ، روی این زمین خاکی ، غدیر را فقط غدیر زنده می کنند . یادی از آنکه پناه مظلومان بود و یار ستمدیدگان . اینجا کسی نیست برایمان از آن واقعه ی عظیم قصه بخواند . قصه ای نه برای خواب شبمان که برای بیداری روزهای زندگی مان. اینجا کمتر کسی است که به یاد آورد اگر غدیر نبود ، نسل امامتی نبود . اگر غدیر نبود ، واسطه ی سوگندهای جوانمردی مان ، علی نبود . مولا جان ، انگار یادمان رفته باشد که ما با غدیر زنده شدیم. با واقعه ای که حلقه به حلقه ، دستمان را در عشق ِ به انتظار ِ تو گذاشت . همین نبا عظیم ، همان آخرین دلدادگی رسول مهر بود ، که ما را به امید آخرین فریاد رس زنده نگه داشت . همان غدیر بود که ما را دلداده ی جمکرانت کرد ، میان همین سه شنبه های دیدار و جمعه های انتظار که چه با شتاب می گدرند .

نمی خواهیم یادمان برود که اگر علی نبود ، واژه نامه هایمان لغت به لغت ِ عشق را کم داشت . چیزی فراتر از اینها . دنبال چیزی می گردیم که برایمان بار دیگر ، غدیر را کنار برکه ی غدیر نه ، میان همین انتظارمان زنده کند .

سخن ام با توست مهدی جان ، با تو که آخرین وارث غدیری . بیا و با آمدنت سر فصل ِ دوباره ی آن نبا عظیم شو. بیا و از نو ، علی را برایمان معنا کن . بیا و ما را دوباره با غدیر زنده کن ، مادامی که زنده ایم . بگذار یادمان بماند ما زنده به ذات ِ غدیریم . بیا و با آمدنت ، غدیر را برایمان جاودانه کن ...

 

نرگس- 26/9/87

 

 و ما همچنان منتظر آخرین وارث غدیریم ...

 

پ.ن : عیدتون خیلی خیلی مبارک ... التماس دعا .

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت18:35توسط نرگس | |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

به نگاهت بسپار ، هرگاه نگاه دیگری را در قلبش به خاطر سپرد ، برای خاطر پاکی نگاه ، یادش را در چارچوب نگاهت قاب گیرد ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت23:50توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

امروز را من با خاطرات 21 ساله ام قدم زدم . زیر آسمانی که آفتابی بود و انگار فقط منتظر خاطرات من بود ! امروز را با یاد کسانی سپری کردم که روزی آرامش ِ لحظه های تنهایی ام بودند و روزی هم سپر بلاهای روزگارم . از همه ی آنها که با من بودند و حالا نیستند ، در دل ، تقاضای دوباره ی دیدار کردم و از آنها که بر دلم زخمی نشاندند ، فقط یادی کردم گذرا از هر آنچه بر من داشتنتد .

امروز من ، قاب لحظه های 21 ساله ی زندگی ام را سیر کردم ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت23:30توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

به صدایم گوش کن ؛

امشب ماه من مهتابی است .

شبم ستاره باران و دلم آرام ِ آرام ...

و تو امشب مهمان افتخاری آسمان ِ شب منی ...

چشمانت را ببند ،

من برای آرزو کردنت هنوز هم وقت دارم ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت22:0توسط نرگس |

 

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 

 

Space به اندازه ی 365 روز کاراکتر...

 

 

 

پ.ن : این 7 روز را نمی نویسم که نظر بدهید ! می نویسم برای دلی که بی قرار ِ رفتن این 7 روز است ، که می ترسد از اینکه این 7 روز بهترین سال زندگی اش تمام شود ! این 7 روز را برای دل خودم می نویسم ، می نویسم تا اگر گذشتِ زمان مجالی برایش گذاشت ، برگردد و مکتوبِ 7 روز سال پروازش را بخواند ! این 7 روز را قرار است عشق کنم ... با آنکه از رفتنش می ترسم !!


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت22:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

بیا که بی تو نه سحر را لطافتی است و نه صبح را صداقتی .

بیا که بی تو آینه ها زنگار غربت گرفته اند و قطار آشنایی ها فریاد غریبی می کشد.

هیچ کس حریم اطلسی ها را پاس نمی دارد و بر داغ لاله ها مرهم نمی گذارد.

بیا که بی تو ، قنوت شاخه ها اجابتی جز غروب تلخ خزان ندارد .

العجل یا مولا ...

 

اللهم عجل لولیک الفرج ...

 

سید حسین اسحاقی

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت21:2توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

آدینه ای دیگر گذشت و ما باز ، لبریز از انتظاریم . با دلی غمگین ، غروب را به تماشا نشستیم و اشکی از حسرت و آهی از دل ، تا شاید بیایی و رنگ غم از چهره بزدایی ... باران هم آمد . آنقدر که دل خشک و شکسته ی این کویر را زنده و سیراب کرد . اما از تو خبری نیست و دل های ما همچنان در عطش این وصال می سوزد.

این بار هم مهمان دل های منتظر نشدی ... دیدارمان باشد برای بعد ، شاید آن روز که نرگس ها نغمه ی وصال سر دادند و قاصدک ها قصه ی وصل خواندند ... به امید آن روز ...

 

نرگس- 10/8/87

 

 یا اباصالح المهدی ... ادرکنی ...

