تبليغاتX
. ... و خدایی که همین نزدیکی ست

... و خدایی که همین نزدیکی ست

... بـیـا ، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی، آجرک الله

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

مقتدای هر چه هست و نیست ؛

اگر خـدای ، تو را از عرش اعلا بر نمی گرفت و بر فرش ادنی نمی نهاد ،

زمین هرگز به سرانجامی خوش ، امـیـدوار نـبـود ...  (تمنای وصال/سید غلامرضا حسینی)

 

دیـدم به خـواب دوش که ماهی بـرآمدی

کز عکس روی او شب هجران سر آمدی

تـعـبـیر رفـت یـار ســفــر کرده مـی رسد

ای کــاش هـرچـه زودتـــر از در درآمــدی 

حافظ

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت12:48توسط ساقی |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 محبوب ِ دل ؛

 

اینجا کسی به ربنای ما آمین نمی گوید و افطار روزه های زمینی ما خالی از حضور آسمانی توست ... برای پایان این عصر غفلت دعا کن ، که دیر شده آمدنت و چه زود گذشته ست قرن های دوری از تو ... عجل لولیک الفرج ...

 

 

+نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت16:35توسط ساقی |

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

خدایا !

من دلم امشب ، به اندازه ی تمام فاصله ها ، گرفته است ... تا چند شب دیگر ، قبل از نماز مغرب ، آنوقت که "ربنا" می خوانند ، باید این بغض تلخ نبودنش را در گلو رسوب کنم ؟... این ساحل آرامش ما چه دوردست شده خداوند !

نمی خواهی فرجی ، تعجیلی ، گشایشی ... ؟!

 

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت0:58توسط ساقی |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

  السلام علیک یا صاحب الزمان (عج)

 

تا کسی را به سـر کوی تـو راهش ندهند

گریـه و سـوز دل و نالــه و آهـش نـدهــنـد

به غباری که ز کویت به رخ ام مانده قسم

هر کـه خاک تو نشد عزت و جاهش ندهند

دیـده صـد بـــار اگـر کـور شـود بـهـتـر از آن

که به دیــدار تـــو یـک فیض نگاهش ندهند

تـو نــوازش کـنی آن را که نگـاهـش نـکنند

تــو دهـی راه کسی را کـه پنـاهش ندهند

کـوه طـاعــت اگـر آرد بـه قــیــامـت زاهـــد

بـی تـولای تـــو حـتی پـر کـاهـش نـدهـنـد

 

اللهم عجل لولیک الفرج …

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت23:10توسط ساقی | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

  

 

 

چشـم انتظار ماندن ، از انتظار دور است

آنان كه جان سپردند ، مــردان انـتـظارنـد

آنان كه بي تو سوزند ، سوزند عالمي را

اي واي اگـر بدين سوز ، آهـي ز دل برآيد 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت22:53توسط ساقی |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

من که از ابتدای خلقت، عشقم به این بود که آسمان مدینه بشوم . من از کجا می دانستم که باید شاهد اینهمه مصیبت باشم ؟!

من سوختم وقتی در خانه خدا، در خانه قرآن، در خانه نجات، در خانه تو به آتش کشیده شد. من در خود شکستم وقتی در بر پهلوی تو شکسته شد. وقتی فضه را صدا زدی، انسانیت از جنین هستی سقوط کرد. خون جلوی چشمان مرا گرفت وقتی گل میخ های در، از سینه تو خونین و شرم گین در آمد. من از خشم کبود شدم وقتی تازیانه بر بازوی تو فرود آمد. من معطل و بی فلسفه ماندم وقتی زمین ملک تو غصب شد. اشک در چشمان من حلقه زد وقتی سیلی با صورت تو آشنا شد. من به بن بست رسیدم وقتی اهانت و توهین به خانه تو راه یافت. و ... بند دلم و رشته امیدم پاره شد وقتی آوند حیات تو قطع شد.

دیشب که علی تو را غسل می داد وقتی اشک های جانسوز او را دیدم، وقتی ضجه های حسن و حسین را شنیدم، وقتی مو پریشان کردن و صورت خراشیدن زینب و ام کلثوم را دیدم دیگر تاب نیاوردم، نه من، که کائنات بی تاب شد و چیزی نمانده بود که من فرو بریزم و زمین از هم بپاشد و کائنات سقوط کند.

تنها یک چیز، آفرینش را بر جا نگاه داشت و آن تکیه علی بود بر عمود خیمه خلقت، ستون خانه تو ... علی سرش را گذاشته بود بر دیوار خانه تو و زار زار می گریست. این اگر چه اوج بی تابی علی بود اما به آفرینش، آرامش بخشید و کائنات را استقرار داد .