 

پ.ن 1 : مولای من ، شما را مسافر هر ساله ی عرفات خوانده اند . می گویند می شود آنجا شما را دید. شنیده ام که فلسفه ی حج ، دیدن امام است و بس. برایتان دعا می کنم مولا جان، سفرتان به سلامت. فقط ... من و همه ی آنها که به بودنت ایمان داریم را از یاد مبر. برای سوداهای روزگارمان دعا کن که محتاج به دعای خیرت ، بیش از همیشه ایم ... ادرکنی ...

 

پ.ن 2 : اندک اندک جمع مستان می رسد ...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت16:0توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

میراث دلتنگی هایت را به بهار دل پاییزی ام بسپار تا نصیب تاراج فراموشی نشود... کمی تحمل کن. من یقین دارم کسی خواهد آمد . کسی خواهد آمد و آفتاب را مهمان دریچه ی دلتنگی ات خواهد کرد. بی شک آن روز ، ابــــد نزدیک است و تو تنها کسی خواهی بود که میان دیدار، سه نقطه ها را به حراج خواهی گذاشت... آرام باش عزیز من و ... قدری بـخـنــد. من یقین دارم افق لبخند را بی اندازه به تنهایی احساست می بخشند . فقط بخواه ، بخواه که اینجا ستاره ها را هر شب در آسمان دل ، قسمت می کنند. غرور را بر من ببخش ! خوب می دانم که درخشش کهکشان هم جای نور کوچک دلت را نخواهد گرفت . اما تو بخواه مهربانم ، بخواه که باشی و به قلب ستاره ها دعوت شوی. بخواه که لبخند زنی و شادی را قاب لحظه لحظه ی عمرت کنی. زندگی ات بدون ما هم می گذرد ، مگر نه اینکه چندی ست به تماشا نشسته ای گذر این روزهای پر خاطره را ؟!

می بینمت ! بی تابی و بی قرار ... مثل همین زمزمه های رفتن پاییز . تو تنها نمی مانی ، ایمان بیاور که تنها نخواهی ماند و کمی تحمل کن، صورتک هایمان دروغ نمی گویند ! لیلی و مجنون را بازی کردیم ، همان طور که باید ... شاید پایان نمایش جای دیگری ست .... من هنوز هم لیلی ام ، همان دم که یادم کنی ...

زندگی کن ای مانده بی من ... آفتاب ، از دیار شب جاودانی ات ، طلوع خواهد کرد ...

 

نرگس- 3/9/87

 

 اگر صد گونه غم داری چون نرگس/ به روی زندگی لبخند ، لبخند ...

 

پ.ن 1 : با آنکه عاشق رنگ سیاه ام ، اما لبخند های مشیری را از شب های سیاه جاودانی اش بیشتر دوست دارم : باران همه شب سرشک غم ریزان است / شب ، مضطرب از وای شباویزان است / چیزی به سحر نمانده برخیز که صبح / در مطلع لـبـخـنـد سحر خیزان است ...

 

پ.ن 2 : دل قوی دار ، ســحـر نزدیک است ...

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت0:0توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

- اللهم الرزقنی زیاره علی بن موسی الرضا فی دنیا و شفاعه علی بن موسی الرضا فی الاخره -

 

انگار قسمت بود که بعد از میلاد امام رضا (ع) ، آنقدر ننویسم تا حرف دلم را بخواند و دعوت ام کند. این بار آسان تر از همیشه دعوتم کرد ، بی قرار تر از همیشه پرم داد و بی اغراق ، عاشقانه تر از همیشه برم گرداند. مرا برد به دنبال اشک هایم، پیدایشان کردم و از قطره قطره شان آرامش هدیه گرفتم. همان جایی که حرم به حرم ، جایگاه خلوص و ارادت و اشک و نیاز بود . کنار همان پنجره فولادی که دلتنگش بودم و حالا دلتنگ تر ...

کنار همان پنجره ی فولاد ، تک تک تان را عاشقانه یاد کردم.

عذر خواهی بابت چند وقتی که نبودم و ممنون بابت همه ی نگرانی هایتان...

 

 

پ.ن 1 : در فضیلت زیارت امام رضا (ع)خواندم که که هر زیارت مقبول امام رضا برابر با هزار حج و هزار عمره ی مقبول است ! حالا فهمیدم که چرا می گویند : اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند ...

 

پ.ن 2 : چند روز پیش ، قبل از دعای کمیل فهمیدم که حسبی الله به معنای واقعی واقعی واقعی یعنی چه ... زندگیت غرق خدایی که برای همه مان بس است ...

 

پ.ن 3 : این را از جودی هدیه گرفتم :

گلها را می نویسم : نرگس ...
باران که می بارد ...
نرگس ها بوی نویی می دهند ...
بوی خوش :
نرگس باران ...

 

+نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت15:34توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

السلام علیک یا شمس الضحی ، السلطان یا علی بن موسی الرضا ...

هر گاه دعوتم کردی ، مستانه سویت پر کشیدم و عاشقانه تر برگشته ام ... حس می کنم یک دنیا اشک و بی قراری پای پنجره فولادت جا گذاشته ام ...
حرف دل بزنم ؟ نمی خواهی دعوتم کنی ؟

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت18:12توسط نرگس |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

گاهی یه سری اتفاق ها ، خیلی هم اتفاقی نیستند ! امروز صبح وقتی داشتم تکرار برنامه ی عصر ایمان رو می دیدم ، یه دفعه ای بابت کاری که چند وقت پیش انجام دادم ، خیلی از خودم بدم اومد. دکتر ارسطا می گفت : یه کار خطایی که انجام می دیم همینجوری تموم نمی شه و عواقبش، وحشتناک روی نفس ما تاثیر می زاره . به این فکر کردم که چقدر فطرت انسان ها هوشیاره .حتی با شنیدن یک جمله قابلیت بیدار شدن و تازه شدن رو داره . امروز ناخود آگاه هم کشیده شدم به طرف کتاب "طهارت روح" استاد مطهری . اینکه انسان ها فطرت خدا جو دارن و از همون اول میل به پرستش ذات الهی داشتند. با خوندن چند صفحه از این کتاب و اون جمله ای که صبح شنیدم ، به خودم قول دادم که دیگه هیچ وقت کاری رو نکنم که باعث بشه روی نفسم تاثیر وحشتناکی داشته باشه . امروز بازم یه دفعه ای یاد کتاب "سیره ی نبوی" استاد مطهری افتادم . یادمه کلی دلم به حال انسانیت سوخت وقتی خوندم که مردم مکه برای اینکه تحت تاثیر چهره ی زیبا و صوت خوش قرآن پیامبر قرار نگیرن ، روشون رو بر می گردوندند و توی گوش هاشون پنبه می زاشتند تا مبادا این لطافت ظاهر و باطن پیامبر ، فطرت خداجوی اونها رو بیدار کنه ... دلم خیلی تنگه ... دلم تنگه برای اینکه بشینم مقابل یه چهره ی زیبا و ساعتها و شایدم روزها محو صدای خوشی بشم که برام از خدا می خونه و حرف می زنه . دلم می خواد دست بزارم زیر چونه ام و تحت تاثیر لحن شیرین کلام خدا ، ساعتها به حال این همه عقب موندگی از انسانیت اشک بریزم .
امروز فقط یه چیزی خیلی آرومم کرد . یادم افتاد که ما ، من و شما ، اصلا تموم اونایی که دارن با این همه هوش و عقل ، جلوی فطرت بیدارشون رو می گیرین ، کسی رو داریم که می یاد . کسی که دینش دین محمد (ص) ، سنتش سنت محمد (ص) و ظاهرش ظاهر محمد (ص) . کسی که بیدار کننده ی فطرت ماست . کسی که زنده کننده ی احکام تعطیل شده ی قرآن .  کسی که اگه بیاد می تونیم ساعتها بشینیم و زل بزنیم به چهره ی زیباش و مات آوای خوش صحبت هاش بشیم . فقط خدا کنه وقتی می یاد ، ما باشیم ... خدا کنه که باشیم ... خدا کنه که باشیم ...

اللهم عجل لولیک الفرج


پ.ن : این بی ملولی شرح کن ، من سخت کند و کودنم ...

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت14:10توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

به امید آمدنش ...

سلام بر مهدی هدایتگر . سلام بر صاحب زمان (عج) و سلام بر جمکران ...
باز هم سه شنبه ای دیگر و هزاران دل عاشق که به سمت طول و عرض جغرافیایی انتظار پا می گذارند و روانه ی کوی تو می شوند. گویی با تو عهد و پیمانی دارند. از کجا که به عشق تو حرکت نکردند و اینجا جمع نشدند. تو را می خوانند و صدایت می زنند که مولای من ، خدا کند که بیایی ...
جوابی ؟ سلامی ؟ نشانی ؟ نمی دانم ... چند نفرشان را سلام می دهی و لیاقت دیدنت را ؟ چند نفرشان را مست حضورت می کنی و سعادت همینشینی می دهی ؟
مولا جان ... به اندازه ی تمام قدم های عاشقانت ، خسته ام ... خسته از سپری کردن این روزگار ملال آور بدون تو ... سلامی ، جوابی ، نشانی ... نه ! مرا لیاقت بوسیدن خاک پایت هم بس است .
مهدی جان ، مولای من ، جمکرانت را از ما دریغ مدار ... 

نرگس- 12/8/87

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت14:25توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

می ایستم مقابل ایوان آیینه ، پایین پای تو . تکه تکه ی دلم را میان هزاران قطعه آیینه پیدا می کنم . چطور بگویم ؟ اینجا می شود تو را میان هزارن تکه دل آیینه ای حس کرد . شنیده ام دل شکسته خریدار دارد . و تو اینجا چه خوب دل شکسته وصله می کنی. دل های تکه تکه ی عاشقانت را . یعنی دل وصله شده هم خریدار دارد ؟ ... پا می گذارم به صحن عتیق. حالا ایستاده ام مقابل ایوان طلا. عجب طلایی می شود جلای این دل تکه شده . بعنی دل وصله شده هم خریدار دارد ؟ ... به هر طرف می نگری چیزی جز زیبایی نمی بینی ، و این تویی که به تماشا می نشینی زیبایی ضیافت اشک و دل را ... به رواق ها که پا می گذارم ، احساسم به تو نزدیکتر می شود . اصلا رواق یعنی محدوده ی نزدیکتر به تو ... پرده ها که کنار می روند ، دیگر دلی برایم نمی ماند . تکه تکه اش فریاد می زند : عمه ی سادات سلام علیک ... روح عبادات سلام علیک ... سلامت که می دهم ، دست هایم راحت تر دراز می شوند تا میان همه ی خلاشان تکه های دل را ارزانی ات دارند . و من به این فکر می کنم که اینهمه دل وصله شده خریداری هم دارد ؟
اینجا حریم ملکوتی توست . تو که دختر موسایی (ع) و خواهر رضا (ع). فرشتگان بال پهن کرده اند به زیر این بارگاه ملکوتی. بی بی جان به خودت قسم ، بال کم می آورم برای پر کشیدن. برای رسیدن به کبوترانه های آسمانت. بگو چه کنم من که دلم برای پرواز تا بی نهایت پر می کشد ؟
معصومه جان ، اینجا آستانه ی مقدس توست . باور کن چیزی جز دل شکسته ندارم تا در بر آستانه ات آورم. چه کنم که دلم دخیل ضریح نگاه توست ؟ تو بگو دل به چه قیمت می خری ؟ هر چه باشد می دهم ، می دانم که دلی را که تو وصله کرده باشی اش ، عاشقانه تر می خرند .
آرامم که می کنی ، می شوم یکی از آن کبوترهای گلدسته ات . می رسم تا بهشت . و من اینجا را ، این قطعه از بهشت را ، با هیچ جای دنیا عوض نمی کنم . من شنیده ام که بهشت ، پاداش زیارت فاطمه ی معصومه (س) است ...