چه شبی بود دیشب ... ! سنگینی بار مصیبت دیشب تا آخرین لحظه حیات، بر پشت من سنگینی می کند.همچنانکه این قهر بزرگوارانه تو کمر تاریخ را می شکند ...

 

(کشتی پهلو گرفته-سید مهدی شجاعی)

 

 سلام بر بانوی آب و آینه ...

  

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت16:50توسط ساقی | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

برای تسلی خاطر فریما و نرگس عزیز :

 

اینجاست که آدمی از یک لحظه ی خود بی خبر است.

گاهی چقدر زود

دیر می شود ...

حالا باید جای خالی ___ پـــــدر ___ را قاب گرفت

و گذاشت کنار همان فنجان قهوه ی تلخ

و روزهای سخت مصیبت را ذره ذره نوشید ...

ما همه از خداییم

و به سوی او باز می گردیم ...

 

فریما و نرگس عزیزم

در غم بزرگ از دست دادن پدر ، مرا شریک لحظه هایتان بدانید .

صــبـــر پناهتان ...

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت21:45توسط ساقی | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

عـاقـلان نقطـه ی پرگار وجودند ولی

عشق داند که درین دایره سرگردانند

 

                                                 با عقل آب عشق به یک جو نمی رود / بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

 

عاقلان را حریمی ست که در آن راهی برای دیوانگان نمی توان جست. دیوانگان در بی نهایت اند. عاقلان حساب و کتاب می کنند حال آنکه دیوانگان عشق را کتاب می کنند . عقل به آدم عشق نمی دهد اما دیوانگان همه عاشق اند . دیوانگان سوخته اند تا که فنا گشته اند .

حال تو بگو ؛ عاقلان مرد ترند یا که دیوانگان ؟ عاقلان در کنار ساحل اند و مبهوت دریا . ولی دیوانگان بر امواج سوارند و عاشق ملکوت .

کدام را بر می گزینی ؟! عاشقی جستن و دیوانه بودن را که همسفرت درد و آوارگی ست ، یا که عاقل بودن را ؟ طلب او داری یا بهشت ؟ کدام را ؟!

 

 

پی نوشت :

 

هـزار نـکته باریک تر ز مو اینجاست / نه هر که سر بتراشد قلندری داند !

 

+نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت1:15توسط ساقی | |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

گفتی صلابت کوه را خواهم شکست و شکستی

گفتی بت خانه را ویران خواهم نمود و تبر بر دوش بت بزرگ خواهم افکند ،

پنداشتیم ابراهیم آمده است و دیدم که تو آمدی !

چه شیرین گفتی و چه تلخ، ما را و آنان را که از نسل قابیل بودند.

گفتیم از عشق بگوی، آسمان را شکافتی و خورشید را نشانمان دادی، معجزه خواستیم عصای موسی بر نیل حوادث زدی و روح عیسی در کالبد مرده ی این کویر عطش آلود دمیدی.

گفتیم باز بگوی ، تمثیلی آوردی که در دفتر وجود نگنجید !

ما بودیم که در آفتابی ترین روز در انتظار رویش خورشید ماندیم .

گفتی بخوان !

سرود رهایی خواندیم،

در زیر سایه ی درخت سبز اطمینان پیمانی سرخ با سرخینه ی خورشید بستیم ، عشق را جستجو کردیم ، محبت را پوییدیم و نگاهمان را در ساقه ی نگاه لطافت باران دوختیم و بهار را صدا زدیم و تو آمدی ...  

(منبع : تا عشق تا خورشید - شمس اله قنبری)

 

 

پی نوشت :

 

آسمان خورشید را برداشته دف می زند

هر فرشته زیر نور حضرتش کف می زند

 

میلاد پر نور نبی مهر (ص) ، هزاران هزار آینه مبارک ...

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت23:53توسط ساقی |

 

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

 

چشمها را به آبی ترین آسمان خواهم دوخت که مظهر پاکی و نجابت هستی است که بدون هیچ چشم داشتی جوهره ی عشق و بهترین پاکی ها را در زلال دشت دلها روانه می کند تا خروش لحظه به یاد ماندنی زندگی را رنگ و بوی خدایی ببخشد .

عصیان و گناه به کام ما شیرین آمده ، اما حاضر نیستم دست از تو بکشم . تو را می خوانم به صبح اقامه ی عاشقانت ، به قیام لیل و قنوت شاپرکهای پر گشوده در دشت شقایق ، نگاه به جا مانده ی تو در قاب عکس تنهایی شرح حال غم دلدادگانی است که گرمای حضورت را به سینه دارند . کاش تو بیایی یابن الحسن ...  

 

 

پی نوشت :

 

سلام ، که نام اوست ...

من ، سـاقـی ، وام دار ِ لحظه های مستی توام ... همین .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت21:48توسط ساقی | |