نرگس – 4/8/87

 

پ.ن 1 : یادمه وقتی برای اولین بار از جامانده ی عزیز ، پرسیدم که چرا اسم خودش رو گذاشته جامانده ، جواب قشنگی بهم داد . اوایل فکر می کردم باید از بچه های جبهه و جنگ باشه که حالا بر حسب زمان این اسم رو برای خودش انتخاب کرده ، اما وقتی جوابش رو خوندم کلی نظرم تغییر کرد . بهم گفت : وقتی وارد حرم حضرت رضا (ع) می شی و حال خوش و اشک و ناله ی زائران رو می بینی ، اونوقته که می فهمی جامانده یعنی چی ... حالا می خوام بهش بگم من ، موقع گرفتن اون عکس بالایی ، با تمام وجودم حس کردم جامانده یعنی چی ... از ذهنیت قشنگی که بهم هدیه کردی ممنونم . کاری برای جبران هدیه ات از دستم بر نمی یاد ، جز دعا کردن در حریم مقدس حضرت معصومه (س) ...

پ.ن 2 : در زیارت نامه تو را عمه ی ولی خدا می خوانیم . " السلام علیک یا عمة ولی الله " . معصومه جان ، تو را به حرمت عطر انتظار ، به قداست این قطعه ی بهشتی ، واسطه ای شو برای تعجیل در ظهور ولی خدا ... واسطه ای برای دیدن روی مولایمان مهدی (عج) ...

پ.ن 3 : روز دختران رو هم به همه ی دختران پاک و آیینه ای دنیا ، مخصوصا دختران محله ی باصفا ، تبریک می گم ...


 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت15:0توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

الان دقیقا مثه موقع هایی که آناناس می خورم ، ذوق زده ام !! به من بگید خوابم ، یا واقعا داره بارون می یاد ؟! عجب رویای شیرینی ! خدایا شکرت ...

اوج قله ها ...

یعنی چی می تونه باشه ؟ تصویر بالایی رو می گم . خب ، هر چیزی می تونه باشه . از یه طرح مبهم که توی ذهن نرگس وول می خورده ، تا یه مفهوم معنادار !!
به زندگی تون دقت کردین ؟ به هفت هشتی هاش ؟ به سربالایی و سرپایینی هاش ؟ اصولی تر بگم ، به فراز و نشیب هاش ؟ به بلندی و پستی های موجود توی زندگی تون . گاهی اونقدر همه چیز خوبه که می رسی به اوج قله و حسابی کیفت کوک می شه ، گاهی اوقات هم اونقدر می افتی توی سرپایینی که همه چی برات داغون می شه . اون پرچم سفید رو همیشه روی قله ها ، توی اوج برافراشته می کنی و از فتح یه مشکل به خودت می بالی .

هفتی هشتی های زندگی تون ، آنــانـــاســـی ...


حالا چی شد ؟ بازم تصویر بالایی رو می گم. هفت هشت ، هفت هشت ! نامفهومه ؟ خب ، بزارین به سوختن فسفر مغزتون کمک کنم ! هفت ِ هشت ِ هشتاد و هفت !! می بینی ؟ تاریخ فرداست. فردا هفت ِ هشت ِ هشتاد و هفته . یه روز که رسما فراز و نشیب زندگی مون توش پیداست . فردا یکی از اون تاریخ های قشنگه که توی این 1387 سال به وجود می یاد. یه روزی که با همه ی هفت و هشتش ، دیگه هرگز تکرار نمی شه . تاریخ زندگی مون مثه تاریخ فرداست. پر از فراز ، پر از نشیب . گاهی می رسی به بالا و می افتی توی زندگی. می ری بالا و می افتی توی زندگی. می ری بالا و بازم می افتی توی زندگی ... هفت و هشت ، چقدر توی زندگی من و شما تکرار شده ؟ چقدر رسیدیم به اوج و از اون بالا سر خوردیم پایین ؟ چقدر موقع رسیدن به اون قله ، غرق لبخند شدیم و چقدر از افتادن ، اشک ریختیم ؟ زندگی یعنی همین ... همین فراز و نشیب ها . همین اشک ها و لبخند ها ...همین بودن ها . همین قشنگی ها. فردا روز قشنگیه . می ری بالا و افتی توی زندگی ... می ری بالا و می افتی توی زندگی ...
این پستی و بلندی ها از زمان آغاز قصه ی خلقت آدم ، تا ته قصه ی آدم با ما خواهد بود ... کاش یادمون نره توی تمام لحظات زندگی مون ، چه اون بالا و چه این پایین خدایی داریم که هم در فراز و هم در نشیب ، همین نزدیکی ست ...

پ.ن 1 : من یکی همیشه توی سرپاینی های زندگی ام ، چیزی که با خودم خیلی تکرار می کنم ، این جمله ست : این نـیـز بــگـــــذرد ...
پ.ن 2 : شدیدا با فونت های بلاگفا مشکل پیدا کردم ! یا کمک فنی کنید یا با وضع فونت کنار بیایید !

پ.ن 3 : هفتی هشتی های زندگی تون ، آنــانـــاســـی ...
 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت0:15توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

مردی به خدمت امام صادق (ع) رسید. گفت : فقیرم !
گفتند : نیستی .
گفت : فقیرم ! باور کنید.
گفتند : نه ! نیستی .
گفت : شما از حال و روز من خبر ندارید . و حال و روزش را تعریف کرد. گفت که چقدر دستهایش خالی است و چه سختی هایی شب و روز می کشد. ولی امام هنوز فقط نگاهش می کردند.
گفت : به خدا قسم که چیزی ندارم .
گفتند: صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟ از ما فرزندان محمد (ص) .
گفت : نه ! به خدا قسم نه.
- هزار دینار ؟
- نه ! به خدا قسم نه.
- دهها هزار ؟
- نه ! باز دوستتان خواهم داشت .
گفتند : چطور می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی ؟ چطور می گویی فقیری وقتی کالای عشق ِ به ما در دارایی تو هست ؟

خدا خانه دارد – فاطمه شهیدی


شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) را به محضر مقدس حضرت ولی عصر (عج) ، و تو دوست عزیز ، تسلیت عرض می کنم .

+نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت12:40توسط نرگس |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تو کجایی مولا ؟ نه از لحظه ی وصال خبری ست و نه از مژده ی باران . فصل ، فصل باران هست ، اما باران نیست ! حال ، حال حضور هست ، اما وصال نیست !
همچنان غرق گناه ، همچنان قصه ی تکراری آن وسوسه ها ، همچنان باران نیست ! 
روح بارانم ...
تو بیا ... بیا که آسمان دلم ابری ست . بیا که به باران قسم ، بی تو باران نیست ...

نرگس- 2/8/87

 اللهم عجل لولیک الفرج ....

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت0:10توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد وعجل فرجهم


که میلادت نزول خجسته ی باران باد
بر تشنگی خاک.
و طلوع آفتاب
بر سماجت ظلمت.
شکوفه ی تبسمی
بر لبان دلتنگی .
و جلوه ی ستاره یی
در مه گرفتگی این افق ...

احمد شاملو


تولدت مبارک، عزیز دل نرگس ... 
 

زاهده ی عزیزم هم تولدت مبارک ...

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت22:25توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم


امروز هم از صبح منتظرت بودم .خانه ی دلم را آب و جارو کرده بودم برای تو. چشمهایم از پگاه یکسره به در بود . گوشهایم را سپرده بودم به سمت هر صدایی که می توانست نشانی از تو را به همراه داشته باشد. می دانم قابل نیستم ، اما خیلی دلم می خواهد ببینمت !
جمعه ها ، همه ی جمعه ها ، دیدگانم را به سمت آمدن تو می دوزم ! دلم نیز پیوسته سرک می کشد تا ببیند تو ، چه هنگام می آیی ؟. گوشهای من صادقانه عاشق صدای تو هستند. نه من تنها که همگان انتظار دیدن روی تو را دارند . همه دوستت دارند . همه عاشق تو هستند . دنیا بی تو فاقد گل و عطر معناست .

ای پسر فاطمه ! مهدی جان ! ما را دریاب ...

سبز مثل آدینه – جواد نعیمی

او خواهد آمد ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت20:41توسط نرگس | |


اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

تو که مرا خوب می شناسی! دلتنگی که به سراغم می آید، بهانه گیر می شوم. حالا هم غرق بهانه ام ! می دانی برای چه ؟
پاییز را با تمام دلتنگی هایش پشت قاب پنجره ای گذاشته ام که دلش باران می خواهد . مانده ام اگر این پنجره خیس نشود ، خیسی چشمانم را چطور دروغ بگویم ؟! می خواهم صفحه به صفحه ی این پاییز را ،نخوانده ، عبور کنم. راه شوم برای گذر لبخندهای تو . می خواهم پا به پایت ، طول این خاطرات فراموش نشدنی را طی کنم. برسم به آنجا که انتهایش خیال توست ... دلم غرق بهانه است . بهانه ای برای با تو بودن ، برای با تو رفتن ... می دانی این بهانه ها برای چیست ؟... ایستاده ام میان این برگریزان مبهم و خلاء زمان را با تمام وجود حس می کنم . نه زودتر می رود تا تمام شود ، نه آرام حرکت می کند تا عقب رود ! انگار میان گذشته و آینده ، مانده که برود یا برگردد ... این روزها زندگی من هم در پی خلا زمان می دود . در پی مفهوم کلماتی که گاه ، هیچ نفهمیدمشان . شاید زمانی برای جبران لازم است ... شاید این بهانه ها ...
بگذریم ... دلم برایت تنگ شده است ، شدید ... غرق بهانه ام . حالا می دانی برای چه ! مگر نه ؟! دلتنگ توام ... دوای این بهانه های من هم دست توست ... بگذار به بهانه ی بهانه های دلم هم که شده ، لحظه ای میزبان صدای قدم هایت باشم در این عبور عاشقانه ی پاییزی ...

نرگس- 16/7/87

با من قدم بزن ...

پ.ن : گاهی بـــــــی آنکه بــروی ، رسـیــــده ای !!

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت20:35توسط نرگس |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

باز هم گذشت. مثل همیشه آرام و دلگیر. هنوز هم مثل باد عبور می کنند این آدینه های سبز ، بی آنکه حتی خبری از آمدنت بیاورند... آدینه ها غروب که می شود تمام وجودم را به باد می سپارم ، شاید نسیمی از عطر آمدنت، در برم قامت ببندد. اما هر بار دلگیر تر از بار قبل ، دلتنگی را ضمیمه ی این دل خسته می کنم ... این بار هم نشد. نشد که سنگ فرش های این خیابان طلسم شده ، خاک مقدمت را سرمه ی چشم کنند. کی می رسد موعد آن قرار سبز که عمری ست به این دل منتظر وعده دادی اش ؟ کدامین لحظه ؟ کدامین دم رویای خوب آمدنت را در چشمانمان قاب خواهیم گرفت؟ کی می شود که لحظه ی تکرار نشدنی ظهورت را در این عصر مبهم غیبت، جاودانه کنیم ؟ بدون تو چه شتابی گرفته اند این روزها ! این سبقت ایام فقط به بهانه ی یافتن توست . بدون تو این گردش ایام به چه کار ؟

مولای هر چه خوب ... تو خواهی آمد و من با هزار روزنه ی امید ، چشم به سبقت این آدینه ها دوخته ام ...

نرگس- 11/5/87

 یا مهدی ادرکنی ...

پ.ن : از آخرین باری که صد جمکران دل رو پست زدم ، چند ماهی می گذره ...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت19:0توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

* همان کسی که زمین را برای شما چون گهواره ای قرار داد تا در آن رشد کنید و در آن برای شما راه هایی پدید آورد تا با پیمودن آنها به مقصد خود راه یابید . زخرف/10  *

توی این دنیا هر روز و هر لحظه اتفاقاتی می افته که شاید کوچک به نظر بیاد اما خودشون باعث به وجود اومدن اتفاقات و یا تفکرات بزرگ تری می شن. گاهی اوقات یه اتفاق کوچیک باعث می شه که از بعضی از دل مشغولی هات دل بکنی !! باعث می شن چند روزی از بعضی چیزا دور بشی و حتی بعضی چیزا مثل تایپ کردن یادت بره !

یه قبض پرداخت نشده می شه یه اتفاق کوچیک . مثه یه سیب ! شما فکر می کنید اگه نیوتن هوس سایه به سرش نمی زد و زیر درخت نمی رفت، اون سیب از بالای اون درخت می افتاد ؟ یا اگه پزشک معالج مادر ادیسون به خاطر نبود نور کافی دست از عمل نمی کشید ، برق اختراع می شد ؟

می بینی ! هر اتفاقی که می افته جایگاه تولد اتفاق بعدی می شه ! همه چیز بهم مربوطه . همه چیز و همه کس دست به دست هم می دن تا تو رو برسونن به مقصد ! بزار بهتر بگم، همه چیز اتفاق می افته تا تو رو وادار کنه که به اون اتفاق بزرگ فکر کنی. به منشا و به وجود آوردنده ی اون اتفاق بزرگ. اونم یه تفکر بزرگ ! چیه ؟ بی ربطه ؟ یا شاید شما هم مثه یکی از دوست های من فکر می کنید این روزها بی نظم حرف می زنم ؟! خب آره، چند وقتی می شه که ذهنم پره از افکار و کلمات ننوشته و نخونده ! گاهی اونقدر حرف و حرف و فکر از ذهنم می گذره که احساس می کنم افتادم روی یه خط و دارم دنبال کلمات می دوم ! شاید این روزا به قول دوستم بی نظم حرف می زنم ، این که این چه ربطی به اون داره ! اما من یکی از طرفداران آتیشیه نظریه ی بی نظمی ام ! اینکه " توی هر بی نظمی، یه نظمی وجود داره " ! اصلا مگه دنیای ما و خود ما یه نظام واحد نیستیم ؟ یه مجموعه ی منظم ؟ یکمی فکر کن ! چطور ممکنه توی یه نظام منظم، بی نظمی اتفاق بیوفته ؟ همه چی بهم مربوطه حتی اگه توی بدترین حالت بی نظمی قرار داشته باشه !

یه سیستم ، یه سیم اتصال و یه قبض تلفن ! یه اتفاق خیلی کوچیکه . برای من یه اتفاق کوچیک بود که وادارم کرد به یه اتفاق خیلی بزرگتر فکر کنم . اونم توی ای روزها و شب هایی که تمام اتفاقات این نظام واحد نوشته می شد !

به اینکه گاهی لازمه از خیلی چیزا دست بکشی. توقف کنی و یکمی به ذهنت بها بدی . به این فکر کنی که گاهی اوقات برای پیدا کردن خودت و زندگی ات، تنهایی برات از نون شب هم واجب تره ! به اینکه کی هستی و چیکار می کنی ؟ اصلا چرا تو هستی ؟ چرا تو داری نفس می کشی ؟ کی می خواد تو باشی ؟ کی خواسته تو نفس بکشی ؟چرا تو وجود داری ؟ اصلا تو باید برای ادامه ی راه چیکار کنی ؟ اینا شعار نیست . حرف های تکراری هم نیست . تکرار اونه که هر بار اتفاق بیوفته و هیچ تاثیر جدیدی نداشته باشه . این پرسش ها برای من یکی حداقل، تکرار نیست .فکر نکنید دچار بحرات هویت شدم ها ! نه عزیز من ! از سن من گذشت و رد شد . فقط یه اتفاق کوچیک بهم نشون داد که چطور روی علایقم پا بزارم. از جمع دور بشم و کاری رو انجام بدم که ازم خواسته شده . تفکر ... من نه اندیشمندم ، نه متفکر نه جامعه شناس نه فیلسوف و نه دارای عقل کل ! من یه انسانم . یکی که قبل از هر شان و منزلت اجتماعی که داشته باشه ، موجودیه که عقل داره . هر چند به قول یکی از دوستام همین عقل تو هم ما رو بیچاره کرده !

اصلا همون منشا اتفاق بزرگ بهم عقل داده . عقل داده و ازم خواسته که باهاش تفکر کنم . به هر پدیده و اتفاق منظم و نامنظمی که توی هستی وجود داره . اصلا به خاطر اینه که شدم اشرف مخلوقات . من قدرت تفکر دارم . می بینم ، می شنوم ، حس می کنم و فکر می کنم ... این تمام اون چیزیه که باید به خاطر خودم و رضای خالقم انجام بدم .

بگذریم... زیاد درگیر این بی نظمی افکار من نشید ! می تونید فقط بشید یکی از دلایل نظریه ی بی نظمی و اونوقت فکر کنی ... بعد می فهمید که بین همه چیز ارتباط و نظم وجود داره . حتی بین یه سیستم ، یه سیم اتصال ، یه قبض تلفن و یه خدا که همین نزدیکی ست ...

 

پ.ن 1 : چقدر دلتنگی کردیم برای رمضان ، فارغ از اینکه رمضان آمد و درخشید و لبخند زد و باز هم به اندازه ی 365 روز از ما دور افتاد ...

پ.ن 2 : طاعات و عبادات قبول ، عیدتون مبارک. بهشت نصیب تون با طعم خالص آناناس ...

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت8:50توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

 ای مهربان ترین مهربانان ...

 

باز هم سحر و عالمی رو به سکوت ...

سجاده ی احساس را رو به قبله ی عشق تو پهن کرده ام. 

آمده ام تا تپش ستاره ها را به تماشا بنشینم.

پنجره ی ایمان را رو به کهکشان مهربانی ات می گشایم.

ستاره بارانی ست اینجا ...

دل گرفته ی آسمان هم پنهان نمی کند روشنایی این همه ستاره را ...

صدایت می زنم . یا ارحـــم الـراحــمــیــن ...

می دانم که می شنوی ... می شنوی ای که جز تو شنوایی نیست .

شکرت را چگونه به جا آورم ، ای که جز تو لایق شکرگزاری نیست .

می دانم که حد و مقدار در آسمان لطف تو بی معنی ست ...

تو را با چه بخوانم تا تمنای دل بی قرارم شود ؟

یا ارحم الراحمین . ای مهربان ترین مهربانان ...

حمد و تسبیح ات را چگونه به زبان آورم که پاسخ مهربانی ات شود ؟

 

آری سحر است ...

باز هم سحر است و آسمانی راز آلود ...

چیست این راز سحرگاهی که قرار از عاشق می گیرد ؟

چیست این همه اشتیاق که سر ارادت به آستانت فرود می آورم؟

یگانه معبودم !

چه کرده ای با دل این عاشق که رقص واژه ها را میان سپیدی آسمان شب به تماشا می نشیند؟

چه رازی ست میان زمزمه ی مناجات و این ضیافت سراسر نور ؟

صدایت می زنم ... یا ارحم الراحمین ...

می دانم که می شنوی ای که بهترین شنونده ای .

می دانم که بی پاسخم نمی گذاری ای که مهربان ترین مهربانی .

 

دریای اشتیاق مرا پایانی نیست ...

غریـق لحظـه های التهاب ام بـاش ، ای که بی تــو مرا اشتیاقی نیست ...

 

 

نرگس- 18/6/87

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت1:15توسط نرگس | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

به نام خدایی که بزرگتر و نزدیکتر از تصور من است ...

به یاد بیاور . با توام ای من ! به یاد بیاور آن زمان را که از روح خودش در تو دمید و به وجودت آورد. واژه واژه آموخت و به نام خودش راهت انداخت. همین نزدیکی ها بود. خیلی نزدیکتر از تصور تو. تو را انتخاب کرد، تو را برگزید، تو را زندگی بخشید. توکل را آموخت و قلبت را به هر چه صفت خوب ، آراست . به یاد بیاور . ای من ِ غافل ! تمام لحظه های غفلتت را، فراموشی دنیایی ات را، لحظه های ناسپاسی ات را. او تو را مبعوث می خواست ، برانگیخته از شنیدن خبر، و تو می گریختی از هر چه که تو را به یاد او می انداخت. همین نزدیکی ها بود. صبوری کرد و باز تو را خواند. و تو در قعر سیاه ترین لذت های دنیایی ات ، فراموشی را جرعه جرعه می نوشیدی. کجا بود آن فرستاده ؟ آن پیامبر ؟ او تو را مبعوث می خواست ، رسول اقلیم کوچک خودت. و تو کجا بودی ؟ سرگرم هر چه فانی ! باز تو را برگزید، انتخابت کرد. پیامبری را چگونه آموختی ؟ به کدامین مقصد و غایت رسیدی که واژه ی "فرستاده" را معنا کردی ؟ نمی دانم ! نمی دانی ! اما تو فرستاده شدی . تو پیامبر شدی . یک رسول ، The Messenger ! مگر نه این است که می گویند هر گاه کلامش را خواندی ، خودت را مورد خطاب قرار بده ؟! مگر نه این است که هر من ، ما می سازد ؟! امتی ! ملتی ! این من ِ تنها را چه کس پیامبر باشد ؟ خودت ! به یاد بیاور خودت را ...

من یک پیامبرم ، یک رسول ، یک فرستاده . رسالتم نشان دادن راه راست است. نه به امتی ، نه به ملتی ، نه به عده ای که به خودم ! به خود ِ تک ِ تنهای ِ من ... برگزیده شده ام تا خودم را پیامبری کنم. محدوده ی تنگ وجودم را. همین اقلیم کوچک خود بودن را. رسالتم را میان آگاهی آب پیدا کردم. روی قانون گیاه. با همین خدایی که پای این کاج بلند است. همین نزدیکی ... پیامبری را آموخت و مرا مبعوث خواست. همین من ِ غافل را ... به یاد بیاور خودت را، وظیفه ات را ، رسالتت را . آن زمان که عهد و پیمان بستیم. تو یک پیامبری ! یک فرستاده. کجای اقلیم وجودت نوای " لا اله الا هو " را سر می دهی ؟! به یاد آوردی ؟ عهد و پیمان را ؟ اینکه جز به راه راست قدم نگذاری... آماده باش ! از همین حالا، همین لحظه . برای تکمیل رسالتت ، پیامبری را عاشقانه بیاموز ...

 

پ.ن 1 : تو مرا مبعوث می خواهی ، برانگیخته، رسول اقلیم کوچک خودم. کمکم کن تا مبعوث بمانم و محدوده ی کوچک خودم را پیامبری کنم.

 پ.ن 2 : برای ادامه ی کار ، به این همه تغییر نیاز داشتم. لطفا از تعجبتان کم کنید و با وضعیت موجود کنار بیایید !

پ.ن 3 : از این پس با نور آسمان ها و زمین، مقصد نهایی تان را پای این کاج بلند پیدا کنید .

پ.ن 4 : پیامبری را بیاموز. رسالتت را خالصانه تکرار کن و اقلیم کوچک خودت را غرق خدایی کن که همین نزدیکی ست ...

 

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت1:33توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بازگشته ام ... بازگشته ام تا به پاس تمام آن عیدانه هایی که رنگ دلتنگی غروب جمعه دارد ، باز هم از تو بگویم و سخن عشقت را به میان آورم . مرا بپذیر ... بپذیرم که بی نگاه تو هیچم ...

سلام بر مهدي (عج) آن كسي كه خداي عزوجل به امت ها وعده داده كه عقايد مختلف مردم را به وجود او جمع كند و خلق را از تفرقه برهاند و به وجود او خداي متعال زمين را پر از عدل و داد گرداند و همه ي قواي عالم از او تمكين كنند و وعده ي خدا به عزت اهل ايمان به وقوع پيوندد...

مفاتيح الجنان ، زيارت حضرت صاحب الامر (عج) 

او خواهد آمد ...

پ.ن 1 : همه ی سه نقطه هایت، حواله ی تمام ثانیه های دلتنگی ام ...

پ.ن 2 : آقا جان ، درست است که حالا هر جمعه ، این صد جمکران دل ها را تو می خوانی و من ، اما هر کاری کردم دلم نیامد این یکی را ...

پ.ن 3 : آقای ساربان جوان ، با یک دنیا شرمندگی ، هزار و صد و هفتاد و چهارمین سالگرد میلادت ، مـــبــــــارک ...


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت0:43توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خیلی گذشته از آن زمان ها که سردر این مقصد نهایی می نوشتم "به کجا چنین شتابان ..."

حالا خودم چنان شتابی گرفته ام در این زندگی که گاهی اوقات همین " کجا " را هم گم می کنم !

من اندوهناک شدم . یعنی راستش را بخواهی به شدت اندوهناک شدم !!

بیا تا برایت بگویم که چطور روشنایی روزنه ی رو به خـــدا را پیدا کردم ...

 

                  


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت16:49توسط نرگس | |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

یا علی،گفتی که درمانی،به فریادت رسم

یا عــلی درمانده ام،مولا به فریـــادم برس

 

 

پ.ن 1 : می دونم در حقت خیلی بد کردم ! دختر لجبازت رو به خاطر تمام این 20 سال بدی، ببخش ...

پ.ن 2 : روز تمام اونایی که لذت پدر شدن رو چشیدن ، مبارک ...

پ.ن 3 : اگه عازم مراسم اعتکاف هستید ، برایم خیلی زیاد دعا کنید ...

پ.ن 4 : دوستت دارم بابایی :-*:-*

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت15:9توسط نرگس | |